شرابسرخ
#شراب_سرخ
Part: ۷۱ (پارت اخر)
خواستم جواب بدم که صدای تیر اندازی کل تالار رو گرفت و دیدم یکی داره از اون جا میاد و تعجب کردم اون......جَک بود....جَک دوست پسرم بود ،و،دیدم بهم خیانت کرده بود....
اون اینجا چی کار میکرد؟؟؟؟
جنا: جَک؟
جک: جنا..... لعنتی فکر کردی ازدواج کنی از پیشم میری هاااااا؟؟؟!
تهونگ: تو عوضی کی هستیییی هااااا
تهونگ دستش به سمت کمرش ،اسحله اش بود
جک: من شوهر جنا هستم تو کی باشی ها
دودوهی دم گوشم گفت
دودوهی: تو چقدر خاطر خواه داشتی(خنده)
جنا : بابا زر میزنه دوست پسرمم بود خودشو جا زده شوهر(خنده)
تهونگ رفت سمت جک و یه دونه خوابوند تو صورتش
تهونگ: نگهبان ها بیاین اینو ببریننننن(داد)
نگهبان ها اومدن و جک رو بردن و داشت دست و پا میزد
جنا: اه....لعنتی....شب عروسیمم خراب شد...
همه مهمون ها تعجب کرده بودن و جَو سنگینی داشت تالار
تهونگ با عصبانیت اومد پیش من نشست و رگ گردنش زده بود بیرون
عاقد چندتا سرفه کرد و ادامه داد
عاقد: اهم...اهم...خب سرکار خانم چوی جنا آیا مایلید با سر کار اقای کیم تهونگ بدون تهدید و اجباری، ازدواج کنید؟
همه نگاه ها رو من بود و منتظر جواب من بودن
جنا: اهممممم....بلهههههههههههههههههههه
همه دست زدن نوبت تهونگ شد
عاقد:سرکار آقای کیم تهونگ ایا مایلید با سرکار خانم چوی جنا بدون اجبار و تهدید ازدواج کنید؟؟؟؟
تهونگ با اینکه عصبی بود نفس شو با عصبانیت داد بیرون و گفت
تهونگ: با کمال میل...بلههههههههه
عاقد: خوب من شما دوتا رو زن و شوهر میکنم
همه دست میزدن
و نوبت جونکوک و دودوهی شد
عاقد: سرکار خانم....پارک دودوهی ایا مایلید با سرکار آقای جئون جونکوک بدون اجبار و تهدید ازدواج کنید؟؟؟؟
دودوهی کمی مکث کرد پاشو از استرس تکون میداد ولی با این حال لب زد:....
دودوهی: عاممم.....ا...عاا....ب...بلهههههههه
همه دست زدنننن
عاقد: اهم...خیلی خوب...سرکار آقای جئون جونکوک ایا مایلید بدون اجبار و تهدید با سرکار خانم پارک دودوهی ازدواج کنید؟؟؟
جونکوک: با تمام وجودم...بلهههههههه
عاقد: من شمارو زن و شوهر میکنم (رو به جنا،تهونگ،جونکوک،و دودوهی) ایشالا خوشبخت شید مبارک باشههههههههههه
همه جیغ ها رفت هوا و دست میزدن و اهنگ بخش شد و همه پاشدن رقصیدن و من رفتم رو یکی از صندلی ها نشستم و خسته شده بودم از این لباس و این همه سخت گیری های تهونگ....که حرفی نزنم و به کسی نگاه نکنم
خو مردک من می پوسممممممم
اوففف بیخیال
_____________/////////////////_____________
۱۳ سال بعد: ...................._______..........____
ویو جنا:
۱۳ سال گذشته و من و تهونگ الان صاحب یه دختر بچه ۱۲ ساله هستیم که اسمش یونا هست
و تهونگ خیلی دوسش داره و واقعا براش بهترین پدر هست و همیشه قربون صدقه اش میره ولی از وقتی که یونا اومده زندگیمو خیلی عوض کرده
تهونگ کمتر شده که بره سمت کارای باند مافیاش
و خلاصه جونکوک و دودوهی هم صاحب یه پسر شدن که اسمش جونگون،
و هم سن یونا
و یونا و جونگون مثل خواهر و برادر هستن
همش هم دیگه رو اذیت میکنن،و گیس و گیس کِشی دارن
ویو شب:___________
امشب جونکوک و دودوهی و جونگون اومدن عمارت ما
و یونا و جونگون داشتن باهم گیم میزدن و منم داشتم برا ۴ نفرمون،شراب میریختم
شراب سرخ، طعم گس و شیرین زندگی را داشت.
همانطور که جامها را لبریز میکردیم، عشقمان نیز در دلها موج میزد.
آن شب، آخرین شبی بود که در کنار هم، جامهایمان را به هم زدیم.
هر جرعه، قصهی تلخ و شیرین با هم بودنمان را زمزمه میکرد.
یادگار آن شب، طعم عمیق شرابی بود که در رگهای عشقمان جاری شد.
و اینگونه، رمان “شراب سرخ” با هر نفس، در خاطرهها زنده ماند.
" پایان "
امید وارم از رمان شراب سرخ خوشتون اومده باشه
نظر بدین.....
Part: ۷۱ (پارت اخر)
خواستم جواب بدم که صدای تیر اندازی کل تالار رو گرفت و دیدم یکی داره از اون جا میاد و تعجب کردم اون......جَک بود....جَک دوست پسرم بود ،و،دیدم بهم خیانت کرده بود....
اون اینجا چی کار میکرد؟؟؟؟
جنا: جَک؟
جک: جنا..... لعنتی فکر کردی ازدواج کنی از پیشم میری هاااااا؟؟؟!
تهونگ: تو عوضی کی هستیییی هااااا
تهونگ دستش به سمت کمرش ،اسحله اش بود
جک: من شوهر جنا هستم تو کی باشی ها
دودوهی دم گوشم گفت
دودوهی: تو چقدر خاطر خواه داشتی(خنده)
جنا : بابا زر میزنه دوست پسرمم بود خودشو جا زده شوهر(خنده)
تهونگ رفت سمت جک و یه دونه خوابوند تو صورتش
تهونگ: نگهبان ها بیاین اینو ببریننننن(داد)
نگهبان ها اومدن و جک رو بردن و داشت دست و پا میزد
جنا: اه....لعنتی....شب عروسیمم خراب شد...
همه مهمون ها تعجب کرده بودن و جَو سنگینی داشت تالار
تهونگ با عصبانیت اومد پیش من نشست و رگ گردنش زده بود بیرون
عاقد چندتا سرفه کرد و ادامه داد
عاقد: اهم...اهم...خب سرکار خانم چوی جنا آیا مایلید با سر کار اقای کیم تهونگ بدون تهدید و اجباری، ازدواج کنید؟
همه نگاه ها رو من بود و منتظر جواب من بودن
جنا: اهممممم....بلهههههههههههههههههههه
همه دست زدن نوبت تهونگ شد
عاقد:سرکار آقای کیم تهونگ ایا مایلید با سرکار خانم چوی جنا بدون اجبار و تهدید ازدواج کنید؟؟؟؟
تهونگ با اینکه عصبی بود نفس شو با عصبانیت داد بیرون و گفت
تهونگ: با کمال میل...بلههههههههه
عاقد: خوب من شما دوتا رو زن و شوهر میکنم
همه دست میزدن
و نوبت جونکوک و دودوهی شد
عاقد: سرکار خانم....پارک دودوهی ایا مایلید با سرکار آقای جئون جونکوک بدون اجبار و تهدید ازدواج کنید؟؟؟؟
دودوهی کمی مکث کرد پاشو از استرس تکون میداد ولی با این حال لب زد:....
دودوهی: عاممم.....ا...عاا....ب...بلهههههههه
همه دست زدنننن
عاقد: اهم...خیلی خوب...سرکار آقای جئون جونکوک ایا مایلید بدون اجبار و تهدید با سرکار خانم پارک دودوهی ازدواج کنید؟؟؟
جونکوک: با تمام وجودم...بلهههههههه
عاقد: من شمارو زن و شوهر میکنم (رو به جنا،تهونگ،جونکوک،و دودوهی) ایشالا خوشبخت شید مبارک باشههههههههههه
همه جیغ ها رفت هوا و دست میزدن و اهنگ بخش شد و همه پاشدن رقصیدن و من رفتم رو یکی از صندلی ها نشستم و خسته شده بودم از این لباس و این همه سخت گیری های تهونگ....که حرفی نزنم و به کسی نگاه نکنم
خو مردک من می پوسممممممم
اوففف بیخیال
_____________/////////////////_____________
۱۳ سال بعد: ...................._______..........____
ویو جنا:
۱۳ سال گذشته و من و تهونگ الان صاحب یه دختر بچه ۱۲ ساله هستیم که اسمش یونا هست
و تهونگ خیلی دوسش داره و واقعا براش بهترین پدر هست و همیشه قربون صدقه اش میره ولی از وقتی که یونا اومده زندگیمو خیلی عوض کرده
تهونگ کمتر شده که بره سمت کارای باند مافیاش
و خلاصه جونکوک و دودوهی هم صاحب یه پسر شدن که اسمش جونگون،
و هم سن یونا
و یونا و جونگون مثل خواهر و برادر هستن
همش هم دیگه رو اذیت میکنن،و گیس و گیس کِشی دارن
ویو شب:___________
امشب جونکوک و دودوهی و جونگون اومدن عمارت ما
و یونا و جونگون داشتن باهم گیم میزدن و منم داشتم برا ۴ نفرمون،شراب میریختم
شراب سرخ، طعم گس و شیرین زندگی را داشت.
همانطور که جامها را لبریز میکردیم، عشقمان نیز در دلها موج میزد.
آن شب، آخرین شبی بود که در کنار هم، جامهایمان را به هم زدیم.
هر جرعه، قصهی تلخ و شیرین با هم بودنمان را زمزمه میکرد.
یادگار آن شب، طعم عمیق شرابی بود که در رگهای عشقمان جاری شد.
و اینگونه، رمان “شراب سرخ” با هر نفس، در خاطرهها زنده ماند.
" پایان "
امید وارم از رمان شراب سرخ خوشتون اومده باشه
نظر بدین.....
- ۳۰۲
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط