part49

ویو ا/ت

جیمین با دقت به بیرون نگاه می‌کرد، انگار که دنبال چیزی یا کسی بود. نفس عمیقی کشید و بعد رو به من کرد.

باید از اینجا بریم.

کجا؟

جایی که نتونن راحت پیدامون کنن.

حس عجیبی داشتم. از یه طرف می‌خواستم فرار کنم، از طرف دیگه... دلم یه جوری بود. انگار که هنوز چیزی توی قلبم برای جونگکوک بود.

جیمین، تو چرا داری این کارو می‌کنی؟

اون سکوت کرد. بعد از چند لحظه، آروم لب زد:

چون می‌دونم ته این مسیر چیه، و نمی‌خوام تو هم اونجا باشی.

ویو جونگکوک

تلفن رو قطع کردم و به سمت در رفتم. بچه‌ها همه توی اتاق نشسته بودن. چهره‌شون جدی بود.

_ کجاست؟

تهیونگ دست به سینه ایستاد و گفت:

یه خونه خارج از شهر. ولی جیمین خوب کارشو بلده، همه راهارو بسته.

لبخند تلخی زدم.

_ فکر کرده می‌تونه از من فرار کنه؟

جیهوپ دستشو روی شونه‌م گذاشت.

کوکی... مطمئنی که این کار درستیه؟

نگاهمو بهش دوختم.

_ این دیگه یه بازی نیست. ا/ت مال منه، و هیچ‌کس نمی‌تونه اینو تغییر بده.

بدون حرف دیگه‌ای از اتاق بیرون رفتم.

چند ساعت بعد

نور ضعیف چراغ‌ها روی جاده افتاده بود. ماشین رو کنار کشیدم و پیاده شدم. همون خونه‌ای بود که بچه‌ها موقعیتش رو فرستاده بودن.

"دیگه وقتشه این بازیو تموم کنیم."

با قدم‌های محکم به سمت در رفتم و تقه‌ای به در زدم. چند ثانیه بعد، در باز شد و چشمای متعجب ا/ت به من دوخته شد.

تو...!

لبخند زدم.

_ دلم برات تنگ شده بود، عزیزم.
ویو ا/ت

چشمهام گرد شد. قلبم تندتر زد. اینجا چیکار می‌کرد؟ چطور پیدام کرده بود؟

تو...!

لبخندش سرد و مطمئن بود. همون لبخندی که همیشه باعث لرزش زانوهام می‌شد.

_ دلم برات تنگ شده بود، عزیزم.

قدم به عقب برداشتم، اما قبل از اینکه بتونم درو ببندم، خودش رو داخل انداخت. دستم رو گرفت و به طرف خودش کشید.

ولم کن، جونگکوک!

_ فکر کردی می‌تونی ازم فرار کنی؟

ویو جونگکوک

نفسش تند شده بود، توی چشماش وحشت موج می‌زد. اما پشت اون ترس، چیزی بود که فقط من می‌تونستم ببینم. هنوز هم منو می‌خواست.

_ چرا فرار کردی؟

دیگه نمی‌خوام توی اون زندگی باشم.

خندیدم.

_ زندگی‌ای که با من باشی؟

سکوت کرد. فکش قفل شده بود. می‌دونستم نمی‌تونه دروغ بگه، می‌دونستم هنوز هم یه چیزی ته قلبش برای من مونده.

دستم رو بالا بردم، آروم روی گونه‌ش کشیدم. یه قطره اشک از چشمش افتاد.

لطفاً...

اون "لطفاً"ی که گفت، به اندازه هزار تا فریاد توی گوشم پیچید. دستم رو عقب کشیدم.

_ فردا برمی‌گردیم. می‌خوای یا نه، این انتخاب تو نیست.

چرخیدم و به سمت در رفتم. قبل از اینکه خارج بشم، برگشتم و گفتم:
دیدگاه ها (۰)

part50

part51

part48

part47

پارت 12خون تو رگام جم شد....ویو جونگکوک یه نفس عمیق کشیدم بع...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁴حرفی برای گفتن نداشتم... فقط سکوت کردم. ج...

سناریو هنتای از زوهاکوتنپارت ۱زوهاکوتن در راه رفتن به خونه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط