{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chapter

chapter 2
p5
ویو ا،ت : من ، من یکم میرم بیرون. هوا بخورم ( بغضی )
ا.ت میره پایین و دستشو به نرده های مرمر طور عمارت میگیره ، هوا خیلی یردتر از اونیه که ا.ت فکر میکرد ، طوری که با هر نفس بخار از بینی ا،ت خارج میشد ، یهو صدای جینو اومد
جینو : حالت خوبه بچه ؟
ا.ت : همم شاید. بهتر بشم.
جینو نگاهشو از ا.ت گرف و به سمت تهیونگ رفت
جینو یقه ی تهیونگ رو گرفت
جینو: از ا.ت فاصله بگیر حرومی
ته: نگیرم چیکار میکنی؟
جینو: تو _توی حرومی جون برادر ا.ت رو گرفتی بعد ان...
که تهیونگ داد زد
تهیونگ: من چند باز بگم نکشتم ، نکشتم برادر کسی رو که دوسش دارم لعنتیا اون ماشه رو من نکشیدم ، بفهمین ،
من فقط فرماندار بودم ، من فقط سر میز قمار بودم ، ماشه رو من نکشیدم ( عربده )
ا.ت اومد جلو و دست جینو رو از یقه ی تهیونگ جدا کرد
ا.ت: بسه( اروم)
جینو: الان داری طرف کیو میگیری؟
ا.ت: .....
جینو: معلوم شد
ا.ت: بریم ، من نمی‌خوام چیزی بشنوم
تهیونگ: نیازی نبود طرف منو بگیری
ا.ت: نگرفتم اصلا ( قاطع)
تهیونگ: دلیل این کارت چی بود پس؟
ا.ت: بریم فقط

ویو ا.ت:

مهمونی رسماً تموم شده بود.
انگار جمعیت هم با ما خسته شده بود.

خاندان‌های قدرتمند، با پوزخندها و لبخندهای مصنوعی، عمارت رو ترک می‌کردن.
صدای بوق ماشین‌های لوکس توی شب می‌پیچید.

جینو کنارم ایستاده بود.
نگاهش هنوز کمی گرفته بود، اما دیگه اون عصبانیت اولیه رو نداشت.

جینو: باید برم.
آروم گفت.

ا.ت: کجا؟
نگران پرسیدم.

ا.ت: یه سر میزنم. کاری باید انجام بدم.
شونه‌ای بالا انداخت.

جینو:امشب اذیت شدی. می‌خوای برسونمت؟

با قیافه‌ی مطمئن گفتم:
ا.ت:آره، ممنون.

سوار ماشینش شدیم.
فضای داخل ماشین سنگین بود.
انگار جینو داشت به یه چیز خیلی مهم فکر می‌کرد.

ا.ت: جینو…

جینو: هوم؟

ا.ت: حالت خوبه؟

برگشت سمتم.
یه لبخند کمرنگ زد.

– آره خوبم. فقط… یه کم خسته‌ام.
چشم‌هاش اما انگار دورتر از من بود.

وقتی منو جلوی خونه رسوند، دیگه مطمئن شدم یه چیزی هست.
یه چیزی که بهم نمیگه.


ویو جینو:

(تو ماشین)

ا.ت رو رسوندم خونه.
اون نگاهش… هنوزم حس می‌کردم یه چیزی رو ازش قایم می‌کنم.

اما چاره‌ای نبود.

حقیقت اون شب…
خیلی پیچیده‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد.

فرمانده مقصر بود؟ آره.
اما ماشه رو کسی کشید که همیشه فکر می‌کردیم فقط یه مهره‌ست.

*پک سوهو.*

اون پسر همیشه ساکت و گوشه‌گیر خاندان پک.
کسی که هیچ‌وقت به چشم نمی‌اومد.

چطور ممکنه؟

باید مدرک پیدا می‌کردم.
باید می‌فهمیدم چرا.

دستم رو مشت کردم.

اون شب
اون شب سوهو رو دیدم.
با یه ردای تیره، پشت ستون‌ها، درست قبل از شلیک.

فکر کردم سایه‌ست.
فکر کردم اشتباه دیدم.
اما الان…

باورم شده بود.

فقط باید ثابت می‌کردم.

یه راست رفتم سمت انبار قدیمی خاندان پک.
جایی که می‌دونستم سوهو خیلی وقت‌ها اونجا رفت و آمد داشته.
شاید یه مدرکی، یه یادداشتی، یه چیزی اونجا پیدا می‌شد.

شب طولانی‌ای در پیش بود.

(لحظاتی بعد)

گرد و خاک همه جا رو گرفته بود.
نور چراغ قوه‌م روی جعبه‌های کهنه و ابزارهای قدیمی می‌چرخید.

چیزی که دنبالش بودم
چیزی که بتونه قاتل اصلی رو نشون بده.

یهو چشمم به یه جعبه‌ی چوبی افتاد که زیر یه تیکه پارچه کهنه قایم شده بود.

جعبه قفل داشت.
با یه چاقوی ضامن‌دار قفلش رو شکستم.

داخلش

چند تا نامه بود.
و یه دفترچه یادداشت.

نامه ها رو برداشتم.
دست خط سوهو بود.
اما تاریخ نامه‌ها…
چند ماه قبل از اون شب.

اولین نامه رو باز کردم.

«… می‌دونم این کار درسته.
فرمانده قسم خورده که انتقام پدرم رو می‌گیره.
حق ماست که جایگاه مافیای اصلی رو داشته باشیم.
و این تنها راهه…»

نفسم بند اومد.

معلوم شد.

فرمانده دستور داده بود.
اما سوهو
سوهو ماشه رو کشیده بود.

چرا؟
انتقام پدرش؟

دفترچه رو باز کردم.
آخرین صفحه‌هاش پر از یادداشت‌های عجیبه.

«… اون شب.
نامه‌ی سوهو رو پیدا کردم.
دیدم چقدر دروغ گفته.
دیدم چطور همه رو بازی داده…
من اون شب فقط می‌خواستم نجاتش بدم…
اما همه چیز بهم ریخت…»

این یادداشت‌ها
مال فرمانده بود.

فرمانده فهمیده بود.
فهمیده بود که سوهو داره ازش استفاده می‌کنه.

پس…
داستان اون شب، خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌ها بود.

و تهیونگ…
تهیونگ هیچ‌وقت اون ماشه رو نکشیده بود.
اون فقط فرمانده بود.

به خودم گفتم:
«این حقیقت رو باید به ا.ت بگم.»

اما بعد…
یادم اومد که ا.ت الان چقدر به تهیونگ نزدیک شده.
اگه الان اینو بگم، ممکنه…

نه.
فعلاً باید سکوت کنم.
دیدگاه ها (۴)

ویو تهیونگ:اسمش که اعلام شد، برای چند ثانیه سالن ساکت شد. ب...

chapter 2p2_-_-___-_--__-_-__-_-_-_-__-_-_-_-_-_-_-__-___-_-...

**پارت حذف شدهLove in the dark③فردا شبا/ت: سوهو نظر تو چیه؟ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط