معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۷
ویو هیونجین :
از موقعی که رین همراه با لینا رفته هیجان انگیز ترین کاری که انجام دادم راه رفتن بی وقفه توی دفتر و فکر کردن به اینکه الان دارن چی میگن بوده
شاید بهتر بود از قبل با لینا هماهنگ میکردم که چیزای خوب راجب من بهش بگه . اه لعنت به من ، چرا دارم انقدر کودکانه رفتار میکنم ؟
چیزای خیلی مهم تری برای فکر کردن هست ، مثلا هزاران برگه ای که روی میزم رها شدن و به امضا نیاز دارن ، اما مغزم فکر کردن به چهره ی رین که بدون کوچک ترین تلاشی الهه مانند بنظر میرسه رو ترجیح میده . مسیحا ، مطمئنم بقیه مردای شرکت هم همین فکر رو میکنن و دونستن این جز قلقلک دادن حس حسادتم کمک دیگه ای نمیکنه
به محض اینکه تلاش کردم خودمو جمع کنم و سمت میز رفتم رین وارد اتاق شد .
« لینا همه جزئیات و قوانین رو برام توضیح داد »
« خب به نظر میرسه خیلی هم اینکارو نکرده ، وگرنه قبل از وارد شدن در میزدی »
میتونم به وضوح ببینم که گوشه ریزی از لب هاشو گاز میگیره . یادداشت شد ، موقعی که خجالت زده میشه اینکارو انجام میده .
ولی با این حال در کمال بیخیالی جوری که انگار اتفاق مهمی نیوفتاده گفت « خب ؟ پس میخوای قوانین رو برام بازگو کنی ؟»
« البته . یک ، قبل از ورود در میزنی . به ترتیب پرونده ها دست نمیزنی . سه ، ترجیحاً قرار نمیذاری ، از کار میوفتی . چهار ، نظم رو حفظ میکنی ، هر روز به موقع میای شرکت و اراستگی لباس و چهره ات رو حفظ میکنی . میدونم که توی این مورد واقعا خوبی . و اها ، امروز قبل از اینکه بری خونه برو پیش لینا و قرارداد کاری رو امضا کن »
« قبوله . من به قوانین پایدارم . خب ، دفتر من کجاست ؟»
به میز مجهز گوشه دفتر بزرگم اشاره کردم و گفتم « اونجا »
از پوزخند ریزش میتونستم بفهمم بهونه ای برای بحث کردن پیدا کرده و این داره شور و اشتیاقشو زیاد میکنه .
« خببب ، چه بد شد . » درحالی که به دیوار های شیشه ای دفتر اشاره میکرد ادامه داد « چه بد شد که من به فضای شخصی اهمیت زیادی میدم »
عمرا در بحث ها کم بیارم . ناسلامتی خون هوانگ تو رگای من جاریه
« همچین هم فضای شخصی نیست . ما دو نفر در اتاقیم »
و درحالی که کنترل کوچیک رو از روی میزم برمیداشتم حرفمو ادامه دادم « و خیلیم بد نشد ، شیشه ها هوشمندن » ( اگه نمیدونید شیشه هوشمند چیه اسلاید دومو نگاه کنید )
از محو شدن لبخندش میشد فهمید که چیز دیگه ای برای گیر دادن پیدا نکرده بود . برنده شدم
بله ، خب سرمایه زیادی برای این شرکت گذاشتم . رسما نقصی نداره .
پارت ۷
ویو هیونجین :
از موقعی که رین همراه با لینا رفته هیجان انگیز ترین کاری که انجام دادم راه رفتن بی وقفه توی دفتر و فکر کردن به اینکه الان دارن چی میگن بوده
شاید بهتر بود از قبل با لینا هماهنگ میکردم که چیزای خوب راجب من بهش بگه . اه لعنت به من ، چرا دارم انقدر کودکانه رفتار میکنم ؟
چیزای خیلی مهم تری برای فکر کردن هست ، مثلا هزاران برگه ای که روی میزم رها شدن و به امضا نیاز دارن ، اما مغزم فکر کردن به چهره ی رین که بدون کوچک ترین تلاشی الهه مانند بنظر میرسه رو ترجیح میده . مسیحا ، مطمئنم بقیه مردای شرکت هم همین فکر رو میکنن و دونستن این جز قلقلک دادن حس حسادتم کمک دیگه ای نمیکنه
به محض اینکه تلاش کردم خودمو جمع کنم و سمت میز رفتم رین وارد اتاق شد .
« لینا همه جزئیات و قوانین رو برام توضیح داد »
« خب به نظر میرسه خیلی هم اینکارو نکرده ، وگرنه قبل از وارد شدن در میزدی »
میتونم به وضوح ببینم که گوشه ریزی از لب هاشو گاز میگیره . یادداشت شد ، موقعی که خجالت زده میشه اینکارو انجام میده .
ولی با این حال در کمال بیخیالی جوری که انگار اتفاق مهمی نیوفتاده گفت « خب ؟ پس میخوای قوانین رو برام بازگو کنی ؟»
« البته . یک ، قبل از ورود در میزنی . به ترتیب پرونده ها دست نمیزنی . سه ، ترجیحاً قرار نمیذاری ، از کار میوفتی . چهار ، نظم رو حفظ میکنی ، هر روز به موقع میای شرکت و اراستگی لباس و چهره ات رو حفظ میکنی . میدونم که توی این مورد واقعا خوبی . و اها ، امروز قبل از اینکه بری خونه برو پیش لینا و قرارداد کاری رو امضا کن »
« قبوله . من به قوانین پایدارم . خب ، دفتر من کجاست ؟»
به میز مجهز گوشه دفتر بزرگم اشاره کردم و گفتم « اونجا »
از پوزخند ریزش میتونستم بفهمم بهونه ای برای بحث کردن پیدا کرده و این داره شور و اشتیاقشو زیاد میکنه .
« خببب ، چه بد شد . » درحالی که به دیوار های شیشه ای دفتر اشاره میکرد ادامه داد « چه بد شد که من به فضای شخصی اهمیت زیادی میدم »
عمرا در بحث ها کم بیارم . ناسلامتی خون هوانگ تو رگای من جاریه
« همچین هم فضای شخصی نیست . ما دو نفر در اتاقیم »
و درحالی که کنترل کوچیک رو از روی میزم برمیداشتم حرفمو ادامه دادم « و خیلیم بد نشد ، شیشه ها هوشمندن » ( اگه نمیدونید شیشه هوشمند چیه اسلاید دومو نگاه کنید )
از محو شدن لبخندش میشد فهمید که چیز دیگه ای برای گیر دادن پیدا نکرده بود . برنده شدم
بله ، خب سرمایه زیادی برای این شرکت گذاشتم . رسما نقصی نداره .
- ۷۰۷
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط