پارت
پارت ۱۵
سایهای که قبلاً فقط حس شده بود، حالا کاملاً مشخص شد.
یک پسر جوان، با صورت نیمهپنهان در سایه، به آرامی قدم برداشت و نگاهش مستقیم روی رائون و یونا بود.
رائون نفسش بند آمد. دستش روی سینهاش گذاشت و تهیونگ را محکمتر گرفت.
«تهیونگ…» صدایش لرزید.
تهیونگ جلوی رائون ایستاد، حالت دفاعی گرفت، و نگاهش را به سایه دوخت.
«تو کی هستی؟!» صدایش محکم و سرد بود، اما در ته آن، حس محافظت و خطر موج میزد.
پسر لبخند کمرنگی زد، لبخندی که هیچ آرامشی نداشت.
«بالاخره شما رو پیدا کردم…»
رائون ناخودآگاه قدمی عقب رفت، اما تهیونگ دستش را گرفت و او را جلو کشید.
«هر کاری لازم باشه، من جلوی تو وایمیستم.»
سایه، آهسته قدمی جلوتر گذاشت و گفت:
«این فقط شروعه… حتی نمیدونید چی در انتظار شماست.»
یونا کنار جونگکوک ایستاده بود، نفسش تند شد و دستش را محکم به دست جونگکوک چسباند.
«جونگکوک… ما چیکار کنیم؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید و نگاهش را از سایه برداشت.
«ما با همیم… هیچ اتفاقی نمیافته، مطمئن باش.»
رائون با نگاه به تهیونگ گفت:
«اما… قلبم… انگار داره از ترس و هیجان منفجر میشه.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد، دستش را روی صورت رائون آورد و آروم گفت:
«همین حس… همون چیزی هست که نمیخوای ازش فرار کنی… درست مثل من.»
قلب رائون به تپش افتاد. نفسش بالا نمیآمد. نگاه تهیونگ عمیق، ساکت و پر از حس بود.
سایه دوباره قدم برداشت. این بار واضحتر، تهدیدآمیزتر…
«امشب… تصمیمات مهمی باید گرفته بشه. یا همه چیزو از دست میدید، یا…»
صدایش قطع شد. نگاهش به تهیونگ و رائون بود و بعد ناپدید شد، انگار از زمین محو شده باشد.
رائون نفس عمیقی کشید و دست تهیونگ را محکمتر گرفت.
«تهیونگ… ما… چیکار کنیم؟»
تهیونگ لبخند زد، اما این بار جدیتر از همیشه:
«ما با هم… تا آخرین لحظه میایستیم. حتی اگه خطرناک باشه… حتی اگه قلبمون منفجر بشه.»
و رائون… با تمام وجود حس کرد که این جمله تهیونگ نه تنها وعده حفاظت بود، بلکه یک دعوت به عمیقترین و خطرناکترین عشق زندگیاش بود.
چشمهایشان در هم قفل شد…
قلبهاشان با هم میتپید… و حس کردند که دیگر هیچ راه برگشتی نیست…
سایهای که قبلاً فقط حس شده بود، حالا کاملاً مشخص شد.
یک پسر جوان، با صورت نیمهپنهان در سایه، به آرامی قدم برداشت و نگاهش مستقیم روی رائون و یونا بود.
رائون نفسش بند آمد. دستش روی سینهاش گذاشت و تهیونگ را محکمتر گرفت.
«تهیونگ…» صدایش لرزید.
تهیونگ جلوی رائون ایستاد، حالت دفاعی گرفت، و نگاهش را به سایه دوخت.
«تو کی هستی؟!» صدایش محکم و سرد بود، اما در ته آن، حس محافظت و خطر موج میزد.
پسر لبخند کمرنگی زد، لبخندی که هیچ آرامشی نداشت.
«بالاخره شما رو پیدا کردم…»
رائون ناخودآگاه قدمی عقب رفت، اما تهیونگ دستش را گرفت و او را جلو کشید.
«هر کاری لازم باشه، من جلوی تو وایمیستم.»
سایه، آهسته قدمی جلوتر گذاشت و گفت:
«این فقط شروعه… حتی نمیدونید چی در انتظار شماست.»
یونا کنار جونگکوک ایستاده بود، نفسش تند شد و دستش را محکم به دست جونگکوک چسباند.
«جونگکوک… ما چیکار کنیم؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید و نگاهش را از سایه برداشت.
«ما با همیم… هیچ اتفاقی نمیافته، مطمئن باش.»
رائون با نگاه به تهیونگ گفت:
«اما… قلبم… انگار داره از ترس و هیجان منفجر میشه.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد، دستش را روی صورت رائون آورد و آروم گفت:
«همین حس… همون چیزی هست که نمیخوای ازش فرار کنی… درست مثل من.»
قلب رائون به تپش افتاد. نفسش بالا نمیآمد. نگاه تهیونگ عمیق، ساکت و پر از حس بود.
سایه دوباره قدم برداشت. این بار واضحتر، تهدیدآمیزتر…
«امشب… تصمیمات مهمی باید گرفته بشه. یا همه چیزو از دست میدید، یا…»
صدایش قطع شد. نگاهش به تهیونگ و رائون بود و بعد ناپدید شد، انگار از زمین محو شده باشد.
رائون نفس عمیقی کشید و دست تهیونگ را محکمتر گرفت.
«تهیونگ… ما… چیکار کنیم؟»
تهیونگ لبخند زد، اما این بار جدیتر از همیشه:
«ما با هم… تا آخرین لحظه میایستیم. حتی اگه خطرناک باشه… حتی اگه قلبمون منفجر بشه.»
و رائون… با تمام وجود حس کرد که این جمله تهیونگ نه تنها وعده حفاظت بود، بلکه یک دعوت به عمیقترین و خطرناکترین عشق زندگیاش بود.
چشمهایشان در هم قفل شد…
قلبهاشان با هم میتپید… و حس کردند که دیگر هیچ راه برگشتی نیست…
- ۳.۰k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط