پارت
پارت ۳
رفته بود کلیسا و ویلیام سوگند خورده بود.بعدش هم خونه ی اِستار تا وسایل مورد نیاز رو برداره.میخواست لباس هم برداره که ویلیام گفت
-نیاز نیست لباس برداری.فقط چیزای شخصی و واجب.بقیه اش رو به مرور زمان برات میخرم
-ولی اینجوری که نمیشه.من نیومدم سر بارت باشم
-هیچوقت به یه خَّیِر اینجوری نگو.من خودم قبولت کردم پس سرباری در کار نیست
-باشه
وسایل شخصیش مثل کتاب های درسی،لباس زیر،لوازم بهداشتی و مدارک خوصیصش رو برداشت و بعد به سمت خونه ی ویلیام راهی شدن.تو راه انقدری اِستار خسته بود و خوابید.ویلیام مدام با خودش درگیر بود.بریم یکم تو مغز ویلیام:
یعنی من قراره با همچین فرشته ای زندگی کنم؟ای خدا قیافشو چه نانازه. قول میدم بهترین باشم برات کوچولو.اگه عاشقش بشم قبولم میکنه؟نه من نباید عاشقش بشم اون بچه است.ولی بزار زمان بگذره.شاید یه هوس باشه.من نمیخوام به کسی اسیب بزنم.الان درحال حاضر من چه نسبتی باهاش دارم.برادرشم؟پدرشم؟شاید فقط یه سرپرست ساده که قراره ویلیام خالی صدام کنه.بگذریم رسیدیم
ماشین رو پارک کرد و برگشت تا اِستار رو صدا کنه
-اِستار.اِستار بلند شو رسدیم
اِستار بلند شد و نفس عمیقی کشید.دستی به سر و صورتش کشید و بعد از ماشین پیاده شد.از اونور ویلیام داشت ساک کوچیک اِستار رو میاورد و جلوش حرکت میکرد.وارد خونه شد و به سمت طبقه ی بالا رفت.جلوی اتاق نسبتا بزرگی ایستاد و بعد رو به اِستار گفت
-اینجا اتاقته.حموم و سرویس و تخت و کمد و میز داخل هست.اتاق من روبه روته و اتاق کارم هم انتهای راه روعه.برای شام صدات میکنم اگر نیاز به لباس داشتی از لباسای من بردار
-خیلی ممنون ویلیام
-خواهش میکنم
و بعد اونجا رو ترک کردن و به اتاقشون رفتن.ویلیام لباس رسمیش رو عوض کرد و لباس راحتی ای پوشید و به سمت اشپزخونه رفت.تصمیم داشت امروز پاستا درست کنه پس دست به کار شد.
رفته بود کلیسا و ویلیام سوگند خورده بود.بعدش هم خونه ی اِستار تا وسایل مورد نیاز رو برداره.میخواست لباس هم برداره که ویلیام گفت
-نیاز نیست لباس برداری.فقط چیزای شخصی و واجب.بقیه اش رو به مرور زمان برات میخرم
-ولی اینجوری که نمیشه.من نیومدم سر بارت باشم
-هیچوقت به یه خَّیِر اینجوری نگو.من خودم قبولت کردم پس سرباری در کار نیست
-باشه
وسایل شخصیش مثل کتاب های درسی،لباس زیر،لوازم بهداشتی و مدارک خوصیصش رو برداشت و بعد به سمت خونه ی ویلیام راهی شدن.تو راه انقدری اِستار خسته بود و خوابید.ویلیام مدام با خودش درگیر بود.بریم یکم تو مغز ویلیام:
یعنی من قراره با همچین فرشته ای زندگی کنم؟ای خدا قیافشو چه نانازه. قول میدم بهترین باشم برات کوچولو.اگه عاشقش بشم قبولم میکنه؟نه من نباید عاشقش بشم اون بچه است.ولی بزار زمان بگذره.شاید یه هوس باشه.من نمیخوام به کسی اسیب بزنم.الان درحال حاضر من چه نسبتی باهاش دارم.برادرشم؟پدرشم؟شاید فقط یه سرپرست ساده که قراره ویلیام خالی صدام کنه.بگذریم رسیدیم
ماشین رو پارک کرد و برگشت تا اِستار رو صدا کنه
-اِستار.اِستار بلند شو رسدیم
اِستار بلند شد و نفس عمیقی کشید.دستی به سر و صورتش کشید و بعد از ماشین پیاده شد.از اونور ویلیام داشت ساک کوچیک اِستار رو میاورد و جلوش حرکت میکرد.وارد خونه شد و به سمت طبقه ی بالا رفت.جلوی اتاق نسبتا بزرگی ایستاد و بعد رو به اِستار گفت
-اینجا اتاقته.حموم و سرویس و تخت و کمد و میز داخل هست.اتاق من روبه روته و اتاق کارم هم انتهای راه روعه.برای شام صدات میکنم اگر نیاز به لباس داشتی از لباسای من بردار
-خیلی ممنون ویلیام
-خواهش میکنم
و بعد اونجا رو ترک کردن و به اتاقشون رفتن.ویلیام لباس رسمیش رو عوض کرد و لباس راحتی ای پوشید و به سمت اشپزخونه رفت.تصمیم داشت امروز پاستا درست کنه پس دست به کار شد.
- ۲۰۶
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط