{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

loveingorhateing

#loveing_or_hateing?
#part1


ویو تهیونگ
وارد اتاق ا.ت شدم،او با خشم به کیسه بوکس ضربه میزد.اولین بارم نیست که او را در این شرایط میبینم،شاید داره برای آلفا شدن آماده میشه ولی او دختر است احتمال اینکه قبولش کنند خیلی کم هست
_خسته نباشی ا.ت خانم نظرت چیه یکم استراحت کنی؟؟
با خستگی روی زمین نشست و به من نگاهی کرد
+داش میخوای منو لوس کنی؟
رفتم جلوش زانو زدم و گفتم
_نه معلومه که نه فقط اینکه یه هفته و خورده ایه که غذا نخوردی و هنوز پر انرژی سر پا وایسادی برام عجیبه
تک خنده‌ای کرد و گفت
+داداش یاد نیس موقع تصادف و مرگ مامان بابا من چن هفته غذا نخورده بودم؟
با بغض گفتم
_ا.ت میشه اینقدر یادم نندازی؟؟
خنده تلخی کرد و گفت
+باشه باشه بابا سوسول کمک کن پاشم بیام یه چیزی بخورم
ذوق زده گفتم
_راس میگییییی؟یعنی منظورم اینکه واقعا میخوای غذا بخوری؟
احمقی نثارم کرد و گفت
+خب اره دیگه
باهم از اتاق خارج شدیم و به سمت آشپزخونه حرکت کردیم،همین که رسیدیم پیش آجوما نامجون گفت
_بهبه ببین که از اتاقش در اومده
ا.ت بدون هیچ صبری جواب داد
+راضی نیستی برو خودت گمشو تو اتاقت
جین کلافه گفت
_هردوتاتون بس کنین واقعا حوصله بحث و اینارو ندارم بیاید بشینید غذا رو آجوما بیاره بخوریم
از اون وقتی که ا.ت غذا نمی‌خورد منم هیچی نمیخوردم و همیشه میرفتم بهش سر میزدم
بعد از‌ چن مین غذا رو آوردن و شروع کردیم به غذا خوردن که وسط غذا ا.ت گفت
+نگا نگا مث خر داره غذا میخوره!انگار تا به حال غذا ندیده
نامجون همین که می‌خواست غذا رو بزاره تو دهنش گفت
_اینطوری نگو مگه نمیدونستی بعد از اینکه تو تمرینات سختت رو شروع کردی و غذا نمیخوردی اینم پا به پات غذا نمیخورد؟
چشم های ا.ت اندازه قابلمه شد
+چیییییییی؟؟
نامجون گفت
_ع مگه نمیدونستی؟وای ر/یدم
جین روبه نامجون گفت
_به نظرم باید بعد از غذا فرار کنی
منم چشم غره ای نثارش کردم و گفتم
_نیازی نیس بالاخره که ا.ت قرار بود بفهمه نمیخواد فرار کنه چون باهاش کاری ندارم
نامجون زیر لب پشمامی گفت که دوباره ا.ت دهن باز کرد
+ععع بسه دیگه غذاتون رو کوفت کنین بعدش سی//کتیر کنین
جین گفت
_انگار به جای دختر بچه پسر بچه تا الان بزرگ کردم ا.ت من ر/یدم تو انرژی زنونه‌ات
ا.ت چشم غره ای نثارش کرد و نگاهی به من انداخت
+تو یکی چرا لال مونی گرفتی؟؟
چون نمیخواستم دوباره بهش یاد آوری کنم که به خاطر اون قرارداد لعنتی بین خانواده ما و خانواده جئون بود مجبورم اون رو به جونگکوک بسپارم چهرم رو مظلوم تر کردم و گفتم
_فقط گرسنمه
ا.ت که همیشه میتونست ذهنم رو بخونه گفت
+داداش یه قرارداده دیگه مطمئن باش اگه جئون بخواد بهم آسیب بزنه من قبل تر از خودش بهش خنجر میزنم
تک خنده ای کردم و گفتم
_هنوزم همون ا.ت قدیمی‌ای!هیچ تغییری نکردی ولی ا.ت واقعا مواظب باش اگه بیش از حد زورگویی و تهدیدت کرد فقط بهمون زنگ بزن خودمون میایم دنبالت
ا.ت لبخندی زد و گفت
+چشم داداش راستی جئون کی قراره بیاد؟؟
نامجون به جای من جواب داد
_امروز ساعت ۶ اینا
ا.ت که انگار‌ بغض کرده بود گفت
+باشه پس من زود وسایلم رو باید جمع کنم و آماده بشم




منتظر پارتای بعدی باشید گوگولیا




خمارییییییییی
نویسنده:#اد_تهیونگ
دیدگاه ها (۰)

#loveing_or_hateing?#Part2همین که بلند شد دستشو گرفتم و گفتم...

#loveing_or_hateing? #Part3+حقیقتش دعوا راه میندازم و میگم ا...

#loveing_or_hateing?کاپل:کیم ا.ت و جئون جونگکوک شخصیت های فر...

من::::::

عشق یا نفرت؟ (تابع قوانین ویسگون) P⁴⁵(کره=ساعت 9:27 PM) الا:...

ازدواج اجباری «پارت ۲۱»

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط