part50

چرخیدم و به سمت در رفتم. قبل از اینکه خارج بشم، برگشتم و گفتم:

_ چمدونتو جمع کن. دیگه بازی تموم شده.(بگم که جمین واسایل ات رو اورده پیشش)

در رو بستم و پشت سرم، صدای شکستن چیزی اومد. لبخند زدم. هنوزم همون دختر سرسخت من بود.
ویو ا/ت

نفس‌های عصبیمو با شدت بیرون دادم. چمدونمو جمع کنم؟ مگه من وسیله‌ام که هر وقت خواست ببرد و هر وقت خواست بندازه دور؟ دستام مشت شد. چیکار کنم؟ فرار؟ نه، دیگه فایده نداره. ولی اگه برگردم...

ویو جونگکوک

پشت در ایستادم و به سکوت اون طرف گوش دادم. شرط می‌بندم داره به هزار تا راه برای فرار فکر می‌کنه. لبخندم پررنگ‌تر شد. ولی نمی‌دونست که این بار، هیچ راه فراری نداره.

چند ساعت بعد

در آپارتمانش رو باز کردم. انتظار داشتم یه چیز به سمتم پرت بشه، اما فقط توی سکوت، روی مبل نشسته بود. اخماش تو هم بود، ولی نگاهش... پر از سوال بود.

چرا من؟

سوالش باعث شد ثانیه‌ای مکث کنم. چرا اون؟ چون... چون نمی‌تونستم ازش بگذرم. اما نمی‌شد اینو بهش بگم.

_ چون من گفتم.

چشماش از خشم برق زد.

تو هیچی نمی‌تونی بگی. من برنمی‌گردم.

آروم بهش نزدیک شدم، سرمو کمی خم کردم و زمزمه کردم:

_ پس مجبورم راه دیگه‌ای رو انتخاب کنم.

نگاهش پر از اضطراب شد.

چیکار می‌خوای بکنی؟

لبخند زدم.

_ یه خبر بد برات دارم. مامانت حالش دوباره بد شده. فکر کنم دکترها می‌خوان منتقلش کنن...

چشماش گشاد شد.

دروغ می‌گی!

شونه بالا انداختم.

_ می‌تونی ریسک کنی و ببینی دروغ می‌گم یا نه... ولی وقت زیادی نداری، عزیزم. انتخاب با توئه.

اون لحظه، فهمیدم که بازی رو بردم.
دیدگاه ها (۰)

part51

part52

part49

part48

عجب !!!نمی دونستم اون بازی Restore Your Island هم که قبلا نق...

P. 9

پارت ۳ویو نامجون جذاب خودمون:بعد از ایکه کلی کتکش زدم با صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط