{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱
صبح خیلی زود با درد شدید در قفسه ی سینش بیدار شد.بازم قلبش بهم ریخته.چرا که بازم صدای دعوای پدر و برادش میومد.به سرعت بلند شد و در اتاق رو قفل کرد و دوباره سعی کرد بخوابه ولی نمیشد.پس تصمیم گرفت بره دوش بگیره تا تایم مدرسه اش برسه.اون رشته ی مهندسی مکانیکی انتخاب کرده بود و توش عالی بود.رفت حموم و اومد.کار های لازمش رو کرد و لباس فرمش رو پوشید و یکم به بیرون گوش داد که ببینه ساکت شده یا نه که دید اره.پس به سرعت از خونه زد بیرون و به سمت مدرسه راه افتاد.رسید و کلاس ها شروع شد.تقریبا زنگ اخر بود و معلم داشت درس میداد که در کلاس زده شد.اقایی که بهش ۲۵/۲۶ ساله اش باشه با معلم حرفی زد و بعد معلم دوباره برگشت داخل.نگاهی به اِستار کرد و بعد گفت
-ارچر برو دفتر مدیر
اِستار بلند شد و رفت به سمت دفتر مدیر رفت.وقتی رسید در زد و نفس عمیقی کشید.وقتی وارد شد دوباره همون اقاعه رو دید.مدیر وقتی دید اِستار هنوز ایستاده با مهربونی گفت
-بشین اِستار.منو این اقا میخوایم باهات حرف بزنیم
اِستار نشست و بعد دوباره اقای مدیر شروع کرد به صحبت کردن
-متاسفم که این خبر رو بهت میدم ولی پدر و برادرت فوت شدن
اِستار که تا این موقع سرش پایین بود با شنیدن این حرف سرشو اورد بالا و متعجب و سوالی مدیر رو نگاه کرد و مدیر ادامه داد
-اونا وقتی مست بودن باهم دعواشون میشه و با چاقو به همدیگه اسیب میزنن.همسایه ها گفتن که صدا های بدی میومده پس زنگ زدن به پلیس و وقتی پلیس رسیده با جنازه ی دوتاشون روبه رو شده
اِستار که این ها رو شنیده بود قلبش درد گرفته بود و نمیتونست نفس بکشه.سعی در به‌هوش نگه داشتن خودش داشت ولی وقتی دید نمیتونه خودشو رها کرد و بی جون افتاد و دیگه چیزی به یاد نداشت.
.
دیدگاه ها (۴)

داستان درباره یدختری به اسم اِستار ارچر (ستاره ی خودمون ولی ...

پارت ۷(اخر)حالا چند روز گذشته بود و نصفه شب بود.امشب هم نیکس...

#چندپارتی #لینو#استری_کیدز {My enemy}part³.....ویو ا.ت رفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط