بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P7
+حتی حرفشم نزن.. امروزو میخوام کلللاا بخوابم و خستگیِ کلِ این مدت رو بر طرف کنم..
یِتسه نوچی زیر لب گفت و آه متاسف باری کشید..
_اوکی پس.. فردا میبینمت..
+فعلا..
گوشی رو قطع کرد و به روبه رو خیره شد..
+دارم خواب میبینم نه؟
چند باری روی صورتش زد و چشماشو باز و بسته کرد..
+نه انگاری... بیدارم..
لبخندی زد..
+ کیم کاترینا.. بالاخره تلاش هات جواب داد..
بهتر بود خوشحالی ای که الان نصیبش شده رو با پدرش درمیون بزاره...
داخل اتاق شد و دم عمیقی از عطر تلخ اتاق، که معلوم بود برای چه شخصیه گرفت... چطور اثر بوی عطر دیوونه کنندش هنوز مونده بود؟
نگاهش به کت گوشه تخت که حالا برگه کوچیکی روش قرار داشت خورد
جلو رفت و اونو برداشت..
( چون لباسای داداشتو پوشیدم گفتم شاید بجاش چیزی ازت بخواد.. فقط کتم تمیز تر از بقیه مونده ... درسته اندازه یک دست لباس نیست ولی قیمتش از اون چیزی که فکر میکنی بیشتره.. امیدوارم این براش قانع کننده باشه.
*از طرف مجرمی که نمیدونه جرمِش چیه*.)
کلافه سری تکون داد و کت رو گوشه ای از اتاق پرت کرد..
به سمت کمدش رفت و کم کم آماده شد...
یکی از بزرگترین آرزو هاش این بوده که دادستان بشه..تا انتقام مرگ پدرشو بگیره..
اتفاقی که حدودا دوسال پیش افتاد و باعث شد اون پدرشو از دست بده و به قانون روی بیاره..
مادر و برادرش؟!
برادرش .. یا بهتره بگم کارِن.. اونا دو قلو های ناهمسانی ان که مادرشون بعد از به دنیا اوردن اونا دارفانی رو وداع گفت..
بعد از مرگ پدرشون، کارن وقتی دید خواهرش هیچ کاری برای انتقام پدرش انجام نمیده ازون فاصله گرفت و به یکی از باند های قدرت مند کشور پیوست..
کاترینا زمان مرگ پدرش هم وکیل بود اما.. یک وکیل قدرتِ کافی برای راه انداختن یک پرونده رو نداره..
اونم پرونده ای که کوچک ترین سر نخی توش بجا گذاشته نشده..
همین یکی از دلایلی بود که اونو برای دادستان شدن مشتاق میکرد..
دلش میخواست به قدرتی برسه که تا اسمشو میشنون اجازه بازرسی هرجایی رو بهش بدن.. تا از حق دفاع کنه..
تک گل رز سفید رو جلوی عکس پدرش گذاشت و لبخند کوچیکی رو لبش شکل گرفت..
+سلام بابا.. امید وارم حالت خوب باشه..
اومدم بهت یک خبر خوب بدم.. مطمئنم از شنیدنش خیلی خوشحال میشی..
عامم.. خب..
بالاخره تلاش هام جواب داد ودادستان شدم..
نفسی گرفت...
+برای حل کردن پرونده ات خیلی دیر شده.. و گرنه برای انجامش یه ثانیه هم صبر نمیکردم..
کامنت نزارین از پارت بعد خبری نیستااا!!
P7
+حتی حرفشم نزن.. امروزو میخوام کلللاا بخوابم و خستگیِ کلِ این مدت رو بر طرف کنم..
یِتسه نوچی زیر لب گفت و آه متاسف باری کشید..
_اوکی پس.. فردا میبینمت..
+فعلا..
گوشی رو قطع کرد و به روبه رو خیره شد..
+دارم خواب میبینم نه؟
چند باری روی صورتش زد و چشماشو باز و بسته کرد..
+نه انگاری... بیدارم..
لبخندی زد..
+ کیم کاترینا.. بالاخره تلاش هات جواب داد..
بهتر بود خوشحالی ای که الان نصیبش شده رو با پدرش درمیون بزاره...
داخل اتاق شد و دم عمیقی از عطر تلخ اتاق، که معلوم بود برای چه شخصیه گرفت... چطور اثر بوی عطر دیوونه کنندش هنوز مونده بود؟
نگاهش به کت گوشه تخت که حالا برگه کوچیکی روش قرار داشت خورد
جلو رفت و اونو برداشت..
( چون لباسای داداشتو پوشیدم گفتم شاید بجاش چیزی ازت بخواد.. فقط کتم تمیز تر از بقیه مونده ... درسته اندازه یک دست لباس نیست ولی قیمتش از اون چیزی که فکر میکنی بیشتره.. امیدوارم این براش قانع کننده باشه.
*از طرف مجرمی که نمیدونه جرمِش چیه*.)
کلافه سری تکون داد و کت رو گوشه ای از اتاق پرت کرد..
به سمت کمدش رفت و کم کم آماده شد...
یکی از بزرگترین آرزو هاش این بوده که دادستان بشه..تا انتقام مرگ پدرشو بگیره..
اتفاقی که حدودا دوسال پیش افتاد و باعث شد اون پدرشو از دست بده و به قانون روی بیاره..
مادر و برادرش؟!
برادرش .. یا بهتره بگم کارِن.. اونا دو قلو های ناهمسانی ان که مادرشون بعد از به دنیا اوردن اونا دارفانی رو وداع گفت..
بعد از مرگ پدرشون، کارن وقتی دید خواهرش هیچ کاری برای انتقام پدرش انجام نمیده ازون فاصله گرفت و به یکی از باند های قدرت مند کشور پیوست..
کاترینا زمان مرگ پدرش هم وکیل بود اما.. یک وکیل قدرتِ کافی برای راه انداختن یک پرونده رو نداره..
اونم پرونده ای که کوچک ترین سر نخی توش بجا گذاشته نشده..
همین یکی از دلایلی بود که اونو برای دادستان شدن مشتاق میکرد..
دلش میخواست به قدرتی برسه که تا اسمشو میشنون اجازه بازرسی هرجایی رو بهش بدن.. تا از حق دفاع کنه..
تک گل رز سفید رو جلوی عکس پدرش گذاشت و لبخند کوچیکی رو لبش شکل گرفت..
+سلام بابا.. امید وارم حالت خوب باشه..
اومدم بهت یک خبر خوب بدم.. مطمئنم از شنیدنش خیلی خوشحال میشی..
عامم.. خب..
بالاخره تلاش هام جواب داد ودادستان شدم..
نفسی گرفت...
+برای حل کردن پرونده ات خیلی دیر شده.. و گرنه برای انجامش یه ثانیه هم صبر نمیکردم..
کامنت نزارین از پارت بعد خبری نیستااا!!
- ۴.۸k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط