{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادرش الزایمر داشت...

مادرش الزایمر داشت...
بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر همین ببریمت اسایشگاه سالمندان...
مادر گفت:چه بیماریی؟
گفت :الزایمر...
گفت:چی هست...
گفت:"یعنی همه چیو فراموش میکنی..."
گفت انگار خودتم همین ببماریو داری...
گفت: چطور؟
گفت:انگاریادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم،چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی،قامت خم کردم تا قدراست کنی..
پسررفت توی فکر...
برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش...
گفت:برای چی؟
گفت:به خاطر کاری که میخواستم بکنم...
مادر گفت:
""من که چیزی یادم نمیاد...."
دیدگاه ها (۳۴)

سناریو جونگکوک

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❺_بخش دوم_ از کشویم یک پد بهداشتی برمی‌دارم می‌چ...

Custom bride part : 13

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 22_مامان هر غلطی بخو...

در نیمه های شب پارت دوازدهم(فلش بک زندگی زاندر)

مادرش الزایمر داشت...بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر ...

مادرش الزایمر داشت...بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر ...

مادرش الزایمر داشت...بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر ...

مادرش الزايمر داشت...بهش گفت مادر يه بيماري داري،بايد بخاطر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط