{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنچه گذشت بين من و تو زمان نبود

آنچه گذشت بين من و تو زمان نبود
عاشق شديم رانده شدن حق مان نبود
مانند روزهاي نخست هبوط مان
اي كاش پاي هيچ كسي در ميان نبود
برگشت يوسف از همه ي راه ها ولي
ديگر شبيه قبل زليخا جوان نبود
ميخواستم بعد تو هم زندگي كنم
جان كنده ام كه از تو دلم را... توان نبود
از چشم هام هر چه نگفتم شنيده اي
حاجت به بازگوي دو چيز عيان نبود
دنيا نخواست پير شوم پا به پاي تو
حتي اگر به جز تو كسي در جهان نبود
رد مي شود قطار از احساس هر دومان
آنچه گذشت بين من و تو زمان نبود
دیدگاه ها (۱۱)

به گریه گفتمت و گفته ای که راه نداردکه این قطار توقف در ایست...

دیگر هوای عاشقی از ما گذشته است این قطره از کشاکشِ دریا گذش...

بی تو بیهوده روز شب کردمو چه شبها از عشق تب کردمبعدِ تو طبع ...

ابر آمد و بر پنجره باران بگرفتباز این دلم از دوریش آسان بگرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط