قلبدربند

#قلب_در_بند
#Part_8

چند روز گذشت و فلیکس خیلی باهام راحت تر شده بود بهش دست نزده بودم و این باعث شده بود که بیشتر دوسم داشته باشه و باهام
صمیمی تر باشه
یه روز نشسته بودیم روی صندلیای روی کشتی روبه دریا داشت باهام صحبت میکرد و منم به حرفاش گوش میدادم و اون وقتی میدید که انقد با حوصله بهش گوش میدم خوشحال میشد و لبخند میزد واقعا خیلی کیوت بود شبش وقتی رفتیم توی اتاق اونجا دیگه تصمیم گرفتم حرفمو بهش بزنم
نشسته بود روی زمین و با چراغ قوه ور میرفت و بازی میکرد به خاطرش چراغارو خاموش کرده بودم مثه یه بچه کوچولو شده بود رفتم نشستم کنارش و دستمو دور گردنش انداختم بهم با لبخند نگاه کرد و منم لبخند زدم

_فلیکس

+هوم؟

_میخوام یه چیزی بهت بگم

+بگو

_ببین میدونم که من یه آدم مافیای خطرناکم و شاید تو اصا این حرفی که بهت میزنمو درک نکنی و فکر کنی که من اصا احساس سرم نمیشه ولی ....

+من اصا همچین فکری نمیکنم درسته تو مافیایی و آدم خطرناکی هستی ولی بازم به وقتش خیلی مهربونی مثه همین الان که انقد خوب با من رفتار میکنی

یکم مکث کردم و به زمین خیره شدم

_ .... تو .... از من خوشت میاد؟

+خب آره تو خیلی باهام خوب رفتار کردی برخلاف خیلی های دیگه

_ یعنی به نظرت این چیزی که الان میخوام بهت بگم ..... احتمال داره که قبولش کنی

+خب اول بگو

_ ... ببین ... اون اول تورو به عنوان یه ب.رده آوردن اینجا و من وقتی دیدمت واقعا از ظاهرت خوشم اومد ... اول فقط به چشم یه لذت و سرگرمی بهت نگاه میکردم ولی ... بعدش کم کم ... از خودتم خیلی خوشم اومد ...

علامت سوالی نگام کرد

_ ... ببین تو پسر خوبی هستی خوش اخلاقی مهربونی خوشگلی ... برای همینم میخوام ازت بخوام که ... دوست پسرم میشی؟

با تعجب نگام کرد

+ چ ... چی؟ ... ولی ...

علامت سوالی نگاش کردم

+ ولی تو منو به عنوان ب.رده گرفتی میتونستی بدون اینکه ازم بخوای هرکاری دلت بخواد بکنی

_میخوام بدونم که تو میخوای یا نه

سرشو پایین انداخت و چند دقیقه جفتمون ساکت بودیم و اون رفت تو فکر منم چیزی نگفتم تا ببینم چی میگه بعدش یهویی برگشت و یه ب.وسه رو ل.بام گذاشت خشکم زد

_ ... ای ... این یعنی ... قبوله؟

سرشو به نشونه مثبت تکون داد
لبخندی اومد روی ل.بم و رفتم جلو و ل.بمو روی ل.باش کوبیدم و وحشیانه م.ک میزدم و اونم همراهیم میکرد آروم به عقب هلش دادم و رو زمین دراز شدیم و ر.وش بودم و ل.بام روی ل.باش بود بعد چند دقیقه ازش جدا شدم و یه ب.وسه روی ترقوه هاش و گردنش گذاشتم و یه ک.یس م.ارک هم روی گردنش گذاشتم و از ر.وش بلند شدم و اونم بلند شد بهم خیره شد و لبخندی زد و بعدش رفتیم روی تخت محکم بغلش کردم و پتورو روش کشیدم و تو بغلم خوابید سرش رو سینم بود و نفسش به سینم میخورد
از اینکه قبولم کرده خیلی خوشحال بودم واقعا این پسر خیلی کیوته باورم نمیشه که الان ماله منه
محکم تو بغلم گرفتمش و یه ب.وسه رو سرش گذاشتم و خوابیدم


#huynlix
دیدگاه ها (۹)

#قلب_در_بند #Part_9 چند ماه از شروع راب.طه مون گذشته بود و ...

درخواستی#huynlix

#قلب_در_بند #Part_7 (هیونجین)فرداش سوهیون اومد پیشم و گفت که...

#قلب_در_بند #Part_6 بعد چند دقیقه رفتم تو اتاقم ولی اون هنوز...

🔴 تو تهران یه کودک پسر بچه 2 ساله توسط نامادریش به قتل رسید...

ParT_9

پچه ها متاسفم نتونستم پارت بزارم امتحان داشتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط