پارت
پارت ۲
با احساس خنکی در رگ های دست چپش چشماش رو باز کرد و نگاهی به دور و بر انداخت.کسی پیشش نبود و بیمارستان بود.با یاداوریه اتفاقات چند ساعت قبل بغضشگرفت.درسته که پدر و برادر شایسته ای نبودن ولی حداقل اونموقع یه سرپرستی داشت ولی حالا چی.درسته ۱۸ ساله شده بود ولی دلیل نمیشه بتونه بدون هیچ خانواده و پولی از پس خودش بر بیاد.تو همین فکرا بود که دوباره همون اقاعه وارد شد و گفت
-بیدار شدی.حالت بهتره؟
-ممنون بهترم
اِستار احساس غریبی میکرد چون حتی اسم اون شخص هم نمیدونست.ویلیام که انگار ذهنشو خونده بود گفت
-من ویلیام بلک وود هستم.من به خیریه کمک میکنم و اومده بودم مدرسه تون تا کمکی به کسی بکنم که مدیرتون موضوع شما رو گفت.راستی بهتون تسلیت میگم
اِستار با بغص گفت
-ممنون.یعنی الان شما سرپرست منید؟
در حقیقت اون خیلی دلش میخواست که یه سرپرست داشته باشه و مهم نبود کی
-حب من قرار نیست تو شناسنامه یا تو برگه نسبتی باهات داشته باشم.فقط میریم پیش پدر مقدس(برای مسیحیا)و من سوگند میخورم که بهت اسیبی نزنم.و توام اگر موافق باشی تا هر زمان که خواستی با من زندگی میکنی
اِستار خیلی خوشحال شده بود و حس خوبی نسبت به ویلیام داشت.اون سنشو نگفته بود پس اِستار پرسید
-شما چند سالتوته؟
-من ۲۸ سالمه
-اها
-خب بگو ببینم قبول میکنی با من زندگی کنی؟
اِستار کمی فکر و سکوت کرد و بعد گفت
-بله
-خوبه پس بعد از تمون شدن سرمت میریم کلیسا.اونجا من سوگند میخورم و بعدش میریم خونتون.اونجا چیزایی که نیاز داری رو برمیداری و بعد میریم خونه ی من
-چشم
ویلیام لبخندی زد و با مهربونی گفت
-نیاز نیست انقدر رسمی باشی.منو جای برادرت بدون
اِستار خنده ی کوچیکی کرد و گفت
-باشه ویلیام
با احساس خنکی در رگ های دست چپش چشماش رو باز کرد و نگاهی به دور و بر انداخت.کسی پیشش نبود و بیمارستان بود.با یاداوریه اتفاقات چند ساعت قبل بغضشگرفت.درسته که پدر و برادر شایسته ای نبودن ولی حداقل اونموقع یه سرپرستی داشت ولی حالا چی.درسته ۱۸ ساله شده بود ولی دلیل نمیشه بتونه بدون هیچ خانواده و پولی از پس خودش بر بیاد.تو همین فکرا بود که دوباره همون اقاعه وارد شد و گفت
-بیدار شدی.حالت بهتره؟
-ممنون بهترم
اِستار احساس غریبی میکرد چون حتی اسم اون شخص هم نمیدونست.ویلیام که انگار ذهنشو خونده بود گفت
-من ویلیام بلک وود هستم.من به خیریه کمک میکنم و اومده بودم مدرسه تون تا کمکی به کسی بکنم که مدیرتون موضوع شما رو گفت.راستی بهتون تسلیت میگم
اِستار با بغص گفت
-ممنون.یعنی الان شما سرپرست منید؟
در حقیقت اون خیلی دلش میخواست که یه سرپرست داشته باشه و مهم نبود کی
-حب من قرار نیست تو شناسنامه یا تو برگه نسبتی باهات داشته باشم.فقط میریم پیش پدر مقدس(برای مسیحیا)و من سوگند میخورم که بهت اسیبی نزنم.و توام اگر موافق باشی تا هر زمان که خواستی با من زندگی میکنی
اِستار خیلی خوشحال شده بود و حس خوبی نسبت به ویلیام داشت.اون سنشو نگفته بود پس اِستار پرسید
-شما چند سالتوته؟
-من ۲۸ سالمه
-اها
-خب بگو ببینم قبول میکنی با من زندگی کنی؟
اِستار کمی فکر و سکوت کرد و بعد گفت
-بله
-خوبه پس بعد از تمون شدن سرمت میریم کلیسا.اونجا من سوگند میخورم و بعدش میریم خونتون.اونجا چیزایی که نیاز داری رو برمیداری و بعد میریم خونه ی من
-چشم
ویلیام لبخندی زد و با مهربونی گفت
-نیاز نیست انقدر رسمی باشی.منو جای برادرت بدون
اِستار خنده ی کوچیکی کرد و گفت
-باشه ویلیام
- ۱۵۰
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط