بیقرارم

𝟐𝟎𝟎𝟗𓆝 𓆟 𓆞 𓆝 𓆟
بی‌قرارم؛
چون بُخارِ نافرجامِ چشمی که بر سردیِ آینه تبعید شده.
دلم، تباهِ گذرِ لحظه‌هایی‌ست که بی‌تو معنا نمی‌گیرند،
و جهان، چون تسبیحی گُسسته، از انگشتانِ خیال فرو می‌غلتد.

ای تو، تجسّمِ ناممکنِ تمامِ امیالِ خاکی،
هر آهِ من، معادلی از واژه‌ات دارد،
و هر سکوت، یادبودی از لمسِ نابودشده‌ی حضورت.

من، دلِ آوارگی‌ام؛
سرگردان میانِ جنون و نجابت،
ردّی از غبارِ اندوه را بر شانه‌های فصول می‌کشم،
و در هر تپش، بُهتِ بودنت را به جانِ زمان تزریق می‌کنم.

تو رفته‌ای، اما هنوز صدا داری،
در طنینِ نانوشته‌های دنیا، نفس می‌کشی،
چنان لطیف که باد نیز نمی‌تواند از کنارت بی‌صدا عبور کند.

شب‌ها، ستارگان به من پناه می‌آورند
تا از خاطره‌ی تو رهایی یابند،
و من ــ پناهگاهِ همه‌ی روشنایی‌های بی‌سرانجام ــ
در هاله‌ی تو محو می‌شوم،
چنان که سایه در حضرِ آفتاب.

ای معجزه‌ی ممتنع،
می‌دانم، تو همان معنایِ گم‌شده‌ای در جمله‌های خدا بودی،
و من سال‌ها به دنبالِ تصحیحِ آن واژه‌ی حذف‌شده،
دستم را در غبارِ دعاها فرو بردم.

دلِ من، اکنون بر جغرافیایِ بی‌نامی پراکنده است،
خسته از تکرارِ دایره‌ای که آغازش در تو بود
و پایانش در هیچ.

در رگ‌های من سنگینیِ زمین جاری‌ست،
و عشق، به صورتی دگرگون،
چون رنجِ پنهانِ فرشتگان، در حافظه‌ام زنده مانده.

ای واژه‌ی ممنوعه، ای ترجمانِ خاموشی،
تو آن بودی که هر «بودن» را بی‌معنا کردی،
و من، پس از تو، معنای هر نبض را از یاد بردم.

اکنون این منم —
آوارِ خویشتن،
پناه‌بر‌غیبتِ تو،
شاعرِ تبعید،
و خانه‌نشینِ هیچ.

بگذار زمان، تمامِ فصل‌هایش را بسوزاند؛
من که دلِ آوارگی‌ام،
هنوز در مهِ بی‌پایانِ تو،
برای واژه‌ای از حضور می‌گردم،
واژه‌ای که شاید هرگز در این جهان نوشته نشود...

من خاکستری‌ام؛
فکر میکنم دُژَم هستم!

#دُژَم
دیدگاه ها (۰)

نمیدانی که داروی روحم تو هستی…نمیدانی که در غیبت ثانیه‌هایت،...

در تماشاخانه‌ی سکوت، من و خاطره‌ات بر صحنه‌ای سوخته ایستاده‌...

🌱🍒ناز چشمانت نهاده ... عشق بر سیمای تو...سر خوشم چون پروریدم...

مادر نامت را که می نویسمقلم می لرزددل می لرزدجهان آرام می شو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط