{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی در اواخر شب به چادر خودمان برگشتیم، دیدم یک نفر جای

وقتی در اواخر شب به چادر خودمان برگشتیم، دیدم یک نفر جای من خوابیده!...
چادر من چراغ نداشت و متوجه نشدم چه کسی جای من خوابیده، فکر کردم یکی از بچه ها میخواهد من را اذیت کند، لذا همینطور که پوتین پایم بود، جلو آمدم و یک لگد به شخص خواب زدم!
یکباره دیدم حاج آقا که امام جماعت اردوگاه بود از جا پرید و قلبش را گرفته وداد میزند کی بود؟ چی شد؟
حاج آقا از چادر بیرون آمد و گفت:الهی پات بشکنه، مگه من چیکار کردم که لگد زدی؟خلاصه اون شب کلی معذرت خواهی کردم...گفتم من میرم تو ماشین میخوابم، فقط با اجازه بالش را بر میدارم.
چراغ را بر داشتم و رفتم توی چادر، همین که بالش را برداشتم دیدم یک عقرب به بزرگی کف دست زیر بالش من قرار دارد!......
همان شب، من در حین تمرین در باشگاه ورزشهای رزمی، پایم شکست. اما نکته جالب این بود که ماجرای آن روز در نامه عمل من، کامل و با شرح جزئیات نوشته شده بود.
جوان پشت میز به من گفت: آن عقرب مأمور آن بود که تو را بکشد. اما صدقه ای که دادی مرگ تو را به عقب انداخت!.....
اما آن روحانی که لگد خورد، در آن روز کاری کرده بود که باید این ضربه را می خورد. ولی به نفرین او پای تو هم روز بعد شکست.
بعد به اهمیت صدقه دادن و خیرخواهی برای مردم اشاره کرد.....

#سه_دقیقه_در_قیامت
#صدقه
#بریده_کتاب
✅پاتوق کتاب شهیده زینب کمایی
@maghar98
دیدگاه ها (۱)

معرفی کتاب:دختر شینا🌸بهناز ضرابی‌زاده در «دختر شینا» قدم به ...

🌸صمد می‌رفت و می‌آمد خبرهای بد می آورد. یک شب رفت سراغ همسای...

....صفحه پر از اعمال خوب بود اما حالا تبدیل به کاغذ سفید شده...

گلچینی رؤیا بر انگیز از کتاب سه دقیقه در قیامت:من وارد باغی ...

𝕁𝕚𝕟𝕖 𝕙𝕠𝕡𝕖𝕣✨️🌻𝕋𝕨𝕠 𝕡𝕒𝕣𝕥⭐️از زبان ال🍯ال:کمک... کمک کنین(نفس نفس...

#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن ٭٭ #پارت_نهم🫐🫴🏻‌⊹ ࣪𖣠 ִֶָׅ ֹ ៸៸    ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط