{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱۷
ماشین در خیابان خیس سئول به آرامی می‌لغزید، اما هیچ‌کدام از آن‌ها آرام نبودند.
رائون دستش را محکم به تهیونگ چسبانده بود، نفسش تند و قلبش در سینه مثل طبل می‌کوبید.
تهیونگ سرش را کمی به سمت او چرخاند و آرام گفت:
«هیچ‌چیز نمی‌تونه ما رو جدا کنه. حتی اگه خطرناک باشه… حتی اگه بخوایم فرار کنیم، باز هم کنارم هستی.»
رائون فقط سر تکان داد و به بیرون نگاه کرد. سایه‌های تاریک خیابان زیر نور چراغ‌ها مثل موجی تهدیدآمیز حرکت می‌کردند.
ناگهان، چراغ ماشین به یک سایه در کنار خیابان افتاد.
همه حس کردند که آن پسر دوباره پیداشده.
او، بدون اینکه صدا بدهد، به آرامی از پشت یک ساختمان بلند بیرون آمد و نگاهش روی رائون و یونا ثابت شد.
رائون ناخودآگاه پشت تهیونگ پنهان شد.
«ته… تهیونگ…» صدایش لرزید.
تهیونگ بدون مکث، در ماشین را باز کرد و رائون را پشتش کشید.
«هیچ اتفاقی نمی‌افته… تا وقتی کنارمی.»
اما نگاه تهیونگ به سمت آن پسر سرد و جدی بود.
او آماده بود، اما حتی برای تهیونگ هم این حس… خطرناک بود.
یونا کنار جونگ‌کوک ایستاده بود، دستش را به دست او چسبانده بود.
«جونگ‌کوک… ما چیکار کنیم؟»
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
«به من اعتماد کن… این دفعه هیچ‌کس جرات نزدیک شدن به شما رو نداره.»
اما همان‌طور که سایه نزدیک‌تر شد، هر کدام حس کردند که این دفعه فرق دارد.
این دفعه، تهدید واقعی است، نه فقط یک هشدار.
سایه جلو آمد، و حالا مشخص شد که جوانی با نگاه تیز و سرد، دستانش را آرام کنار بدنش گذاشته و منتظر واکنش آن‌هاست.
«بالاخره… شما رو پیدا کردم.»
صدایش سرد و تهدیدآمیز بود.
رائون نفسش را حبس کرد و دستانش را روی سینه‌اش گذاشت.
تهیونگ سریع جلو رفت، ایستاد و گفت:
«اگر حتی یک قدم جلوتر بیای… پشیمون می‌شی.»
سایه خندید.
«پشیمون؟ نه… من فقط می‌خوام همه چیزو روشن کنم. همه رازها… همه حقیقت‌ها.»
رائون قلبش به تپش افتاد.
چشمان تهیونگ، پر از جدیت و خطر بود، اما هنوز… حس رئونده و محافظت از او می‌داد.
ناگهان، تهیونگ یک قدم جلو رفت، خیلی نزدیک به رائون:
«باید بدونی… هیچ چیزی نمی‌تونه ما رو از هم جدا کنه. حتی تو… توی تاریکی.»
رائون نفسش بالا نمی‌آمد. حس می‌کرد قلبش می‌خواهد از سینه بیرون بزند.
و درست همان لحظه، سایه دوباره حرکت کرد و نزدیک‌تر شد…
نگاه همه روی او ثابت شد، و سکوت سنگینی فضای خیابان را پر کرد.

سلام بفرمایید اینم از یه پارت دیگه
امیدوارم حالتون خوب باشه دوستان
مواظب خودتون باشید
دیدگاه ها (۴)

قول میدم صادقانه بهتون جواب بدم 🤚🏻

پارت ۱۶شب، شهر سئول را در سکوت و نور چراغ‌ها فرو برده بود، ا...

پارت ۱۵سایه‌ای که قبلاً فقط حس شده بود، حالا کاملاً مشخص شد....

پارت ۲۲سایه دوباره جلو آمد و نگاهش روی رائون و تهیونگ ثابت ش...

پارت ۲۱سایه نزدیک‌تر شد و نفس تند رائون و یونا در هوا پیچید....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط