My little girl
‧₊˚🖇️✩𝕊𝕔𝕖𝕟𝕒𝕣𝕚𝕠 𝕊𝕜𝕪✩🖇️˚₊‧
My little girl ✨
Part 2🪷
.
.
✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡
ات خیلی عصبانی شده بود و نمیخواست چیزی به سانزو بگه میخواست خیلی آروم باشه و به رو خودش نیاره اما چجوری؟
سانزو هرشب دیر میومد خونه و ات هم چیزی بهش نمیگفت
سانزو یه شب بلاخره زود اومد ات بهش با تعجب نگاه کرد
«پس کارت چی؟»
«من کاری مهم تر از تو ندارم»
ات رفت نزدیکش و گفت«پس این بوی عطر زنونه که هرشب روی بدنت نشسته چیه؟»
«برای رفت و آمد دخترا تو کلاپ»
«سانزو منو چی فرض کردی؟من مثل دخترایی که تا الان دورت بودن نیستم»
ات وسایلش رو آماده کرده بود رفت اونارو برداشت که بره
سانزو«یه دلیل منطقی تر بیار برای رفتن»
«دلیل منطقی تر؟هرشب دیر میای خونه،همین الانشم کیس مارک رو گردنته برو خودتو تو آیینه ببین...»
سانزو با تعجب رفت خودشو تو آیینه نگاه کرد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ولی خب چی میتونست بگه دیگه دیر بود و ات فهمیده بود
تنها راهش شاید معذرت خواهی بود
«ات من خیلی دوست دارم معذرت میخوام پشیمون_»
ات یدونه چک محکم تو صورت سانزو زد و بعد رفت و درم پشت سرش نبست
سانزو حال اینو نداشت که بره و غرورش رو بخاطر یه دختر بشکنه با خودش گفت اینهمه دختر دور من یدونش رفت مگه چی میشه~
فرداش که از خواب بلند شد حس میکرد یچی کمه اما چی؟
بله ات جاش خالیه اما راه برگشتی وجود داره؟
همین جور روز ها گذشت سانزو هرروز پشیمون تر از دیروز بود~
اما پشیمونی فایده داره؟
سانزو سوار ماشین شد و رفت سمت خونه ات در رو زد و ات در رو براش باز کرد
ات«بله؟چیکار داری؟چرا اومدی؟»
سانزو«اروم باش میشه بیام تو کار مهمی دارم»
ات«نه همینجا کارتو بهم بگو تو کار مهمی نمیتونی باهام داشته باشی-»
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:
#Mikey
My little girl ✨
Part 2🪷
.
.
✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡
ات خیلی عصبانی شده بود و نمیخواست چیزی به سانزو بگه میخواست خیلی آروم باشه و به رو خودش نیاره اما چجوری؟
سانزو هرشب دیر میومد خونه و ات هم چیزی بهش نمیگفت
سانزو یه شب بلاخره زود اومد ات بهش با تعجب نگاه کرد
«پس کارت چی؟»
«من کاری مهم تر از تو ندارم»
ات رفت نزدیکش و گفت«پس این بوی عطر زنونه که هرشب روی بدنت نشسته چیه؟»
«برای رفت و آمد دخترا تو کلاپ»
«سانزو منو چی فرض کردی؟من مثل دخترایی که تا الان دورت بودن نیستم»
ات وسایلش رو آماده کرده بود رفت اونارو برداشت که بره
سانزو«یه دلیل منطقی تر بیار برای رفتن»
«دلیل منطقی تر؟هرشب دیر میای خونه،همین الانشم کیس مارک رو گردنته برو خودتو تو آیینه ببین...»
سانزو با تعجب رفت خودشو تو آیینه نگاه کرد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ولی خب چی میتونست بگه دیگه دیر بود و ات فهمیده بود
تنها راهش شاید معذرت خواهی بود
«ات من خیلی دوست دارم معذرت میخوام پشیمون_»
ات یدونه چک محکم تو صورت سانزو زد و بعد رفت و درم پشت سرش نبست
سانزو حال اینو نداشت که بره و غرورش رو بخاطر یه دختر بشکنه با خودش گفت اینهمه دختر دور من یدونش رفت مگه چی میشه~
فرداش که از خواب بلند شد حس میکرد یچی کمه اما چی؟
بله ات جاش خالیه اما راه برگشتی وجود داره؟
همین جور روز ها گذشت سانزو هرروز پشیمون تر از دیروز بود~
اما پشیمونی فایده داره؟
سانزو سوار ماشین شد و رفت سمت خونه ات در رو زد و ات در رو براش باز کرد
ات«بله؟چیکار داری؟چرا اومدی؟»
سانزو«اروم باش میشه بیام تو کار مهمی دارم»
ات«نه همینجا کارتو بهم بگو تو کار مهمی نمیتونی باهام داشته باشی-»
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:
#Mikey
- ۴.۵k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط