عشق پس از نفرت
عشق پس از نفرت
دو ماه بعد...
ویو نویسنده
تو این دو ماه جونگ کوک و جیمین یجورایی از هم متنفر بودن.
ولی همیشه هوای هم رو داشتن.
تو این دو ماه جیمین متوجه شد که کوک شب ها کابوس میبینه و
همیشه اسم مادرش رو تو خواب زمزمه میکنه.
یا گاهی داد میزنه.
مثل اینکه مادر جونگ کوک به دست یکی از دشمن های باباش کشته شده.
خلاصه دیگه چیزی نشد تا امشب..که ساعت ۲:۰۰ شبه و پارک جیمین منتظر جونگ کوکه..
دیگه تحمل نکرد..
ردیابیش کرد..
بـــــــــله..
آقا رفته بار..
جیمین سریع میره به اون باری که ردیاب نشون میده..
کل بار رو میگرده..ولی خبری از کوک نیس.
میره سمت راه رو اتاق ها که کوک رو اونجا با یه دختر میبینه.
بازوی کوک رو میگیره و میبرتش..
سوار ماشین که شدن..که جونگ کوک میگه.
"اههه جیمین..من خیلی نیاز دارم..چرا نذاشتی دختره رو به ف*اک بدم؟" JK
"باشـــــه..که نیاز داری" JM
رفتن به خونه که جیمین کوک رو به دیوار چسبوند و گفت.
"من خوب بلدم نیازت رو بر طرف کنم"JM
جیمین خواست کوک رو ببوسه که کوک گفت.
"جیمینی دوست دارم"JK
جیمین با بهت گفت.
"چی؟"JM
"تو تنها کسی بودی که کمکم کرد..از دست بابام نجات پیدا کنم"JK
"منم دوست دارم" JM
بوسه ای رو آغاز کردن و یه شب رو مشغول دعا کردن شدن.
the end..
میدونم ریدم توش ولی به روم نیارید..😂😢
عزیزم امیدوارم خوشت اومده باشه..
دو ماه بعد...
ویو نویسنده
تو این دو ماه جونگ کوک و جیمین یجورایی از هم متنفر بودن.
ولی همیشه هوای هم رو داشتن.
تو این دو ماه جیمین متوجه شد که کوک شب ها کابوس میبینه و
همیشه اسم مادرش رو تو خواب زمزمه میکنه.
یا گاهی داد میزنه.
مثل اینکه مادر جونگ کوک به دست یکی از دشمن های باباش کشته شده.
خلاصه دیگه چیزی نشد تا امشب..که ساعت ۲:۰۰ شبه و پارک جیمین منتظر جونگ کوکه..
دیگه تحمل نکرد..
ردیابیش کرد..
بـــــــــله..
آقا رفته بار..
جیمین سریع میره به اون باری که ردیاب نشون میده..
کل بار رو میگرده..ولی خبری از کوک نیس.
میره سمت راه رو اتاق ها که کوک رو اونجا با یه دختر میبینه.
بازوی کوک رو میگیره و میبرتش..
سوار ماشین که شدن..که جونگ کوک میگه.
"اههه جیمین..من خیلی نیاز دارم..چرا نذاشتی دختره رو به ف*اک بدم؟" JK
"باشـــــه..که نیاز داری" JM
رفتن به خونه که جیمین کوک رو به دیوار چسبوند و گفت.
"من خوب بلدم نیازت رو بر طرف کنم"JM
جیمین خواست کوک رو ببوسه که کوک گفت.
"جیمینی دوست دارم"JK
جیمین با بهت گفت.
"چی؟"JM
"تو تنها کسی بودی که کمکم کرد..از دست بابام نجات پیدا کنم"JK
"منم دوست دارم" JM
بوسه ای رو آغاز کردن و یه شب رو مشغول دعا کردن شدن.
the end..
میدونم ریدم توش ولی به روم نیارید..😂😢
عزیزم امیدوارم خوشت اومده باشه..
- ۸.۱k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط