ܥ݆ࡅ߭ܥ ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ܨ ܥܝܟܿࡐߊܢܚࡅ߳ܨ
ܥ݆ࡅ߭ܥ ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ܨ ܥܝܟܿࡐߊܢܚࡅ߳ܨ
ܥ݆ܢܚ݅ܩߊܔ ࡅ߳و "𝑝𝑎𝑟𝑡:³ 𝒍𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕"
قبل از اینکه بخونی به حرفام گوش میکنی؟
قشنگام احتمالا این آخرین فیکی باشه که می نویسم.. نمیدونم شاید یه روزی حالم بهتر بشه و بتونم کامبک بزنم.. اما الان واقعا وضعیت زندگیم افتضاح پیش رفته و همینطور انتظار هم ندارم که بتونید درک کنید اما خب.. شاید هم توی یه پیج دیگه شروع کنم.. البته نه الان؛ شاید چند ماه بعد. پس فعلا خداحافظ به همه ی شما که تا الان حمایتم کردین♡ میتونم بگم بهتون مدیونم..دوستتون دارم عزیزام🎀☘️🦋"
_𝐸𝐿𝐼𝑍𝐴𝐵𝐸𝑇𝐻
«یونگی...و خب اگه دوست داشتی..»
سرش را پایین آورد و با دستش گردن خودش را خاراند:
«میتونی شوگا صدام کنی»
«شوگا..منم ا.تم..»
پسر چند باری اسم دختر را زمزمه کرد تا برایش عادی شود
«ات.. قشنگه. دقیقا مثل... مثل چشمات!»
«چشمام؟»
پسرک شاخه ای از موهای دختر را به پشت گوشش هدایت کرد
«چطوری انقدر راحت توی اون چشما غرقم میکنی؟
لعنتی.. دارم دیوونه میشم! تو عجیبی؛ فوق العاده عجیب!»
دختر برای اولین بار بود که لمس پسری را پس نزده
شاید چون... نه! "چون" کلمه ی مناسبی نبود ..آخر دلیلی وجود نداشت.
آری، همه باخت بود سر تا سر عمر..
دستی که به گیسوی تو بردم؛ بمردم...
«چرا از اون شب نتونستم دست از فکر کردن به تو بردارم ا.ت؟ تو چی داری؟ »
«من...متوجه نمیشم. اینکارا چه دلیلی داره؟»
پسر خندید. و همین کافی بود تا دختر در صدای موسیقی خنده های او گم شود
«تو چه دلیلی برای غرق کردن من توی اون تیله ها داری..کوچولو؟»
«چرا واضح حرفت رو نمیزنی؟»
«دوستت دارم.. و تو! تو زیادی منو از خودم بیخود میکنی. نباید اینطور باشه اما از موقعی که دیدمت یه چیزی تغییر کرده که بلد نیستم با حرفام به زبون بیارم.. »
«تو..»
پسر با دستان گرمش دستان سرد دختر را گرفت و نوازش کرد.. اما لمسش به طرز شگفت آری ملایم بود. کاملا بر خلاف ذهن نا آرامش.
«میشه نری؟ فقط بهم مهلت بده تا ثابت کنم.. »
......
------
و کم کم این قرار ها زیاد و زیادتر شد..
هربار که دخترک ،با پسر دیدار میکرد قلبش خودش را به در و دیوار میکوبید و به دختر یادآوری میکرد که زندست.. هنوز نفس دارد و همه چیز واقعی تر از گذشته است.
یک روز یونگی حرف قشنگی به دختر زد..
گفت:
«بعضی وقتا، بعضی جاها، بعضی آدما هستن که روحتو روشن میکنن..
تو دقیقا همونی هستی که روحمو روشن میکنی! »
و دختر...او همیشه فقط با لبخند به صحبت های آرامش بخش یونگی گوش میداد.. درحالی که به آغوش پسر تکیه میداد
روزی در دفتر خود برای پسرک نوشت:
«تا زمانـی که رسیدن به تو امکـان دارد
زندگیــ درد قشنگیـست که جریان دارد
زندگیــ درد قشنگیست بهجز شبهایش
که بدونــ تو فقـط خواب پریشـان دارد...»
ܢ݆ߺـߊیߊܔ
#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
ܥ݆ܢܚ݅ܩߊܔ ࡅ߳و "𝑝𝑎𝑟𝑡:³ 𝒍𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕"
قبل از اینکه بخونی به حرفام گوش میکنی؟
قشنگام احتمالا این آخرین فیکی باشه که می نویسم.. نمیدونم شاید یه روزی حالم بهتر بشه و بتونم کامبک بزنم.. اما الان واقعا وضعیت زندگیم افتضاح پیش رفته و همینطور انتظار هم ندارم که بتونید درک کنید اما خب.. شاید هم توی یه پیج دیگه شروع کنم.. البته نه الان؛ شاید چند ماه بعد. پس فعلا خداحافظ به همه ی شما که تا الان حمایتم کردین♡ میتونم بگم بهتون مدیونم..دوستتون دارم عزیزام🎀☘️🦋"
_𝐸𝐿𝐼𝑍𝐴𝐵𝐸𝑇𝐻
«یونگی...و خب اگه دوست داشتی..»
سرش را پایین آورد و با دستش گردن خودش را خاراند:
«میتونی شوگا صدام کنی»
«شوگا..منم ا.تم..»
پسر چند باری اسم دختر را زمزمه کرد تا برایش عادی شود
«ات.. قشنگه. دقیقا مثل... مثل چشمات!»
«چشمام؟»
پسرک شاخه ای از موهای دختر را به پشت گوشش هدایت کرد
«چطوری انقدر راحت توی اون چشما غرقم میکنی؟
لعنتی.. دارم دیوونه میشم! تو عجیبی؛ فوق العاده عجیب!»
دختر برای اولین بار بود که لمس پسری را پس نزده
شاید چون... نه! "چون" کلمه ی مناسبی نبود ..آخر دلیلی وجود نداشت.
آری، همه باخت بود سر تا سر عمر..
دستی که به گیسوی تو بردم؛ بمردم...
«چرا از اون شب نتونستم دست از فکر کردن به تو بردارم ا.ت؟ تو چی داری؟ »
«من...متوجه نمیشم. اینکارا چه دلیلی داره؟»
پسر خندید. و همین کافی بود تا دختر در صدای موسیقی خنده های او گم شود
«تو چه دلیلی برای غرق کردن من توی اون تیله ها داری..کوچولو؟»
«چرا واضح حرفت رو نمیزنی؟»
«دوستت دارم.. و تو! تو زیادی منو از خودم بیخود میکنی. نباید اینطور باشه اما از موقعی که دیدمت یه چیزی تغییر کرده که بلد نیستم با حرفام به زبون بیارم.. »
«تو..»
پسر با دستان گرمش دستان سرد دختر را گرفت و نوازش کرد.. اما لمسش به طرز شگفت آری ملایم بود. کاملا بر خلاف ذهن نا آرامش.
«میشه نری؟ فقط بهم مهلت بده تا ثابت کنم.. »
......
------
و کم کم این قرار ها زیاد و زیادتر شد..
هربار که دخترک ،با پسر دیدار میکرد قلبش خودش را به در و دیوار میکوبید و به دختر یادآوری میکرد که زندست.. هنوز نفس دارد و همه چیز واقعی تر از گذشته است.
یک روز یونگی حرف قشنگی به دختر زد..
گفت:
«بعضی وقتا، بعضی جاها، بعضی آدما هستن که روحتو روشن میکنن..
تو دقیقا همونی هستی که روحمو روشن میکنی! »
و دختر...او همیشه فقط با لبخند به صحبت های آرامش بخش یونگی گوش میداد.. درحالی که به آغوش پسر تکیه میداد
روزی در دفتر خود برای پسرک نوشت:
«تا زمانـی که رسیدن به تو امکـان دارد
زندگیــ درد قشنگیـست که جریان دارد
زندگیــ درد قشنگیست بهجز شبهایش
که بدونــ تو فقـط خواب پریشـان دارد...»
ܢ݆ߺـߊیߊܔ
#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
- ۱۶.۱k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط