part 5
part 5
رفتم حمام که ........
چند دقیقه ای داخل حمام اومدم بیرون و لباس هامو پوشیدم موهامو شونه کردم و آرایشی ملایم کردم ناگهان نگاهم به لیانا رفت که رو تخت نشسته بود خیره شده بود به گوشی
رفتم پیشش نشستم که بدونم چی شده
سرینا : لیانا
لیانا : بله
سرینا : چی شده چرا پنچر شدی
لیانا : یه شماره ناشناس پیامم داده
سرینا : خوب چی گفته مگه
لیانا : شبه مرگته
سرینا : وا ولکن بابا اینا همش الکی هست
لیانا : آره میدونم
سرینا : پس چرا فاز ناراحتی گرفتی
لیانا : میخواستم تورو اسکل کنم
سرینا : 😑
لیانا بریم
سرینا آره بریم
بعد از چند دقیقه از پله ها پایین رفتیم سوار تاکسی شدیم و به قرار داده مون رفتیم
به پارتی رسیدیم داخل شدیم خیلی بزرگ بود خیلی ها اومده بودن
رفتیم روی یکی از مبل ها نشستیم که نادیا با دوستاش اومده بودن
بعد از سلام کردن رفتن
لیانا : هی خدااااا
سرینا: چته
لیانا : خستمم
سرینا : پاشو برو برقص
لیانا : حال ندارم
سرینا : خوب رو قدم بزن
لیانا : حال ندارم
سرینا : برو بار
لیانا : حال ندارم
سرینا : برو عزا عمتو بگیر
لیانا: میشه بریم
سرینا : باشه بریم
از محوطه خارج شدیم آسمون پوشیده از پارچه سیاه بود کوچه خیابون ها خلوط بود
صدای برگ ها و صدای نوازش باد مرا جلب خود کرد
داشتیم با لیانا راه میرفتم از کنار خیابون که به یه فروشگاه رسیدیم
سرینا : وایسا من تشنمه
لیانا : خوب داریم میرسیم
سرینا : نه من. الان آب میخوام
لیانا : نمیمیری که یه چند دقیقه دیگه صبر کن
سرینا : نه اینجا آب میخرم
لیانا روی نیمکت خیابون نشست منم وارده مغازه شدم آب خریدم وقتی از مغازه اومدم بیرون هیچ کسی نبود هیچ خبری از لیانا نبود
استرس کل وجودمو گرفته بود خیلی ترسیده بودم
هر چند بار لیانا رو صداش زدم ولی هیچ خبری ازش نبود اشکام سرازیر شدن فقط داشتم گریه میکردم که به ماشین مشکلی جلوم وایساد اون فرد از ماشین پیاده شد
جیمین بود هم دانشگاهیم
جیمین : چرا داری گریه میکنی
سرینا : ( گریه )
جیمین : خوب یه چیزی بگو تا کمکت کنم
سرینا : آ ...بجی..م
جیمین : آبجیت چی درست حرف بزن ( داد )
سرینا : گم شده ( گریه )
جیمین دید که همین طوری دارم گریه میکنم
اومد طرفم و دستامو گرفت و سفت منو تو آغوش خودش کشوند
بعد سوار ماشینم کرد که خودش هم سوار شد و ماشین و روشن کرد راه افتاد
جیمین : سرینا آبجیت چه جوری گم شده
سرینا : نمیدونم من فقط رفتم آب بخرم ولی اومدم بیرون خبری ازش نبود چند باری هم زنگش زدم ولی جواب نداد
جیمین : میدونی دشمنش کی بوده
سرینا : دشمن کجا بود
جیمین : بلاخره یکی اونو دزدیده یه نشونه هی هم ازش نداری
سرینا : جیغغغغغغغغغغغ
جیمین : کرم کردی چی شده
سرینا : پیام
منتظره پارت بعدی باشید
رفتم حمام که ........
چند دقیقه ای داخل حمام اومدم بیرون و لباس هامو پوشیدم موهامو شونه کردم و آرایشی ملایم کردم ناگهان نگاهم به لیانا رفت که رو تخت نشسته بود خیره شده بود به گوشی
رفتم پیشش نشستم که بدونم چی شده
سرینا : لیانا
لیانا : بله
سرینا : چی شده چرا پنچر شدی
لیانا : یه شماره ناشناس پیامم داده
سرینا : خوب چی گفته مگه
لیانا : شبه مرگته
سرینا : وا ولکن بابا اینا همش الکی هست
لیانا : آره میدونم
سرینا : پس چرا فاز ناراحتی گرفتی
لیانا : میخواستم تورو اسکل کنم
سرینا : 😑
لیانا بریم
سرینا آره بریم
بعد از چند دقیقه از پله ها پایین رفتیم سوار تاکسی شدیم و به قرار داده مون رفتیم
به پارتی رسیدیم داخل شدیم خیلی بزرگ بود خیلی ها اومده بودن
رفتیم روی یکی از مبل ها نشستیم که نادیا با دوستاش اومده بودن
بعد از سلام کردن رفتن
لیانا : هی خدااااا
سرینا: چته
لیانا : خستمم
سرینا : پاشو برو برقص
لیانا : حال ندارم
سرینا : خوب رو قدم بزن
لیانا : حال ندارم
سرینا : برو بار
لیانا : حال ندارم
سرینا : برو عزا عمتو بگیر
لیانا: میشه بریم
سرینا : باشه بریم
از محوطه خارج شدیم آسمون پوشیده از پارچه سیاه بود کوچه خیابون ها خلوط بود
صدای برگ ها و صدای نوازش باد مرا جلب خود کرد
داشتیم با لیانا راه میرفتم از کنار خیابون که به یه فروشگاه رسیدیم
سرینا : وایسا من تشنمه
لیانا : خوب داریم میرسیم
سرینا : نه من. الان آب میخوام
لیانا : نمیمیری که یه چند دقیقه دیگه صبر کن
سرینا : نه اینجا آب میخرم
لیانا روی نیمکت خیابون نشست منم وارده مغازه شدم آب خریدم وقتی از مغازه اومدم بیرون هیچ کسی نبود هیچ خبری از لیانا نبود
استرس کل وجودمو گرفته بود خیلی ترسیده بودم
هر چند بار لیانا رو صداش زدم ولی هیچ خبری ازش نبود اشکام سرازیر شدن فقط داشتم گریه میکردم که به ماشین مشکلی جلوم وایساد اون فرد از ماشین پیاده شد
جیمین بود هم دانشگاهیم
جیمین : چرا داری گریه میکنی
سرینا : ( گریه )
جیمین : خوب یه چیزی بگو تا کمکت کنم
سرینا : آ ...بجی..م
جیمین : آبجیت چی درست حرف بزن ( داد )
سرینا : گم شده ( گریه )
جیمین دید که همین طوری دارم گریه میکنم
اومد طرفم و دستامو گرفت و سفت منو تو آغوش خودش کشوند
بعد سوار ماشینم کرد که خودش هم سوار شد و ماشین و روشن کرد راه افتاد
جیمین : سرینا آبجیت چه جوری گم شده
سرینا : نمیدونم من فقط رفتم آب بخرم ولی اومدم بیرون خبری ازش نبود چند باری هم زنگش زدم ولی جواب نداد
جیمین : میدونی دشمنش کی بوده
سرینا : دشمن کجا بود
جیمین : بلاخره یکی اونو دزدیده یه نشونه هی هم ازش نداری
سرینا : جیغغغغغغغغغغغ
جیمین : کرم کردی چی شده
سرینا : پیام
منتظره پارت بعدی باشید
- ۴.۴k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط