𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒉𝒂𝒕𝒆?
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒉𝒂𝒕𝒆?
پارت 3
جیمین: *هی ا/ت...جونکوک و دوست دخترش خیلی ناگهانی امروز از هم جدا شدن*
ا/ت: *ودف...راستی اون* _ا/ت مکث میکنه از زبان ا/ت: ازش بپرسم کسی که دیروز به کوک زنگ زده بود کی بود...؟_
_یک دفعه،صدای ماشین از بیرون میاد،ا/ت نگاهی به بیرون میندازه...بردارش بود...برادری که از دستش فرار کرده بود و نمیخواست چشش به اون بخوره،برادر ا/ت رئیس مافیای مواد مخدر تو شهرشون بود،با ۹تا بادیگارد و جعبه های عجیبی که یکی یکی از ماشین بیرون میاوردن داشتن به رستوران کناری میرفتن،همون موقع جیمین ی تماس تصویری با ا/ت گرفت،برادرش ی نگاهی به اینور و اونور انداخت،ا/ت دستپاچه شد و با گوشی رفت زیر پتو_
_جیمین یکم میخنده و لبخند میزنه_
جیمین: *ههه،چیشده،چرا رفتی زیر پتو*
_جونکوک درو محکم باز کرد و با بادیگاردش دنبال ا/ت گشتن،ا/ت از زیر پتو اروم میاد بیرون_
ا/ت: *جونکوک چیشد-*
_جونکوک سریع از روی تخت بلندش میکنه، بغلش میکنه و با بادیگرادا سمت ماشین میرن،ا/ت غش میکنه و آخرین چیزی که میشنوه دستور جونکوک به بادیگاردشه"در ماشینو باز کن... زود!"_
୨ৎ ─────────── ୨ৎ
꒦︶꒷꒦︶ ꒷꒦꒷꒦︶ ⭑ ꮉ
پارت 3
جیمین: *هی ا/ت...جونکوک و دوست دخترش خیلی ناگهانی امروز از هم جدا شدن*
ا/ت: *ودف...راستی اون* _ا/ت مکث میکنه از زبان ا/ت: ازش بپرسم کسی که دیروز به کوک زنگ زده بود کی بود...؟_
_یک دفعه،صدای ماشین از بیرون میاد،ا/ت نگاهی به بیرون میندازه...بردارش بود...برادری که از دستش فرار کرده بود و نمیخواست چشش به اون بخوره،برادر ا/ت رئیس مافیای مواد مخدر تو شهرشون بود،با ۹تا بادیگارد و جعبه های عجیبی که یکی یکی از ماشین بیرون میاوردن داشتن به رستوران کناری میرفتن،همون موقع جیمین ی تماس تصویری با ا/ت گرفت،برادرش ی نگاهی به اینور و اونور انداخت،ا/ت دستپاچه شد و با گوشی رفت زیر پتو_
_جیمین یکم میخنده و لبخند میزنه_
جیمین: *ههه،چیشده،چرا رفتی زیر پتو*
_جونکوک درو محکم باز کرد و با بادیگاردش دنبال ا/ت گشتن،ا/ت از زیر پتو اروم میاد بیرون_
ا/ت: *جونکوک چیشد-*
_جونکوک سریع از روی تخت بلندش میکنه، بغلش میکنه و با بادیگرادا سمت ماشین میرن،ا/ت غش میکنه و آخرین چیزی که میشنوه دستور جونکوک به بادیگاردشه"در ماشینو باز کن... زود!"_
୨ৎ ─────────── ୨ৎ
꒦︶꒷꒦︶ ꒷꒦꒷꒦︶ ⭑ ꮉ
- ۱۹۳
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط