{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد تو بغض و لبخندم را به هم آمیختم ، ،

بعد تو بغض و لبخندم را به هم آمیختم ، ،

از تو شعری گفتم و اشک خدا را ریختم ، ،

بعد تو طعنه ی ثانیه آزارم میداد ، ،

ساعتم را در وسط شهر به دار آویختم . . . . .
دیدگاه ها (۴)

...

مادرم می گوید ...خودت را هم بکشی رد این غم مشکوکپشت شیطنت ها...

زندگی آهسته تر من خسته امکوله بار پاره ام را بسته امزخم پایم...

قشنگ تریـن پستی که از یِک دختَـر دیـدم... ⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩ﺳﻴﮕﺎﺭﻫ...

P¹³The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

# سناریو وقتی فهمیدی مافیان و حالا میخوای ولشون کنی🥺😭 نامجو...

در وصف تو گفتم همـه شـعری و ندیدیاز هــجر  تو  نـالــیدم و  ...

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به همشوق یک رابطه با حاشیه ها...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

استادجئون part 2ساعت 10:59ویو رینا: از خواب بلند شدم جونگکوک...

part fourteen ::🍋‍🟩🍈🍋‍🟩🍈🍋‍🟩🍈🍋‍🟩🍈🍋‍🟩🍈🍋‍🟩🍈🍋‍🟩🍈🍋‍🟩🍈🍋‍🟩🍈🍋‍🟩🍈🍋‍🟩ا...

part 8?جیمین ویو:خیلی خوابم میومد و دلم میخواست بخوابم اما ت...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط