تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
ویو هیونجین
من چم شده ؟ چرا باهاش اینطور رفتار میکنم؟ چرا با عشقم اینطور رفتار میکنم ، چرا کاری میکنم که ازم دلسرد بشه ؟ تو چته هیونجین ؟ چرا نمیتونی خودتو کنترل کنی ؟چرا داره طرفمو میگیره ؟ مگه ازم متنفر نیست ؟ عاشقمه ؟ اونم دوستم داره ؟.....
+داداش میری ، میخوام یکم باهاش حرف بزنم
&اما...
+خواهش میکنم داداش
&باشه...
بعد از رفتن فلیکس دستمو گرفت و روی تخت نشوندم و بین پاهام زانو زد و دستمو که زخمی شده بود گرفت و نوازش کرد
+صبح که از پیشت رفتم اینطوری نبود...
_ بیا بریم
+ نمیام هیون، دیگه تو اون خونه نمیام...
_من...من...معذرت میخوام یونا
+برای چی معذرت خواهی میکنی ؟
_ من از خانوادت جدات کردم درحالی که خودم یه روز بدون دیدن مادرم نمیتونم زندگی کنم، من مادرت رو جلوی چشمات ازت گرفتم ، بازم بخاطر کینه ام از مادرت اون بلاهارو سرت آوردم ، خیلی بهت بد کردم یونا ، خیلی زجرت دادم ، من فقط میخواستم برای من باشی ، میخواستم بفهمی برای منی، اما اشتباه کردم من نمیخواستم از دستت بدم ، نمیخواستم باهام مثل مادرم بشی، مادرم چندین سال باهام حرف نزد یونا، ازم دلخور بود، نمیخواستم تورو هم مثل اون از دست بدم
+هیون...
روی تخت کنارم نشست و سرمو روی پاش گذاشت و شروع به نوازش کردن موهام کرد
_یونا...
+هیش، فقط چشماتو ببند و با خیال راحت بخواب پسر کوچولو ، من پیشتم....
چشمامو بستم و برای اولین بار توی زندگیم ،اشک ریختم ، بعد از چند دقیقه به خواب عمیقی فرو رفتم....
ویو هیونجین
من چم شده ؟ چرا باهاش اینطور رفتار میکنم؟ چرا با عشقم اینطور رفتار میکنم ، چرا کاری میکنم که ازم دلسرد بشه ؟ تو چته هیونجین ؟ چرا نمیتونی خودتو کنترل کنی ؟چرا داره طرفمو میگیره ؟ مگه ازم متنفر نیست ؟ عاشقمه ؟ اونم دوستم داره ؟.....
+داداش میری ، میخوام یکم باهاش حرف بزنم
&اما...
+خواهش میکنم داداش
&باشه...
بعد از رفتن فلیکس دستمو گرفت و روی تخت نشوندم و بین پاهام زانو زد و دستمو که زخمی شده بود گرفت و نوازش کرد
+صبح که از پیشت رفتم اینطوری نبود...
_ بیا بریم
+ نمیام هیون، دیگه تو اون خونه نمیام...
_من...من...معذرت میخوام یونا
+برای چی معذرت خواهی میکنی ؟
_ من از خانوادت جدات کردم درحالی که خودم یه روز بدون دیدن مادرم نمیتونم زندگی کنم، من مادرت رو جلوی چشمات ازت گرفتم ، بازم بخاطر کینه ام از مادرت اون بلاهارو سرت آوردم ، خیلی بهت بد کردم یونا ، خیلی زجرت دادم ، من فقط میخواستم برای من باشی ، میخواستم بفهمی برای منی، اما اشتباه کردم من نمیخواستم از دستت بدم ، نمیخواستم باهام مثل مادرم بشی، مادرم چندین سال باهام حرف نزد یونا، ازم دلخور بود، نمیخواستم تورو هم مثل اون از دست بدم
+هیون...
روی تخت کنارم نشست و سرمو روی پاش گذاشت و شروع به نوازش کردن موهام کرد
_یونا...
+هیش، فقط چشماتو ببند و با خیال راحت بخواب پسر کوچولو ، من پیشتم....
چشمامو بستم و برای اولین بار توی زندگیم ،اشک ریختم ، بعد از چند دقیقه به خواب عمیقی فرو رفتم....
- ۱۶.۰k
- ۲۱ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط