نمیدانی که داروی روحم تو هستی

نمیدانی که داروی روحم تو هستی…

نمیدانی که داروی روحم تو هستی…

نمیدانی که در غیبت ثانیه‌هایت، روزها سوختم…

نمیدانی که تو بودی و هستی و خواهی بود، هرچند که وجود نداشتی…

زمین زیر سلطه من بود و من برای سِحر و جادویِ بانویِ آسمان؛ روی زانوهایم بودم و عشق را به اهتزاز درآوردم…

خاک را چنگ می‌زدم و به لب‌هایم که به خشکیه ترک‌های پوسته زمین بود، آغشته کردم… طراوت و سرسبزی و احساسِ زندگی از تو سرازیر می‌شد…

طلبکارانه از خود می‌پرسم… چه کم داشتم؟ مگر فرق من با باد سرگردان چه بود که موهایت را بر فراز آسمان درمی‌آورد؟؟؟

مرا ببخش… فراموش کردم که من آن عاجز زمین‌گیری بودم که آسمان را برای خود می‌دانست…
و آن آسمان که تو بودی، هرگز به زمینیان اعتنایی نداشت.

و جهانِ من، پس از آن اعتراف، به ویرانه‌ای بدل شد که در آن، هر گناهی، پاداشی جز تکرارِ نبودنت نداشت.

ای محالِ مطلق، می‌دانم که تو تنها در خیالی بودی که من به تنهایی ساختم؛ و تمامِ عمر، بر سَرابِ بودنت سجده کردم.

من، همان سِحرِ باطل شده‌ام که طلسمِ تو را به جان خریده بود؛ و تو، دورتر از هر روز، بر بلندایِ بی‌اعتنایی، می‌درخشی.

من این پایین، به اندازه تمامِ آن زانو زدن‌ها، خاکم... فقط خاک... و تو هنوز، در پدیده ناشناخته‌ی روشنایی؛برای ستارگان لالایی میخوانی!

#دُژَم
دیدگاه ها (۲۶)

عاشقانه

من اگر پرنده بودم،فکر می‌کردم پروازچیزی شبیه نگاه کردن به تو...

فرزند کدام دریا بودی...؟ که سَهمَت از ارث موج موهایت شد؟!#س...

یا فاطمه زهرا…آمده‌ام پیش تو، با لب‌های خشک و سینه‌ای که از ...

تو...

با احترام به آن چیزی که کاش داشتی

نمیدانم عزیزکم تقصیر من است یا قانون گذر زمان اینگونه بی رحم...

دزیره،شاید اگر آن روزها می‌دانستم بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار از ...

گزارش تصویری از محفل صمیمی «سورۀ سرو»#غزل از آن زمان که نگاه...

«نامجون عزیز، تولدت مبارک.امروز در تقویم، روزی‌ست که خورشید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط