{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابر آمد و بر پنجره باران بگرفت

ابر آمد و بر پنجره باران بگرفت
باز این دلم از دوریش آسان بگرفت
گل کرد به ناگاه یکی لبخندش...
آنگونه که هر خاطره ای جان بگرفت
دیدگاه ها (۸۹)

بی تو بیهوده روز شب کردمو چه شبها از عشق تب کردمبعدِ تو طبع ...

آنچه گذشت بين من و تو زمان نبودعاشق شديم رانده شدن حق مان نب...

هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم از خداوندبه خاطر یک روز د...

تو را دوست دارم... و هرگز هیچ‌کدام از مردانِ این زمانه،جرات ...

دلم تنگ شده؛ برای یک حادثه... حادثه ای شبیه کوبیدن باران به ...

نــاگاه دلــم می‌گیــرد. بــا خودم فــکر می‌کنــم چه بر سر ز...

مهدی جانتمام پنجره ها رو بہ آسمان باز اسٺببار حضرٺ باران ڪہ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط