پارت
پارت ۱۶
شب، شهر سئول را در سکوت و نور چراغها فرو برده بود، اما قلب رائون هیچ آرامشی نداشت.
دستش در دست تهیونگ بود و هر قدمی که کنار او برمیداشت، حس میکرد دنیا کوچک شده و تنها تهیونگ واقعی است.
تهیونگ آرام سرش را به سمت او آورد.
«میدونی… وقتی تو کنارمی، حتی خطرناکترین چیزها هم… قابل تحمل میشن.»
رائون نگاهش را از او نگرفت. قلبش تند میزد و نفسش در سینه حبس شده بود.
«تو… همیشه اینقدر قوی هستی…؟»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و دستش را روی گونه رائون گذاشت.
«نه… فقط وقتی تو اینجایی، مجبورم باشم… مجبورم همه چیزو کنترل کنم… تا هیچ اتفاقی برات نیفته.»
رائون با حرکتی ناخودآگاه سرش را نزدیک کرد.
«و اگر نتونی…؟»
صدایش لرزان بود، اما پر از حس شد.
تهیونگ نفسش را در سینه حبس کرد. چند ثانیه سکوت شد… و بعد به آرامی لبهایش را روی لب رائون فشار داد.
جهان رائون فرو ریخت.
تمام ترسها، اضطرابها، هیجانات… همه با یک لحظه، با یک لمس، تبدیل به یک موج از احساس شدند.
قلب تهیونگ هم مثل رائون میتپید، اما نگاهش هنوز پر از عمق و جدیت بود.
«حتی اگر خطرناک باشه… حتی اگر دنیا بخواد ما رو از هم جدا کنه… من اینجا میمونم.»
رائون چشمانش را بست، نفسش بالا نمیآمد.
و همان لحظه، نزدیکترین حس ممکن به امنیت و عشق را تجربه کرد.
اما درست همان لحظه که لحظهی عاشقانه و داغشان پر شده بود…
صدای تلفن رائون دوباره بلند شد.
صدایی که ناگهان همه چیز را دوباره پر از اضطراب کرد.
یونا پشت خط بود، نفسنفسزن:
«رائون… جونگکوک… من… دوباره حس میکنم که اون پسره داره نزدیک میشه…»
قلب رائون برای لحظهای ایستاد.
او و تهیونگ سریع از هم جدا شدند، نگاهشان پر از جدیت و اضطراب شد.
تهیونگ دست رائون را محکم گرفت:
«نترس… این دفعه با همیم… هیچکس حتی جرأت نزدیک شدن به تو رو نداره.»
اما رائون حس کرد که این فقط شروع ماجرایی است که نه تنها عشق، بلکه خطر و هیجان را تا آخرین لحظه به اوج میبرد…
شب، شهر سئول را در سکوت و نور چراغها فرو برده بود، اما قلب رائون هیچ آرامشی نداشت.
دستش در دست تهیونگ بود و هر قدمی که کنار او برمیداشت، حس میکرد دنیا کوچک شده و تنها تهیونگ واقعی است.
تهیونگ آرام سرش را به سمت او آورد.
«میدونی… وقتی تو کنارمی، حتی خطرناکترین چیزها هم… قابل تحمل میشن.»
رائون نگاهش را از او نگرفت. قلبش تند میزد و نفسش در سینه حبس شده بود.
«تو… همیشه اینقدر قوی هستی…؟»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و دستش را روی گونه رائون گذاشت.
«نه… فقط وقتی تو اینجایی، مجبورم باشم… مجبورم همه چیزو کنترل کنم… تا هیچ اتفاقی برات نیفته.»
رائون با حرکتی ناخودآگاه سرش را نزدیک کرد.
«و اگر نتونی…؟»
صدایش لرزان بود، اما پر از حس شد.
تهیونگ نفسش را در سینه حبس کرد. چند ثانیه سکوت شد… و بعد به آرامی لبهایش را روی لب رائون فشار داد.
جهان رائون فرو ریخت.
تمام ترسها، اضطرابها، هیجانات… همه با یک لحظه، با یک لمس، تبدیل به یک موج از احساس شدند.
قلب تهیونگ هم مثل رائون میتپید، اما نگاهش هنوز پر از عمق و جدیت بود.
«حتی اگر خطرناک باشه… حتی اگر دنیا بخواد ما رو از هم جدا کنه… من اینجا میمونم.»
رائون چشمانش را بست، نفسش بالا نمیآمد.
و همان لحظه، نزدیکترین حس ممکن به امنیت و عشق را تجربه کرد.
اما درست همان لحظه که لحظهی عاشقانه و داغشان پر شده بود…
صدای تلفن رائون دوباره بلند شد.
صدایی که ناگهان همه چیز را دوباره پر از اضطراب کرد.
یونا پشت خط بود، نفسنفسزن:
«رائون… جونگکوک… من… دوباره حس میکنم که اون پسره داره نزدیک میشه…»
قلب رائون برای لحظهای ایستاد.
او و تهیونگ سریع از هم جدا شدند، نگاهشان پر از جدیت و اضطراب شد.
تهیونگ دست رائون را محکم گرفت:
«نترس… این دفعه با همیم… هیچکس حتی جرأت نزدیک شدن به تو رو نداره.»
اما رائون حس کرد که این فقط شروع ماجرایی است که نه تنها عشق، بلکه خطر و هیجان را تا آخرین لحظه به اوج میبرد…
- ۳.۲k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط