#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟎
جیمین:خب من 25 سالمه.
جونگکوک:هووف انگاری همه از من بزرگترن، کوچیک همتون منم، همه شدن هیونگم( کمی ناراحت)
جیمین:اشکالی نداره جونگکوکشی، حالا مگه چند سالته؟( خنده)
جونگکوک:24 سالمه.
جیمین:ناراحت نباش فقط یک سال تفاوته دیگه.
جونگکوک هومی گفت.
جونگکوک:میگم جیمینی.؟
جیمین:بله.
جونگکوک:میگم میشه باهم دوست بشیم اخه من تازه اومدم سئول و هیچ دوستی ندارم، میشه دوستای صمیمی بشیم.
جیمین:خب منم زیاد دوست و رفیق ندارم، و خیلی دوست دارم با تو رفیق بشم پس قبوله( خنده)
جونگکوک:پس شدیم رفیق هم.
جیمین:اره، راستی جونگکوکی شب میای باهم بریم بیرون.
جونگکوک:اره حتما میام تو خونه یک احمق الدنگو بزور تحمل میکنم پس فکر خوبیه.
جیمین:احمق الدنگ چیکارت میشه( گیج)
جونگکوک:داداشم یعنی داداش ناتنیم، فکر کنم بشناسیش کیم تهیونگ( خنده)
جیمین هینی کشید.
جیمین:هین جونگکوک تو به رئیس میگی احمق الدنگ اگه بشنوه میکشتت.
جونگکوک:نترس جوجه نمیشنوه بشنوه هم مهم نیست منو اون تو خونه همش همو فحش میدیم.( خنده)
جیمین:خب شاید به تو چیزی نگه ولی من فقط یک کارمنده سادم،باید مراقب حرف زدنم باشم تا اخراج نشم.
جونگکوک:نه بابا تو رفیق منی حق نداره اخراجت کنه راحت حرف بزن و غیبت کن. بعدم ما رفیقیم دیگه پس باید باهم راحت باشیم.
جیمین:درست میگی کوکی ام_
جونگکوک:همینکه گفتم، حالا هم بیا بشین کل اتفاقایی که از اول سئول اومدم تا الان، که بین منو تهیونگ افتاده رو بهت بگم.
جیمین و جونگکوک مثل دوتا خاله زنک نشستن و غیبت کردن.
جیمین با شنیدن اتفاقایی که بین کوک و ته افتاده بود، شک کرده بود که اینا برادرن مطمئن بود بین اینا یک چیزایی هست ولی نمیتونست ثابت کنه.
هرچی ام به جونگکوک میگفت رفتار های شما عادی نیست جونگکوک انکار میکرد.
با وجودی که جیمین و جونگکوک تازه یک روز همو دیده بودن و اشنا شده بودن زود باهم گرم گرفتن و رفیق شدن و کل زندگینامه شونو واسه همدیگه تعریف کردن، انگار که چند ساله رفیقن.
بالاخره بعد از ساعت ها، اندازه گیریه بدن کوک و لباس هایی رو که قرار بود باهاشون عکس بندازه و کلی قرار داد و این چیزا کار جونگکوک تموم شده بود و رفتن خونه.
جونگکوک و جیمین شب باهم قرار گزاشته بودن و الان رفته بودن خونه هاشون که یکم استراحت کنن و لباس بپوشن.
جونگکوک رو تختش بود و داشت با گوشیش ور میرفت که یهو در باز شد.
جونگکوک ترسیده از جاش بلند شد که تهیونگ جلو در نمایان شد.
جونگکوک:مرتیکه ی گاو مگه اینجا طویله س که سرتو میندازی پایینو در رو با لگد باز میکنی( عصبانی داد)
تهیونگ:صداتو بیار پایین، منم اونقدر کشته مرده ی قیافت نیستم که اینجوری میگی اومدم یچیزی بهت بگم. ( جدی)
جونگکوک:بنال.
تهیونگ چشم غره ای به کوک رفت و ل.ب زد.
تهیونگ:همون دوستام بودن که شب نامزدی م.ست بودی باهاشون اشنا شدی.
جونگکوک:خب؟ ( کلافه)
تهیونگ:هیچی دیگه امشب میخواستیم بریم باهم کلاپ که اصرار کردن تورم با خودم ببرم.
جونگکوک:چی؟ ولی من نمیتونم بیام.
تهیونگ:اونوقت چرا.
جونگکوک:به تو چه باید جواب پس بدم، خب با دوستم قرار دارم.
تهیونگ:کدوم دوستت، تو که دوستی نداری یه هفته هم نمیشه اومدی اینجا بعد دوست پیدا کردی( خنده)
جونگکوک:مسخره ببند دهنتو، نمیتونم بیام باید برم پیش دوستم، بعدم معلومه که من رفیق پیدا میکنم مثل تو که سرد و بی احساس نیستم.
تهیونگ:مهم نیست، فقط هیونگا امشب خیلی اصرار کردن، خیلی دوست دوست میکنی دوستتم با خودت بیار.
جونگکوک:یعنی میتونم بیارمش؟
تهیونگ:الان چی گفتم؟ اره بیارش فقط خوشگل باشه( نیشخند)
تهیونگ اینو گفت و رفت بیرون.
جونگکوک کمی به جمله ی اخر ته فکر کرد، تازه متوجهش شده بود.
پس بلند داد زد.
جونگکوک:مرتیکه ی هولِ منحرف، کسی حق نداره به جوجه چپ نگاه کنه، رفیق جوجه ی خودمه( داد)
جونگکوک بعد از چند دقیقه، به شماره ای که از جیمین گرفته بود زنگ زد.
یک بوق، دو بوق، بوق سوم جواب داد.
جونگکوک:اه الو پسر فکر کردم کرد.نت که انقدر دیر جواب دادی زود جواب بده دیگه( خنده)
جیمین:نه بابا تا وقتی که تو هستی کرا منو بک.نن( نیشخند)راستی چیکار داشتی.
جونگکوک:بیشعور، ها هیچی راستی امشب قرارمون کنسل شد مشتی به جاش باید با تهیونگ و رفیقاش برم بیرون.
جیمین:یعنی چی پس من چی میشم عوضیی.( داد)
جونگکوک:اوه جیمینی توهم که مثل خودم سلیطه ای هاا، ولی نترس تورم با خودم میبرم( نیشخند)
جیمین:واقعا؟؟
.
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟎
جیمین:خب من 25 سالمه.
جونگکوک:هووف انگاری همه از من بزرگترن، کوچیک همتون منم، همه شدن هیونگم( کمی ناراحت)
جیمین:اشکالی نداره جونگکوکشی، حالا مگه چند سالته؟( خنده)
جونگکوک:24 سالمه.
جیمین:ناراحت نباش فقط یک سال تفاوته دیگه.
جونگکوک هومی گفت.
جونگکوک:میگم جیمینی.؟
جیمین:بله.
جونگکوک:میگم میشه باهم دوست بشیم اخه من تازه اومدم سئول و هیچ دوستی ندارم، میشه دوستای صمیمی بشیم.
جیمین:خب منم زیاد دوست و رفیق ندارم، و خیلی دوست دارم با تو رفیق بشم پس قبوله( خنده)
جونگکوک:پس شدیم رفیق هم.
جیمین:اره، راستی جونگکوکی شب میای باهم بریم بیرون.
جونگکوک:اره حتما میام تو خونه یک احمق الدنگو بزور تحمل میکنم پس فکر خوبیه.
جیمین:احمق الدنگ چیکارت میشه( گیج)
جونگکوک:داداشم یعنی داداش ناتنیم، فکر کنم بشناسیش کیم تهیونگ( خنده)
جیمین هینی کشید.
جیمین:هین جونگکوک تو به رئیس میگی احمق الدنگ اگه بشنوه میکشتت.
جونگکوک:نترس جوجه نمیشنوه بشنوه هم مهم نیست منو اون تو خونه همش همو فحش میدیم.( خنده)
جیمین:خب شاید به تو چیزی نگه ولی من فقط یک کارمنده سادم،باید مراقب حرف زدنم باشم تا اخراج نشم.
جونگکوک:نه بابا تو رفیق منی حق نداره اخراجت کنه راحت حرف بزن و غیبت کن. بعدم ما رفیقیم دیگه پس باید باهم راحت باشیم.
جیمین:درست میگی کوکی ام_
جونگکوک:همینکه گفتم، حالا هم بیا بشین کل اتفاقایی که از اول سئول اومدم تا الان، که بین منو تهیونگ افتاده رو بهت بگم.
جیمین و جونگکوک مثل دوتا خاله زنک نشستن و غیبت کردن.
جیمین با شنیدن اتفاقایی که بین کوک و ته افتاده بود، شک کرده بود که اینا برادرن مطمئن بود بین اینا یک چیزایی هست ولی نمیتونست ثابت کنه.
هرچی ام به جونگکوک میگفت رفتار های شما عادی نیست جونگکوک انکار میکرد.
با وجودی که جیمین و جونگکوک تازه یک روز همو دیده بودن و اشنا شده بودن زود باهم گرم گرفتن و رفیق شدن و کل زندگینامه شونو واسه همدیگه تعریف کردن، انگار که چند ساله رفیقن.
بالاخره بعد از ساعت ها، اندازه گیریه بدن کوک و لباس هایی رو که قرار بود باهاشون عکس بندازه و کلی قرار داد و این چیزا کار جونگکوک تموم شده بود و رفتن خونه.
جونگکوک و جیمین شب باهم قرار گزاشته بودن و الان رفته بودن خونه هاشون که یکم استراحت کنن و لباس بپوشن.
جونگکوک رو تختش بود و داشت با گوشیش ور میرفت که یهو در باز شد.
جونگکوک ترسیده از جاش بلند شد که تهیونگ جلو در نمایان شد.
جونگکوک:مرتیکه ی گاو مگه اینجا طویله س که سرتو میندازی پایینو در رو با لگد باز میکنی( عصبانی داد)
تهیونگ:صداتو بیار پایین، منم اونقدر کشته مرده ی قیافت نیستم که اینجوری میگی اومدم یچیزی بهت بگم. ( جدی)
جونگکوک:بنال.
تهیونگ چشم غره ای به کوک رفت و ل.ب زد.
تهیونگ:همون دوستام بودن که شب نامزدی م.ست بودی باهاشون اشنا شدی.
جونگکوک:خب؟ ( کلافه)
تهیونگ:هیچی دیگه امشب میخواستیم بریم باهم کلاپ که اصرار کردن تورم با خودم ببرم.
جونگکوک:چی؟ ولی من نمیتونم بیام.
تهیونگ:اونوقت چرا.
جونگکوک:به تو چه باید جواب پس بدم، خب با دوستم قرار دارم.
تهیونگ:کدوم دوستت، تو که دوستی نداری یه هفته هم نمیشه اومدی اینجا بعد دوست پیدا کردی( خنده)
جونگکوک:مسخره ببند دهنتو، نمیتونم بیام باید برم پیش دوستم، بعدم معلومه که من رفیق پیدا میکنم مثل تو که سرد و بی احساس نیستم.
تهیونگ:مهم نیست، فقط هیونگا امشب خیلی اصرار کردن، خیلی دوست دوست میکنی دوستتم با خودت بیار.
جونگکوک:یعنی میتونم بیارمش؟
تهیونگ:الان چی گفتم؟ اره بیارش فقط خوشگل باشه( نیشخند)
تهیونگ اینو گفت و رفت بیرون.
جونگکوک کمی به جمله ی اخر ته فکر کرد، تازه متوجهش شده بود.
پس بلند داد زد.
جونگکوک:مرتیکه ی هولِ منحرف، کسی حق نداره به جوجه چپ نگاه کنه، رفیق جوجه ی خودمه( داد)
جونگکوک بعد از چند دقیقه، به شماره ای که از جیمین گرفته بود زنگ زد.
یک بوق، دو بوق، بوق سوم جواب داد.
جونگکوک:اه الو پسر فکر کردم کرد.نت که انقدر دیر جواب دادی زود جواب بده دیگه( خنده)
جیمین:نه بابا تا وقتی که تو هستی کرا منو بک.نن( نیشخند)راستی چیکار داشتی.
جونگکوک:بیشعور، ها هیچی راستی امشب قرارمون کنسل شد مشتی به جاش باید با تهیونگ و رفیقاش برم بیرون.
جیمین:یعنی چی پس من چی میشم عوضیی.( داد)
جونگکوک:اوه جیمینی توهم که مثل خودم سلیطه ای هاا، ولی نترس تورم با خودم میبرم( نیشخند)
جیمین:واقعا؟؟
.
- ۹۰۵
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط