Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part¹¹
اتاقِ کوچک، حالا کمی گرمتر شده بود. نه از چایِ سرد شده، بلکه از انرژیِ تازهای که بینِ ا/ت و جونگکوک در جریان بود. ا/ت کارتِ مشکی را در دست داشت و آن را رویِ میزِ کهنه گذاشت. انگار که حضورِ آن کارت، فضایی سنگینتر و مرموزتر به اتاق بخشیده بود.
«خب، از کجا شروع کنیم؟» ا/ت پرسید، صدایش این بار کمی مصممتر بود. «چطور میتونم بفهمم که واقعاً چی کار میتونم بکنم؟»
جونگکوک به کارتِ سیاه نگاه کرد و بعد نگاهش را به ا/ت دوخت. «اول از همه، سعی کن اون حسِ 'پیوند' رو که با کارت داری، عمیقتر کنی. لازم نیست کارِ خاصی بکنی. فقط تمرکز کن. انگار که داری به یه دوستِ قدیمی گوش میدی. ببین چه حسی بهت میده.»
ا/ت چشمانش را بست و کارت را با نوکِ انگشتانش لمس کرد. سعی کرد تمامِ حواسش را جمع کند. اول فقط سردیِ پلاستیک را حس کرد، بعد کمکم، مثلِ همان اولین بار، حسِ خفیفِ نبض مانندی را زیرِ انگشتانش حس کرد. انگار که کارت داشت به آرامی تپش میگرفت.
«یه جور… گرما حس میکنم.» ا/ت زمزمه کرد. «و یه جور… کشش. انگار که یه چیزی داره از تویِ کارت به سمتِ من کشیده میشه.»
جونگکوک سر تکان داد. «عالیه. این نشون میده که کانالِ ارتباطی داره باز میشه. حالا، سعی کن اون انرژیِ اطرافِ خودت رو حس کنی. یه جورِ نامرئی که همه جا هست. فکر کن که میتونی رنگش رو ببینی.»
ا/ت گیج شد. «رنگش؟ چطور ممکنه؟»
«فقط سعی کن. چشماتو ببند و تصور کن. شاید رنگِ احساساتِ خودت رو ببینی. یا شاید رنگِ احساساتِ من.» جونگکوک با لحنی آرام گفت. «قدرتِ تو، قدرتِ دیدنه. دیدنِ چیزهایی که بقیه نمیبینن. و تجسمِ اونها.»
ا/ت دوباره چشمانش را بست. اول سیاهی بود، بعد کمکم، نقطههایِ ریزی از نور شروع به درخشیدن کردند. انگار که ستارههایِ کوچک در تاریکیِ اتاق روشن میشدند. بعد، رنگها شروع به پدیدار شدن کردند. یک موجِ آبیِ کمرنگ دورِ بدنِ جونگکوک شناور بود، و یک رنگِ بنفشِ تیره و گاهی سرخ، دورِ خودش میچرخید.
«من… من رنگ میبینم!» ا/ت با هیجان گفت و چشمانش را باز کرد. «دورِ تو یه آبیِ ملایمه. و دورِ خودم… یه چیزی مثلِ بنفشِ تیره که گاهی قرمز میشه.»
جونگکوک لبخندِ عمیقی زد. «آبی، معمولاً آرامش و تمرکز رو نشون میده. بنفشِ تیره و قرمز… شاید نشانهٔ احساساتِ قوی و شاید کمی ترس یا هیجان باشه. این همون چیزیه که گفتم. تو میتونی انرژیِ احساسات رو ببینی.»
او به ا/ت اشاره کرد که بنشیند. «حالا، یه کاری کن. یه مداد و کاغذ بیار. و سعی کن یکی از اون رنگهایی که دیدی رو، رویِ کاغذ بیاری. نه اینکه فقط رنگش کنی. سعی کن خودِ اون احساس رو، اون انرژی رو، نقاشی کنی.»
ا/ت با تردید به کاغذ و مدادِ رنگیِ کهنه که جونگکوک از کشویِ میز بیرون آورده بود، نگاه کرد. همیشه نقاشیهایش پر از طرحهایِ انتزاعی و احساسی بود، اما این بار فرق داشت. این بار قرار بود تصویری از چیزی نامرئی بکشد.
مداد را برداشت و به آبیِ دورِ جونگکوک فکر کرد. رنگِ آرامش، رنگِ تمرکز. شروع کرد به کشیدنِ خطوطِ مواج و نرم. خطوطی که انگار که از قلبِ یک اقیانوسِ آرام سرچشمه میگرفتند. بعد به بنفشِ خودش فکر کرد. هیجان، ترس، کنجکاوی. خطوطِ تیزتر و پیچیدهتری کشید که با خطوطِ آبی در هم میآمیختند.
چند دقیقه گذشت. ا/ت غرقِ نقاشی بود. وقتی کارش تمام شد، کاغذی را که رویِ آن طرحی از خطوطِ آبی و بنفشِ درهم تنیده بود، به سمتِ جونگکوک گرفت.
«این… این همون چیزیه که دیدم.»
جونگکوک با دقت به نقاشی نگاه کرد. چشمانش برق زد. «دقیقاً! این همون انرژیِ که من حس کردم! تو واقعاً میتونی تجسمش کنی. تو میتونی چیزی رو که نامرئیه، قابلِ دیدن کنی.»
او با هیجان ادامه داد: «این فقط شروعشه، ا/ت. قدرتِ تو فراتر از این حرفهاست. تو میتونی با این توانایی، خیلی کارها بکنی. شاید بتونی احساساتِ بقیه رو هم ببینی. یا شاید بتونی با تغییرِ این رنگها، احساساتشون رو هم تغییر بدی.»
ا/ت به نقاشیِ خودش خیره شد. حالا دیگر فقط چند خطِ رنگی نبود. تصویری بود از یک ارتباطِ ناگهانی، از دو انرژیِ متفاوت که در هم تنیده شده بودند. تصویری از اولین قدمِ او در مسیری ناشناخته.
«فکر کنم… فهمیدم.» ا/ت با صدایی آرام گفت. «شاید واقعاً قدرتی دارم.»
جونگکوک لبخندی زد. «آره. و این تازه اولِ راهه. حالا باید یاد بگیری چطور ازش درست استفاده کنی. چون 'نظمِ مطلق' حتماً از این تواناییِ تو خبر داره و سعی میکنه جلوش رو بگیره.»
او به ا/ت نگاه کرد. «برای همین، باید قویتر بشی. و من اینجا هستم که کمکت کنم.»
----------------------------
ادامه دارد...
Part¹¹
اتاقِ کوچک، حالا کمی گرمتر شده بود. نه از چایِ سرد شده، بلکه از انرژیِ تازهای که بینِ ا/ت و جونگکوک در جریان بود. ا/ت کارتِ مشکی را در دست داشت و آن را رویِ میزِ کهنه گذاشت. انگار که حضورِ آن کارت، فضایی سنگینتر و مرموزتر به اتاق بخشیده بود.
«خب، از کجا شروع کنیم؟» ا/ت پرسید، صدایش این بار کمی مصممتر بود. «چطور میتونم بفهمم که واقعاً چی کار میتونم بکنم؟»
جونگکوک به کارتِ سیاه نگاه کرد و بعد نگاهش را به ا/ت دوخت. «اول از همه، سعی کن اون حسِ 'پیوند' رو که با کارت داری، عمیقتر کنی. لازم نیست کارِ خاصی بکنی. فقط تمرکز کن. انگار که داری به یه دوستِ قدیمی گوش میدی. ببین چه حسی بهت میده.»
ا/ت چشمانش را بست و کارت را با نوکِ انگشتانش لمس کرد. سعی کرد تمامِ حواسش را جمع کند. اول فقط سردیِ پلاستیک را حس کرد، بعد کمکم، مثلِ همان اولین بار، حسِ خفیفِ نبض مانندی را زیرِ انگشتانش حس کرد. انگار که کارت داشت به آرامی تپش میگرفت.
«یه جور… گرما حس میکنم.» ا/ت زمزمه کرد. «و یه جور… کشش. انگار که یه چیزی داره از تویِ کارت به سمتِ من کشیده میشه.»
جونگکوک سر تکان داد. «عالیه. این نشون میده که کانالِ ارتباطی داره باز میشه. حالا، سعی کن اون انرژیِ اطرافِ خودت رو حس کنی. یه جورِ نامرئی که همه جا هست. فکر کن که میتونی رنگش رو ببینی.»
ا/ت گیج شد. «رنگش؟ چطور ممکنه؟»
«فقط سعی کن. چشماتو ببند و تصور کن. شاید رنگِ احساساتِ خودت رو ببینی. یا شاید رنگِ احساساتِ من.» جونگکوک با لحنی آرام گفت. «قدرتِ تو، قدرتِ دیدنه. دیدنِ چیزهایی که بقیه نمیبینن. و تجسمِ اونها.»
ا/ت دوباره چشمانش را بست. اول سیاهی بود، بعد کمکم، نقطههایِ ریزی از نور شروع به درخشیدن کردند. انگار که ستارههایِ کوچک در تاریکیِ اتاق روشن میشدند. بعد، رنگها شروع به پدیدار شدن کردند. یک موجِ آبیِ کمرنگ دورِ بدنِ جونگکوک شناور بود، و یک رنگِ بنفشِ تیره و گاهی سرخ، دورِ خودش میچرخید.
«من… من رنگ میبینم!» ا/ت با هیجان گفت و چشمانش را باز کرد. «دورِ تو یه آبیِ ملایمه. و دورِ خودم… یه چیزی مثلِ بنفشِ تیره که گاهی قرمز میشه.»
جونگکوک لبخندِ عمیقی زد. «آبی، معمولاً آرامش و تمرکز رو نشون میده. بنفشِ تیره و قرمز… شاید نشانهٔ احساساتِ قوی و شاید کمی ترس یا هیجان باشه. این همون چیزیه که گفتم. تو میتونی انرژیِ احساسات رو ببینی.»
او به ا/ت اشاره کرد که بنشیند. «حالا، یه کاری کن. یه مداد و کاغذ بیار. و سعی کن یکی از اون رنگهایی که دیدی رو، رویِ کاغذ بیاری. نه اینکه فقط رنگش کنی. سعی کن خودِ اون احساس رو، اون انرژی رو، نقاشی کنی.»
ا/ت با تردید به کاغذ و مدادِ رنگیِ کهنه که جونگکوک از کشویِ میز بیرون آورده بود، نگاه کرد. همیشه نقاشیهایش پر از طرحهایِ انتزاعی و احساسی بود، اما این بار فرق داشت. این بار قرار بود تصویری از چیزی نامرئی بکشد.
مداد را برداشت و به آبیِ دورِ جونگکوک فکر کرد. رنگِ آرامش، رنگِ تمرکز. شروع کرد به کشیدنِ خطوطِ مواج و نرم. خطوطی که انگار که از قلبِ یک اقیانوسِ آرام سرچشمه میگرفتند. بعد به بنفشِ خودش فکر کرد. هیجان، ترس، کنجکاوی. خطوطِ تیزتر و پیچیدهتری کشید که با خطوطِ آبی در هم میآمیختند.
چند دقیقه گذشت. ا/ت غرقِ نقاشی بود. وقتی کارش تمام شد، کاغذی را که رویِ آن طرحی از خطوطِ آبی و بنفشِ درهم تنیده بود، به سمتِ جونگکوک گرفت.
«این… این همون چیزیه که دیدم.»
جونگکوک با دقت به نقاشی نگاه کرد. چشمانش برق زد. «دقیقاً! این همون انرژیِ که من حس کردم! تو واقعاً میتونی تجسمش کنی. تو میتونی چیزی رو که نامرئیه، قابلِ دیدن کنی.»
او با هیجان ادامه داد: «این فقط شروعشه، ا/ت. قدرتِ تو فراتر از این حرفهاست. تو میتونی با این توانایی، خیلی کارها بکنی. شاید بتونی احساساتِ بقیه رو هم ببینی. یا شاید بتونی با تغییرِ این رنگها، احساساتشون رو هم تغییر بدی.»
ا/ت به نقاشیِ خودش خیره شد. حالا دیگر فقط چند خطِ رنگی نبود. تصویری بود از یک ارتباطِ ناگهانی، از دو انرژیِ متفاوت که در هم تنیده شده بودند. تصویری از اولین قدمِ او در مسیری ناشناخته.
«فکر کنم… فهمیدم.» ا/ت با صدایی آرام گفت. «شاید واقعاً قدرتی دارم.»
جونگکوک لبخندی زد. «آره. و این تازه اولِ راهه. حالا باید یاد بگیری چطور ازش درست استفاده کنی. چون 'نظمِ مطلق' حتماً از این تواناییِ تو خبر داره و سعی میکنه جلوش رو بگیره.»
او به ا/ت نگاه کرد. «برای همین، باید قویتر بشی. و من اینجا هستم که کمکت کنم.»
----------------------------
ادامه دارد...
- ۳۶
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط