ویو تهیونگ
ویو تهیونگ:
اسمش که اعلام شد، برای چند ثانیه سالن ساکت شد.
بعد صدای دست زدنها بلند شد… آروم، حسابشده، اما پر از معنی.
تهیونگ سیگار برگ رو بین انگشتاش چرخوند.
لبخند کجی گوشه لبش نشست.
تهیونگ: ا.ت؟
همون دختری که حتی یه بار بهش نگاه نکرده بود.
همونی که امشب حتی پلک هم به سمتش نزد.
چشمهاش باریک شد.
کوک زیر گوشش گفت:
کوک: جدی میگی؟ اون؟
تهیونگ آروم جواب داد:
ته: جالب شد…
وقتی پدرش نشان خاندان رو روی دست ا.ت گذاشت، تهیونگ برای اولین بار حس کرد چیزی داره از کنترلش خارج میشه.
نه به خاطر قدرت.
نه به خاطر لقب.
به خاطر اون نگاه سرد ا.ت که حتی یک لحظه هم سمتش نچرخید.
اون بیتوجهی، بدتر از هر توهینی بود.
تهیونگ زیر لب گفت:
... بازی شروع شد.
---
ویو ا.ت:
وقتی نشان رو گرفتم، وزنش روی دستم سنگین بود…
اما نه به اندازه دو سال تمرینهایی که کشیده بودم.
نگاههای سالن پر از شک و قضاوت بود.
یه دختر.
آلفا.
تو این باند؟
خندهم گرفت.
برگشتم سمت میز خودمون.
در مسیرم، برای اولین بار چشمم به تهیونگ افتاد.
کت و شلوار مشکی، کروات مرتب، کفشهای براق لوبوتان…
غرور از سر و روش میبارید.
اما نگاهش…
اون نگاه شکارچی بود.
بیتفاوت از کنارش رد شدم.
خیلی آروم، طوری که انگار اصلاً وجود نداره.
نشستم کنار جینو.
جینو آروم گفت:
جینو: از کی داشتی تمرین میکردی دیوونه؟!
لبخند زدم:
ا.ت: از همون روزی که فهمیدم باید از سایه دربیام.
---
ویو تهیونگ:
اون از کنارم رد شد.
بیهیچ مکثی.
تهیونگ خندید.
اون خندهای که یعنی قراره یکی تاوان بده.
تهیونگ: کوک، دیدی؟
کوک: چیو؟
تهیونگ: اون فکر میکنه نمیترسه.
تهیونگ از جاش بلند شد.
تمام سالن دوباره ساکت شد.
قدمهاش آروم اما محکم بود.
روبروی میز ا.ت ایستاد.
تهیونگ: تبریک میگم... ا.ت
ویو ا.ت:
تهیونگ :تبریک میگم مافیای آلفا.
صداش آروم بود، اما لرزش خفیفی داشت که فقط من میتونستم بفهمم.
سرم رو بالا آوردم.
و اشتباه کردم…
چشمهاش.
اون قهوهای تیرهی لعنتی که هر بار نگام میکرد، انگار دنیا یه لحظه مکث میکرد.
دو سال… دو سال سعی کردم ازش متنفر باشم.
دو سال سعی کردم یادم نره چی شده.
اما قلب احمقم هنوز وقتی نزدیکم میایستاد، تندتر میزد.
نگاهم چند ثانیه توی چشماش قفل شد.
نفس کشیدن سخت شد.
لعنتی… چرا هنوز اینقدر تأثیر داره روی من؟
سریع صورتم رو جمع کردم.
با لحن سرد گفتم:
– ممنونم. فکر نمیکردم برات مهم باشه.
لبخندش محو شد.
اما نگاهش نرمتر شد… فقط برای یه ثانیه.
ویو تهیونگ:
اون هنوز هم همونطوری نگام میکنه…
وقتی نگاهمون قفل شد، فهمیدم.
اون نفرت کامل نیست.
اون پشتش هنوز چیزی هست.
اما بعدش… دوباره اون دیوار لعنتی.
ا.ت: فکر نمیکردم برات مهم باشه.
حرفش مثل چاقو بود.
دستم مشت شد.
من مقصر بودم.
برادرش… اون شب…
اگه من دیر نمیرسیدم، اگه اون معامله لعنتی خراب نمیشد…
اما حقیقتی که هیچکس نمیدونه اینه که گلولهی آخر رو من نزدم.
قدم نزدیکتر رفتم.
ته: مهمه، ا.ت.
اسمش رو آروم گفتم.
طوری که فقط خودش بشنوه.
چشمهاش برای یه لحظه لرزید.
ته: چون هرچی توی این باند اتفاق بیفته… روی تو تأثیر میذاره.
ته: و من نمیخوام دوباره از دستت بدم.
ویو ا.ت:
قلبم فرو ریخت.
«دوباره از دستت بدم.»
تو منو از دست دادی؟ یا من برادرم رو؟
خواستم داد بزنم.
خواستم بگم ازت متنفرم.
اما به جاش فقط بلند شدم.
رو در رو ایستادیم. فاصلهمون خیلی کم بود.
بوی عطرش، بوی سیگار… همون بویی که همیشه برام امنیت بود.
با صدای آروم ولی لرزون گفتم:
ات: منو از دست دادی همون شبی که برادرم مرد، تهیونگ.
اسمش رو بعد از مدتها به زبون آوردم.
اون تهیونگ مغرور، برای یه لحظه شکست.
ویو تهیونگ:
اون اسمم رو گفت…
دو سال بود از دهنش نشنیده بودم.
دستم بیاختیار بالا رفت، اما وسط راه نگهش داشتم.
حق نداشتم لمسش کنم.
ته: ا.ت… من نکشتمش.
صدام پایین بود. جدی.
بدون غرور.
ته:اما چون اون شب رهبر عملیات من بودم… تقصیرش پای منه.
نگاه کردم توی چشمهاش.
اون هنوزم وقتی عصبی میشه، لب پایینشو گاز میگیره.
و من هنوزم عاشق همون عادتشم.
ته:اگه ازم متنفر باشی حق داری.
ا.ت: هستم.
بیدرنگ جواب داد.
اما صدای قلبش رو میتونستم ببینم توی لرزش نفسهاش.
آروم زمزمه کردم:
ته : پس چرا هنوز وقتی نگام میکنی، نفس کم میاری؟
ویو ا.ت:
لعنتی
اشکم جمع شد اما نذاشتم بیفته.
غرورم تنها چیزیه که برام مونده.
چون هنوز نتونستم فراموشت کنم…
زمزمه کردم، اونقدر آروم که شاید فقط خودش شنید.
اما بلافاصله اضافه کردم:
ا.ت ولی این به این معنی نیست که میبخشم
اسمش که اعلام شد، برای چند ثانیه سالن ساکت شد.
بعد صدای دست زدنها بلند شد… آروم، حسابشده، اما پر از معنی.
تهیونگ سیگار برگ رو بین انگشتاش چرخوند.
لبخند کجی گوشه لبش نشست.
تهیونگ: ا.ت؟
همون دختری که حتی یه بار بهش نگاه نکرده بود.
همونی که امشب حتی پلک هم به سمتش نزد.
چشمهاش باریک شد.
کوک زیر گوشش گفت:
کوک: جدی میگی؟ اون؟
تهیونگ آروم جواب داد:
ته: جالب شد…
وقتی پدرش نشان خاندان رو روی دست ا.ت گذاشت، تهیونگ برای اولین بار حس کرد چیزی داره از کنترلش خارج میشه.
نه به خاطر قدرت.
نه به خاطر لقب.
به خاطر اون نگاه سرد ا.ت که حتی یک لحظه هم سمتش نچرخید.
اون بیتوجهی، بدتر از هر توهینی بود.
تهیونگ زیر لب گفت:
... بازی شروع شد.
---
ویو ا.ت:
وقتی نشان رو گرفتم، وزنش روی دستم سنگین بود…
اما نه به اندازه دو سال تمرینهایی که کشیده بودم.
نگاههای سالن پر از شک و قضاوت بود.
یه دختر.
آلفا.
تو این باند؟
خندهم گرفت.
برگشتم سمت میز خودمون.
در مسیرم، برای اولین بار چشمم به تهیونگ افتاد.
کت و شلوار مشکی، کروات مرتب، کفشهای براق لوبوتان…
غرور از سر و روش میبارید.
اما نگاهش…
اون نگاه شکارچی بود.
بیتفاوت از کنارش رد شدم.
خیلی آروم، طوری که انگار اصلاً وجود نداره.
نشستم کنار جینو.
جینو آروم گفت:
جینو: از کی داشتی تمرین میکردی دیوونه؟!
لبخند زدم:
ا.ت: از همون روزی که فهمیدم باید از سایه دربیام.
---
ویو تهیونگ:
اون از کنارم رد شد.
بیهیچ مکثی.
تهیونگ خندید.
اون خندهای که یعنی قراره یکی تاوان بده.
تهیونگ: کوک، دیدی؟
کوک: چیو؟
تهیونگ: اون فکر میکنه نمیترسه.
تهیونگ از جاش بلند شد.
تمام سالن دوباره ساکت شد.
قدمهاش آروم اما محکم بود.
روبروی میز ا.ت ایستاد.
تهیونگ: تبریک میگم... ا.ت
ویو ا.ت:
تهیونگ :تبریک میگم مافیای آلفا.
صداش آروم بود، اما لرزش خفیفی داشت که فقط من میتونستم بفهمم.
سرم رو بالا آوردم.
و اشتباه کردم…
چشمهاش.
اون قهوهای تیرهی لعنتی که هر بار نگام میکرد، انگار دنیا یه لحظه مکث میکرد.
دو سال… دو سال سعی کردم ازش متنفر باشم.
دو سال سعی کردم یادم نره چی شده.
اما قلب احمقم هنوز وقتی نزدیکم میایستاد، تندتر میزد.
نگاهم چند ثانیه توی چشماش قفل شد.
نفس کشیدن سخت شد.
لعنتی… چرا هنوز اینقدر تأثیر داره روی من؟
سریع صورتم رو جمع کردم.
با لحن سرد گفتم:
– ممنونم. فکر نمیکردم برات مهم باشه.
لبخندش محو شد.
اما نگاهش نرمتر شد… فقط برای یه ثانیه.
ویو تهیونگ:
اون هنوز هم همونطوری نگام میکنه…
وقتی نگاهمون قفل شد، فهمیدم.
اون نفرت کامل نیست.
اون پشتش هنوز چیزی هست.
اما بعدش… دوباره اون دیوار لعنتی.
ا.ت: فکر نمیکردم برات مهم باشه.
حرفش مثل چاقو بود.
دستم مشت شد.
من مقصر بودم.
برادرش… اون شب…
اگه من دیر نمیرسیدم، اگه اون معامله لعنتی خراب نمیشد…
اما حقیقتی که هیچکس نمیدونه اینه که گلولهی آخر رو من نزدم.
قدم نزدیکتر رفتم.
ته: مهمه، ا.ت.
اسمش رو آروم گفتم.
طوری که فقط خودش بشنوه.
چشمهاش برای یه لحظه لرزید.
ته: چون هرچی توی این باند اتفاق بیفته… روی تو تأثیر میذاره.
ته: و من نمیخوام دوباره از دستت بدم.
ویو ا.ت:
قلبم فرو ریخت.
«دوباره از دستت بدم.»
تو منو از دست دادی؟ یا من برادرم رو؟
خواستم داد بزنم.
خواستم بگم ازت متنفرم.
اما به جاش فقط بلند شدم.
رو در رو ایستادیم. فاصلهمون خیلی کم بود.
بوی عطرش، بوی سیگار… همون بویی که همیشه برام امنیت بود.
با صدای آروم ولی لرزون گفتم:
ات: منو از دست دادی همون شبی که برادرم مرد، تهیونگ.
اسمش رو بعد از مدتها به زبون آوردم.
اون تهیونگ مغرور، برای یه لحظه شکست.
ویو تهیونگ:
اون اسمم رو گفت…
دو سال بود از دهنش نشنیده بودم.
دستم بیاختیار بالا رفت، اما وسط راه نگهش داشتم.
حق نداشتم لمسش کنم.
ته: ا.ت… من نکشتمش.
صدام پایین بود. جدی.
بدون غرور.
ته:اما چون اون شب رهبر عملیات من بودم… تقصیرش پای منه.
نگاه کردم توی چشمهاش.
اون هنوزم وقتی عصبی میشه، لب پایینشو گاز میگیره.
و من هنوزم عاشق همون عادتشم.
ته:اگه ازم متنفر باشی حق داری.
ا.ت: هستم.
بیدرنگ جواب داد.
اما صدای قلبش رو میتونستم ببینم توی لرزش نفسهاش.
آروم زمزمه کردم:
ته : پس چرا هنوز وقتی نگام میکنی، نفس کم میاری؟
ویو ا.ت:
لعنتی
اشکم جمع شد اما نذاشتم بیفته.
غرورم تنها چیزیه که برام مونده.
چون هنوز نتونستم فراموشت کنم…
زمزمه کردم، اونقدر آروم که شاید فقط خودش شنید.
اما بلافاصله اضافه کردم:
ا.ت ولی این به این معنی نیست که میبخشم
- ۲۴۵
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط