بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P6
از روی کاناپه بلند شد و متعجب بهش خیره شد..
+ داری میری؟ ولی هنوز کاملا خوب نشدی... و غیر ازون نمیتونی انقد راحت تو اجتماع حضور پیدا کنی!
_چاره ای ندارم.. نمیتونم همینجوری بِشینمو بزارم هر چرت و پرتی که دلشون میخواد درموردم پخش کنن..
سری تکون داد.. شاید بهش حق میداد..
+اوکی.. موفق باشی..
هنوز در خونه رو باز نکرده بود که متوقف شد..
به سمت کاترینا برگشت و ابرویی بالا داد...
_ممنون برای همه چیز....
لبخندی زد و سری تکون داد..
+مراقب باش گیر نیوفتی..
بعد از اینکه اون خارج شد به سمت کاناپه رفت و روش ولو شد..
قوسی به بدنش داد..
خب.. حالا که برای دو سه روز مرخصی گرفته بود باید ازش خوب استفاده میکرد..
تازه چشماش گرم خواب شده بود که صدای زنگ گوشیش بلند شد..
کلافه اون رو از روی میز برداشت و به اسمش خیره شد..
+یِتسه؟!؟!
حتما الان میخواست دوباره درمورد مهمونی دیشب و کراش جدیدش صحبت کنه..
اصلااا حوصله شو نداشت ولی اینکه جوابشو نمیداد بی احترامی بود..
صداشو صاف کرد و بعد از وصل کردن تماس فورا حرفشو به زبون اورد..
+مشترک مورد نظر خامو...
_کاترینااااا آقای نو با دادستان شدنت موافقت کردههه..
سرجاش نشست..
+چی؟
_ یکی از آخرین پرونده هایی که حل کردی...
+خ..خب؟
_از پشتکارت خوشش اومد و تصمیم گرفت درخواستتو برای دادستان شدن قبول کنه..
+مطمئنی درست شنیدی؟
_اره.. اتفاقا اولین پرونده ات هم درمورد یک قتلِ..
+ ینی الان باید برم دیدن آقای نو؟
_خودشون بهت خبر میدن کی بری..
+وایسا ببینم... مگه آقای نو خودش بهت نگفت بهم خبر بدی!؟
_خیر.. فالگوش وایستادم..
+تو آدم نمیشی..
_این چیزارو بیخیال... امشب باید به صرف شام مهمونم کنی کللییی حرف دارم باهات بزنم..
امیدوارم دوسش داشته باشین:)
P6
از روی کاناپه بلند شد و متعجب بهش خیره شد..
+ داری میری؟ ولی هنوز کاملا خوب نشدی... و غیر ازون نمیتونی انقد راحت تو اجتماع حضور پیدا کنی!
_چاره ای ندارم.. نمیتونم همینجوری بِشینمو بزارم هر چرت و پرتی که دلشون میخواد درموردم پخش کنن..
سری تکون داد.. شاید بهش حق میداد..
+اوکی.. موفق باشی..
هنوز در خونه رو باز نکرده بود که متوقف شد..
به سمت کاترینا برگشت و ابرویی بالا داد...
_ممنون برای همه چیز....
لبخندی زد و سری تکون داد..
+مراقب باش گیر نیوفتی..
بعد از اینکه اون خارج شد به سمت کاناپه رفت و روش ولو شد..
قوسی به بدنش داد..
خب.. حالا که برای دو سه روز مرخصی گرفته بود باید ازش خوب استفاده میکرد..
تازه چشماش گرم خواب شده بود که صدای زنگ گوشیش بلند شد..
کلافه اون رو از روی میز برداشت و به اسمش خیره شد..
+یِتسه؟!؟!
حتما الان میخواست دوباره درمورد مهمونی دیشب و کراش جدیدش صحبت کنه..
اصلااا حوصله شو نداشت ولی اینکه جوابشو نمیداد بی احترامی بود..
صداشو صاف کرد و بعد از وصل کردن تماس فورا حرفشو به زبون اورد..
+مشترک مورد نظر خامو...
_کاترینااااا آقای نو با دادستان شدنت موافقت کردههه..
سرجاش نشست..
+چی؟
_ یکی از آخرین پرونده هایی که حل کردی...
+خ..خب؟
_از پشتکارت خوشش اومد و تصمیم گرفت درخواستتو برای دادستان شدن قبول کنه..
+مطمئنی درست شنیدی؟
_اره.. اتفاقا اولین پرونده ات هم درمورد یک قتلِ..
+ ینی الان باید برم دیدن آقای نو؟
_خودشون بهت خبر میدن کی بری..
+وایسا ببینم... مگه آقای نو خودش بهت نگفت بهم خبر بدی!؟
_خیر.. فالگوش وایستادم..
+تو آدم نمیشی..
_این چیزارو بیخیال... امشب باید به صرف شام مهمونم کنی کللییی حرف دارم باهات بزنم..
امیدوارم دوسش داشته باشین:)
- ۴.۴k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط