{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت1

پارت1

(آلاریک)
یه صبح سرد زمستونی بود،هوا به شدت سرد بود...مثل بیشتر اوقات توی سالن تمرین بودم و داشتم با لوکاس مربی شخصیم مهارت شمشیر بازیم رو تقویت میکردم...آلدن همگوشه ی سالن نشسته بود و کتاب میخوند
ما کاملا باهم فرق داریم،سلایقمون که اون عاشق کتابه و من عاشق جنگ و تمرینات رزمی
چهرمون یه ته چهره ای شبیه به هم داریم ولی کاملا فرق داره(اره دیگه اینجارو برای اطلاعات بیشتر توی پست مخصوص آلاریک و آلدن بخونید)
بعد ی تمرین طولانی و توی زمان استراحت پدرم اومد تو...با همون اخم همیشگی روی پیشونیش و لباس رسمی
اول یه نگاه به برادرم آلدن کرد و اخم روی پیشونیش پر رنگتر شد
اون با همه چیز آلدن کنار میاد ولی با کتاب خوندنش نه،چون باور داره به جای اون من باید این هارو بخونم چون جانشین پادشاهیم و فکر میکنه اون این هارو میخونه تا جای منو بگیره...ولی فقط منو مادرم میدونیم که آلدن هیچ چشمی به جایگاه من نداره و فقط از روی علاقه کتاب میخونه
پدر همینجوری بهش خیره شده بود ولی اون اصلا حواسش به پدر نبود و متوجه حضورش نشده بود
شمشیرم رو انداختم زمین که با صداش بالاخره سرش رو بالا اورد و تا پدر رو دید هول شده بلند شد بهش تعظیم کرد
آلدن:سلام پدر!
پدرهم خیلی سرد و خشک جواب سلامش رو داد و اومد سمت من
تعظیم کوتاهی از روی اجبار کردم و بهش سلام دادم
آلاریک:صبح بخیر پدر
راسیس(باباشون):صبح بخیر
آلاریک:چه چیزی شمارو به اینجا کشونده؟تاجایی که یادمه اصلا با آموزش هنر های رزمی من موافق نیستید و باور دارید کتاب بیشتر به درد من میخوره و پاتون رو اصلا اینجا نمیزاشتید(باپوزخند)
راسیس:نظرم هیچ تغییری نکرده و دلیل اومدنم هم مشخشه،کار مهمی داشتم.
همیشه به بی تفاوت بودن میکنه ولی بیشتر از هرچیزی به خانوادش اهمیت میده یا...شاید هم من اینطوری فکر میکنم

...
دیدگاه ها (۰)

پارت 2آلاریک:خب!...بگید گوش میدمبعد کمی مکث جواب دادراسیس:ام...

خب خانواده آلاریکم بگمو بریم سراغ پارتدرباره کشورشون حال ندا...

عکس نداشتم بهش توجه نکنید😅الان میخوام یکم توضیحات درباره زفر...

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ³ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی هیߺونߺلیߺࡏسܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ:...

.👌 #دسر طالبی مواد لازم:نصف یک عدد طالبی متوسطخامه صبحانه ۲۰...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط