{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part¹⁰



هوا تاریک بود و صدایِ وزوزِ نئون‌هایِ شکستهٔ بیرون، تنها صدایی بود که سکوتِ اتاقِ کوچک و سرد را می‌شکست. جونگ‌کوک کنارِ پنجره ایستاده بود و سایه‌اش رویِ دیوارِ رنگ و رو رفته می‌لغزید. ا/ت رویِ یک تختِ فلزیِ قدیمی نشسته بود، دست‌هایش را دورِ فنجانِ چایِ داغ حلقه کرده بود و سعی می‌کرد گرم شود.

«پس… این کارتِ سیاه، چی می‌گه؟» ا/ت با صدایی که کمی می‌لرزید، پرسید. «من فقط یه نقاشم، جونگ‌کوک. نمی‌دونم چرا این کارت باید پیشِ من باشه.»

جونگ‌کوک برگشت و به ا/ت نگاه کرد. نورِ کمِ چراغِ بیرون، رویِ صورتش سایه‌روشن انداخته بود. «گاهی وقتا، چیزهایی که فکر می‌کنیم عادی هستن، در واقع خیلی خاصن. شاید تو قدرت‌هایی داری که خودت هم هنوز کامل نمی‌شناسیشون.»

او مکثی کرد و ادامه داد: «یادته اون لحظه تویِ کتابخونه؟ وقتی کارت رو تویِ دستت داشتی، یه جورِ انرژیِ عجیبی حس کردم. مثلِ یه موجِ نامرئی که از سمتِ تو می‌اومد. من به این چیزها حساسم، چون خودم هم یه جورایی… با این انرژی‌ها کار می‌کنم.»

جونگ‌کوک کمی جلوتر آمد. «اون موقع که داشتی به کارت نگاه می‌کردی، حس کردی یه نفر داره افکارت رو می‌خونه؟ یه جورِ حسِ ناگهانی که یکی داره تویِ ذهنت می‌چرخه؟»

چشمانِ ا/ت گرد شد. «آره! چطور… چطور فهمیدی؟»

جونگ‌کوک لبخندِ کمرنگی زد. «چون منم یه جورایی مثلِ توام. ما هر دو 'اختلال' هستیم تویِ سیستمی که می‌خواد همه چیز رو 'نظمِ مطلق' نگه داره. شاید قدرتِ تو، تواناییِ تو تویِ نقاشی باشه. شاید بتونی مفاهیمِ ذهنی یا حتی احساسات رو به شکلی واقعی به تصویر بکشی. چیزی که تو بهش می‌گی 'تمرکزِ زیاد'، شاید یه جورِ قدرتِ خلاقانهٔ خیلی قویه.»

او ادامه داد: «اون کارت، فقط یه تیکه پلاستیکِ سیاه نیست. یه جورِ 'تأییدیه' است. نشون می‌ده که تو 'انتخاب' شدی. و شاید تو همون 'کلیدی' هستی که 'نظمِ مطلق' ازش می‌ترسه. شاید قراره یه 'تغییرِ بزرگ' رو شروع کنی، ا/ت.»

ا/ت به کارتِ مشکی رویِ میزِ کوچکِ کنارِ تخت نگاه کرد. حرف‌هایِ جونگ‌کوک، مثلِ دانه‌هایِ کوچکی از حقیقت، تویِ ذهنش جوانه می‌زد. آن حسِ عجیب، آن درخششِ ناگهانیِ طرحِ رویِ کارت… شاید همه‌اش اتفاقی نبوده.

«ولی… من واقعاً نمی‌دونم چطور باید از این 'قدرت' استفاده کنم.» ا/ت با تردید گفت. «من فقط می‌تونم بکشم.»

جونگ‌کوک به آرامی رویِ لبهٔ تخت کنارِ ا/ت نشست. «نگران نباش. من کمکت می‌کنم. چون منم خیلی از چیزها رو تازه دارم می‌فهمم. شاید با هم بتونیم بفهمیم که این 'تغییرِ بزرگ' چیه و چطور می‌تونیم خودمون رو برایِ اون آماده کنیم.»

او به چشمانِ ا/ت نگاه کرد. «اولین قدم اینه که سعی کنی اون حسِ درونی‌ت رو بشناسی. اون انرژیِ که ازت ساطع می‌شه رو حس کنی. و من، کنارِ تو هستم تا این مسیر رو با هم بریم.»

ا/ت نفسِ عمیقی کشید. ترس هنوز بود، اما حالا حسِ عجیبی از امید و کنجکاوی هم به آن اضافه شده بود. شاید جونگ‌کوک راست می‌گفت. شاید او هم قوی‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کرد.

«باشه.» ا/ت گفت و نگاهش را به جونگ‌کوک دوخت. «قبول می‌کنم. کمکم کن.»

جونگ‌کوک لبخندی زد، لبخندی که این بار پر از اطمینان بود. «عالیه. از همین الان شروع می‌کنیم.»

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹¹اتاقِ کوچک، حالا کمی گرم‌تر ش...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹²صدایِ نفس‌هایِ منظمِ جونگ‌کوک...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part⁹موتورسیکلت با صدایِ غرّش‌مانند...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part⁸ا/ت و مرد، نفس‌نفس‌زنان در کوچ...

سلام سیسی ها میخوام فیک بنویسم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط