بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P8
+ ای کاش پیشم بودی و این افتخارو بهم تبریک میگفتی.. ای کاش میتونستیم کنار هم جشن بگیریم.. ای کاش مثل یک خوانواده کنار هم زندگی میکردیم و شاد بودیم...
این ای کاش ها زیاد بود.. اما دلش نمیخواست گِله یا مِنَتی سر باباش بزاره..
اشکاشو پاک کرد گوشیش رو که روی حالت ویبره بود از جیب کتش بیرون اورد..
با دیدن شماره ناشناس صداشو صاف کرد و پاسخ داد:
+الو؟
_خانوم کیم کاترینا؟
+بفرمایید؟!
_ با درخواست شما برای دادستان شدن موافقت شده.. میتونین فردا برای تحویل دفتر کار و لوازمتون به شرکت بیاین..
+عا... باشه ... ممنونم..
گوشی رو پایین اورد...
خوشحال بود.. بالاخره بعد از اینهمه تلاش به خواسته اش رسید.. و حالا با این تماسی که دریافت کرده بود.. بیشتر و بیشتر باورش میشد که اینا خواب نیست و آرزوش به حقیقت پیوسته..
بعد از بیرون اومدن از آرامگاه، سوار ماشین شد و سمت مقصدی به نشان رو درپیش گرفت...
_فردا صبح_*یک روز کاری جدید*
کارت ورود به شرکتشو که حالا دور گردنش انداخته شده بود کمی مایل کرد و برای بار هزارم چکِش کرد..
درست زیر عکسش مشخصاتش دیده میشد..
[کیم کاترینا]
[28 سالِ]
[دادستان شرکت SH]
[کره جنوبی_سئول]
مقابل در دفترش ایستاد و بعد از مطمئن شدن از شماره اتاق واردش شد..
داشتن یک دفترکار جدا، با تجهیزات جدا از کارمند های معمولی تو این شرکت بزرگ یجورایی غیر ممکن بود.. اما کاترینا این اتفاق رو برای خودش ممکن ساخت..
درحال بررسی اونجا بود که صدای در دفتر بلند شد..
+بفرمایید ..
یِتسه سرشو داخل اورد..
_دادستان کاترینا.. اجازه هست بیام داخل؟
کاترینا لبخندی زد و سری تکون داد..
+بیا تو..
کیفشو زمین گذاشت و اونو به بغل گرفت..
_واقعا فکر میکردی که یروز به این جایگاه برسی؟!
+اگه راستشو بخوای، اره...
چون به خودم قول داده بودم تا حدی تلاش کنم که این روزارو ببینم..
_اره خب.. اونجوری که تو عین چی درس خوندی ، خود اون بالایی هاشون نخوندن..
یِتسه با دیدن سرویس مبلمان راحتی که گوشه اتاق قرار داشت کاترینا رو به عقب هل داد و فورا به اون سمت رفت..
_وای خدایا رسما انگار بهت خونه دادن، نه دفتر کار...
P8
+ ای کاش پیشم بودی و این افتخارو بهم تبریک میگفتی.. ای کاش میتونستیم کنار هم جشن بگیریم.. ای کاش مثل یک خوانواده کنار هم زندگی میکردیم و شاد بودیم...
این ای کاش ها زیاد بود.. اما دلش نمیخواست گِله یا مِنَتی سر باباش بزاره..
اشکاشو پاک کرد گوشیش رو که روی حالت ویبره بود از جیب کتش بیرون اورد..
با دیدن شماره ناشناس صداشو صاف کرد و پاسخ داد:
+الو؟
_خانوم کیم کاترینا؟
+بفرمایید؟!
_ با درخواست شما برای دادستان شدن موافقت شده.. میتونین فردا برای تحویل دفتر کار و لوازمتون به شرکت بیاین..
+عا... باشه ... ممنونم..
گوشی رو پایین اورد...
خوشحال بود.. بالاخره بعد از اینهمه تلاش به خواسته اش رسید.. و حالا با این تماسی که دریافت کرده بود.. بیشتر و بیشتر باورش میشد که اینا خواب نیست و آرزوش به حقیقت پیوسته..
بعد از بیرون اومدن از آرامگاه، سوار ماشین شد و سمت مقصدی به نشان رو درپیش گرفت...
_فردا صبح_*یک روز کاری جدید*
کارت ورود به شرکتشو که حالا دور گردنش انداخته شده بود کمی مایل کرد و برای بار هزارم چکِش کرد..
درست زیر عکسش مشخصاتش دیده میشد..
[کیم کاترینا]
[28 سالِ]
[دادستان شرکت SH]
[کره جنوبی_سئول]
مقابل در دفترش ایستاد و بعد از مطمئن شدن از شماره اتاق واردش شد..
داشتن یک دفترکار جدا، با تجهیزات جدا از کارمند های معمولی تو این شرکت بزرگ یجورایی غیر ممکن بود.. اما کاترینا این اتفاق رو برای خودش ممکن ساخت..
درحال بررسی اونجا بود که صدای در دفتر بلند شد..
+بفرمایید ..
یِتسه سرشو داخل اورد..
_دادستان کاترینا.. اجازه هست بیام داخل؟
کاترینا لبخندی زد و سری تکون داد..
+بیا تو..
کیفشو زمین گذاشت و اونو به بغل گرفت..
_واقعا فکر میکردی که یروز به این جایگاه برسی؟!
+اگه راستشو بخوای، اره...
چون به خودم قول داده بودم تا حدی تلاش کنم که این روزارو ببینم..
_اره خب.. اونجوری که تو عین چی درس خوندی ، خود اون بالایی هاشون نخوندن..
یِتسه با دیدن سرویس مبلمان راحتی که گوشه اتاق قرار داشت کاترینا رو به عقب هل داد و فورا به اون سمت رفت..
_وای خدایا رسما انگار بهت خونه دادن، نه دفتر کار...
- ۴.۶k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط