#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_30
ویوی ا.ت :
سرم درد میکرد صدایی تو گوشم میپیچید یکی داشت صدا میکرد ولی..
ولی حتی توان باز کردن چشمام از هم دیگه رو هم نداشتم سرم اونقدری درد میکرد که انگار الانه که منفجر شه
ولی بعد به زحمت اروم چشمام رو باز کردم
توقع داشتم دوباره چهره اون عوضی رو ببینم
ولی با دیدن چهره کوک بغضم گرفت با صدایی لرزون گفتم : ک.کوک خودتی....
از زبان راوی :
کوک با چهره در هم. وارد همون محل مورد نظرش شد جایی که دشمنش هه جو گفته بود امیدی نداشتم ولی وقتی. ا.ت رو روی صندلی بسته دید.
شوکه به سمت دوید اروم تکون داد و صداش کرد ولی جوابی نشنید به خونی که از شقیقه جاری بود چشم دوخت
ترسیده. از اینکه. مبادا زنده نباشه. آمار ی تیکه از وجودش خالی شد
کوک : نه نه. نه. لعنتی نه ا.ت بیدار شو خودشو میکنم
سریع شروع کرد به کردن دستای ا.ت همین که دستای ا.ت رو باز کرد بدن بی جونش رو توی بغلش گرفت
و دید هنوز داره نفس میکشه نبض داره
صداش میزد
تا اینکه ا.ت چشماش رو باز کرد و با صدای ضعیف گفت : ک..کوک خودتی
کوک : ا.. آره منم ببین نباید دوباره بخوابی خب باشه عزیزم بیدار بمون بیدار بمون خشگلم الان ازا ینجو میریم
ا.ت رو بلند کرد و سوار ماشین شد
چند ماشین دیگه که توش افراد کوک بودن هم پشت سرش حرکت کردن
رفتن سمت بیمارستان
دکتر زخم سر ا.ت رو بخیه زو و کارای لازمه رو انجام داد
نیم ساعتی تقریبا گذشته بود که ا.ت با ضعفی بلند شد روی تخت نشست
کوک : یکم دراز بکش
ا.ت : خوبم....
ناخواسته دستش رفت روی شکمش و گفت: واسه بچ_
که کوک حرفش رو قطع کرد و گفت : نه چیزی نشده. نترس فقط استراحت کن بعدا برمیگردیم عمارت
ا.ت از روی تخت بلند شد ولی سستی پاهاش باعث شد تا نتونه وایسته
ولی کوک نگهش داشت و عصبی گفت : میگم. یکم استراحت کن گوش نمیدی که
ا.ت هم متقابل با بغضی گفت : نمیخوام میخوام برگردم تو اتاق کوفتی استراحت کنم
کوک. خیره به چهره دردمند ا.ت برای بار هزارم نگران شد که هه جو دقیقا چه غلطی کرده و چیشد که ات رو ول کرد
بخاطر اسرار های ا.ت از بیمارستان رفتن.
توی راه برگشت به عمارت.....
#پارت_30
ویوی ا.ت :
سرم درد میکرد صدایی تو گوشم میپیچید یکی داشت صدا میکرد ولی..
ولی حتی توان باز کردن چشمام از هم دیگه رو هم نداشتم سرم اونقدری درد میکرد که انگار الانه که منفجر شه
ولی بعد به زحمت اروم چشمام رو باز کردم
توقع داشتم دوباره چهره اون عوضی رو ببینم
ولی با دیدن چهره کوک بغضم گرفت با صدایی لرزون گفتم : ک.کوک خودتی....
از زبان راوی :
کوک با چهره در هم. وارد همون محل مورد نظرش شد جایی که دشمنش هه جو گفته بود امیدی نداشتم ولی وقتی. ا.ت رو روی صندلی بسته دید.
شوکه به سمت دوید اروم تکون داد و صداش کرد ولی جوابی نشنید به خونی که از شقیقه جاری بود چشم دوخت
ترسیده. از اینکه. مبادا زنده نباشه. آمار ی تیکه از وجودش خالی شد
کوک : نه نه. نه. لعنتی نه ا.ت بیدار شو خودشو میکنم
سریع شروع کرد به کردن دستای ا.ت همین که دستای ا.ت رو باز کرد بدن بی جونش رو توی بغلش گرفت
و دید هنوز داره نفس میکشه نبض داره
صداش میزد
تا اینکه ا.ت چشماش رو باز کرد و با صدای ضعیف گفت : ک..کوک خودتی
کوک : ا.. آره منم ببین نباید دوباره بخوابی خب باشه عزیزم بیدار بمون بیدار بمون خشگلم الان ازا ینجو میریم
ا.ت رو بلند کرد و سوار ماشین شد
چند ماشین دیگه که توش افراد کوک بودن هم پشت سرش حرکت کردن
رفتن سمت بیمارستان
دکتر زخم سر ا.ت رو بخیه زو و کارای لازمه رو انجام داد
نیم ساعتی تقریبا گذشته بود که ا.ت با ضعفی بلند شد روی تخت نشست
کوک : یکم دراز بکش
ا.ت : خوبم....
ناخواسته دستش رفت روی شکمش و گفت: واسه بچ_
که کوک حرفش رو قطع کرد و گفت : نه چیزی نشده. نترس فقط استراحت کن بعدا برمیگردیم عمارت
ا.ت از روی تخت بلند شد ولی سستی پاهاش باعث شد تا نتونه وایسته
ولی کوک نگهش داشت و عصبی گفت : میگم. یکم استراحت کن گوش نمیدی که
ا.ت هم متقابل با بغضی گفت : نمیخوام میخوام برگردم تو اتاق کوفتی استراحت کنم
کوک. خیره به چهره دردمند ا.ت برای بار هزارم نگران شد که هه جو دقیقا چه غلطی کرده و چیشد که ات رو ول کرد
بخاطر اسرار های ا.ت از بیمارستان رفتن.
توی راه برگشت به عمارت.....
- ۱۳۱
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط