{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی:وقتی بخاطر بیماری قلبی بچه نمیخواستی...

چند پارتی:وقتی بخاطر بیماری قلبی بچه نمیخواستی...

*دو ماه بعد*
ا/ت:ساکتتتت!!!!(داد)
همه:(خنده)
ا/ت:خوبه گفتم ساکت(پوکر😑)

زنگ اخر:
☆*ا/ت وسایلش رو جمع کرد،خواست بره از کلاس بیرون اما ناگهان دید لانا خورد زمین*
ا/ت:برید کنار..برید کنار ببینم..
☆*همه میرن کنار*
ا/ت:لانا..لانا..خوبی؟
ا/ت:
*دیدم لانا بهوش نمیاد،دستم رو یکم خیس کردم و اب ریختم روش اما باز جواب نداد،پس ی سیلی زدم که باعث شد بهوش بیاد..همه خندیدن*
ا/ت:شما ها هم سیلی میخواید؟برید خونتون..سریع!(عصبی)
*همه رفتن*
ا/ت:خوبی؟بابت سیلی ببخشید..
لانا:اره خوبم..
ا/ت:بزار کمکت کنم..
لانا:خانم...میشه شما مامانم بشید؟
ا/ت:(خنده)مگه خودت مامان نداری؟
لانا:بابام گفته مامانم بیماری قلبی داشته مرده..دقیقا مثل من..
ا/ت:متاسفم..
لانا:ببخشید..من بهتره برم..

نامجون:
*دم در مدرسه بودم،منتظر لانا بودم،لانا با چشمای اشکی اومد بیرون*
نامجون:هی هی..دختر کوچولو..خوبی؟
لانا:اوهوم..
نامجون:بیا بریم خونه..

شب:
نامجون:لانا..بیا غذا بخور..
لانا:الان میام..
*لانا از پله ها اومد پایین،روی صندلی نشست و براش غذا کشیدم،وقتی داشت غذا میخورد رد چند تا انگشت رو صورتش دیدم،عصبی شدم*
نامجون:این چیه؟(داد)
لانا:چی چیه؟(ترس)
نامجون:این جای دسته کیه؟
لانا:معلممون
☆:*نامجون به طبقه بالا میره،با تلفن خونه به مدیر مدرسه زنگ میزنه*
+:بفرمایید؟
نامجون:ادرس خونه خانم کریستوفر رو میخوام..
+:اقای کیم متاسفم این کار غیر قانونیه
نامجون:میخوای برم به اموزش پرورش بگم چه کارای غیر قانونی میکنید؟
+:چند لحظه صبر کنید..ادرس رو براتون میفرستم
نامجون:
*تلفن رو قطع کردم،بعد از 2 دقیقه ادرس ارسال شد*
نامجون:برو اماده شو..میخوام ببرمت خونه عمو جین
لانا:یووووهووووو(ذوق)

(1 ساعت بعد:)
ا/ت:
ا/ت:احمق..باز کلید نبرد..اومدمممم(داد)
*در رو باز میکنم*
ا/ت:تو...
نامجون:(گلوش رو میگیره)
ا/ت:اخ..ولم کن
نامجون:به بچه من سیلی میزنی حرومزاده؟
ا/ت:چی میگی؟کدوم بچه؟ولم کن..نمیتونم..نمیتونم نفس بکشم
نامجون:یعنی تو بچه منو نمیشناسی؟لانا رو نمیشناسی؟
ا/ت:مگه لانا بچه‌ی توعه؟
*نامجون گردنم رو ول میکنه*
نامجون:یعنی نمیدونستی؟(خنده)
ا/ت:لانا بچه تو..یعنی بچه ما..
نامجون:فقط بچه منه(داد)اون با تو هیچ نسبتی نداره..فردا میری استفا میدی(داد)
ا/ت:بچه تو؟کدوم بچه ای همچین پدری میخواد؟برگشتی بهش گفتی من مردم؟
نامجون:از کجا میدونی؟
ا/ت:خودش بهم گفت..تو خیلی ظالمی..
نامجون:تو هم خیلی سنگ دلی
ا/ت:من؟سنگ دل؟سنگ دل تویی(داد)سنگ دل تویی که مادر رو از بچش جدا کردی،حتی نمیدونی بچت زنگ تفریح ها تنهاست..نمیدونی همه مسخرش میکنن..سنگ دل تویی(گریه)
نامجون:من جداتون نکردم تو....
ا/ت:منم کاری نکردم..من میترسیدم بچم بمیره..میترسیدم بچم نتونه دووم بیاره..برو بیرون..نمیخوام ریختت رو ببینم(داد،گریه)
نامجون:ا/ت..ببخشید..نفس بکش..
ا/ت:برو بیرون(داد)
نامجون:ببین ا/ت..
ا/ت:گفتم برو بیرون..
*7 سال بعد*
لانا:ماماااان گشنمه
ا/ت:صبر کن الان غذا اماده میشهههه
لانا:مامان..بابا اخر هفته کنسرت داره..
ا/ت:میتونی بری..
لانا:مامان..بیا دیگه..
ا/ت:لانا..من و بابات هیچ حسی بهم نداریم..
لانا:تو شاید نداشته باشی..بابا که داره
ا/ت:نداره..
لانا:پس دسته گل کیه توی سطل اشغال؟*خنده*
ا/ت:میری یا نه؟
لانا:رفتم رفتم



پایان
ببعی:خب خب..همون طور که میدونید من مثل قبل توی ویسگون نیستم..دلیلشم اینه که ویسگون خیلی هنگ میکنه😭اگر پایه اید گپی چنلی چیزی بزنم که بهتون اونجا بگم👈🏻👉🏻ماچ به کله تک تکتون..امیدوارم از این پارت اخر راضی باشید😭🎀
دیدگاه ها (۲)

چند پارتی:وقتی بخاطر بیماری قلبی بچه نمیخواستی... *8 سال بعد...

چند پارتی:وقتی بخاطر بیماری قلبی بچه نمیخواستی... *ا/ت بلند ...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

مرگ و زندگی پارت 3 نام : میا ی خونه ی من یا من بیام پیشه تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط