{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:63


بعد چند دقیقه دسته گل قشنگی به مین سوک تحویل داد.
مین سوک با ذوق ازش گرفت و گفت:آفرین بهت خیلی قشنگ شده..فقط یه چیزی

دیار با کنجکاوی به مین سوک نگاه کرد.
مین سوک:میخواستم یه چیزی بهت بگم..من خیلی راجبش فکر کردم..
یهو صدای زنگوله در اومد و شخصی وارد مغازه شد.
دیار به سرعت سرشو برگردوند و با جونگکوک مواجه شد.
تعجب و از نگاهش می‌شد خوند.
با صدای مین سوک سرشو به طرفش برگردوند.

مین سوک گل لاله‌ای که تو دستاش بود و به دیار تقدیم کرد و گفت:دیار من خیلی دوست دارم..و تو این دو هفته روزی نبود که بهت فکر نکرده باشم..هر روز به بهونه گل خریدن میومدم تا فقط تورو ببینم..لطفاً درخواست منو بپذیر.

دیار احساس میکرد قلبش داره از دهنش بیرون میاد.
با تعجب به مین سوک نگاه میکرد.
انتظار نداشت همچین چیزی رو ازش بشنوه.
به جونگکوک نگاه کرد که با اخم به مین سوک خیره بود و داشت به سمتش میومد.

جونگکوک زن داشت و به دنبال دیار بود.
جونگکوک باید تقاص اشک های دیار و پس میداد.
هر چند که دیار مطمئن نبود جونگکوک دوستش داره یا نه.
باید یه کاری میکرد تا روی جونگکوکو کم کنه به سرعت کاغذی آورد و روش چیزی نوشت و به مین سوک نشونش داد.«منم ازت خوشم میاد..درخواستتو قبول میکنم»

و سپس گل رو از دستای مین سوک گرفت.
مین سوک با خوشحالی تمام به سمت دیار اومد و بغلش کرد.
مین سوک:امروز بهترین روز زندگیمه.. نمی‌دونی چقدر خوشحال شدم
دیار برای در آورن حرص جونگکوک متقابلاً مین سوک رو بغل کرد.

وقتی به جونگکوک نگاه کرد احساس کرد چیزی تو قلبش تکون خورد.
با دیدن چشمای مشکی پر از غمش،ناراحتی و خشم چهره‌اش و از همه مهمتر ناامیدیش احساس پشیمونی کرد.
ولی اون حقش بود و دیار نباید دلش به حالش می‌سوخت.
کمی بعد جونگکوک به خودش اومد و به سرعت در شیشه‌ای رو باز کردو به بیرون رفت.

مین سوک انگار قصد نداشت از بغل کردن دیار دست برداره.
دستشو محکم دور کمرش حلقه کرده بود و سرشو تو گردنش فرو برده بود.

دیار از اینکه اولین بوی فرندش مین سوک بود راضی نبود. (ببخشید انگلیسی نوشتم تا ویس گیر نده🤣)
ولی ارزششو داشت.
با کمی زور وارد کردن به مین سوک ازش جدا شدو به سمت میزش رفت.
رو صندلی نشست و حسرت خورد.
خرابکاری کرده بود؟
خیلی دلش برای جونگکوک سوخته بود.
یه قطره اشک از چشمش سر خورد ولی زود پاکش کرد تا مین سوک نفهمه.
دیدگاه ها (۱۷)

Chapter:1Part:64یهو صدای زنگ گوشی مین سوک بلند شد. به سرعت ج...

Chapter:1Part:62پشت در آروم سر خورد و رو زمین نشست.خیلی حالش...

Chapter:1Part:61میرا با حالت پرویی گفت:نه جونگکوک هوفی از سر...

Chapter:1Part:55«ده روز بعد»10مارس_مشغول درست کردن دسته گل س...

Chapter:1Part:14نفس دیار برای لحظه‌ای متوقف شد. نفس های گرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط