{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 34 彡★

★彡   Part 34 彡★

با وجود اینکه حال خرابم رو میدید ادامه داد: من مادرت رو کشتم!
نفسم قطع شد.
دیگه چی بدتر از این؟
این دنیا آخرین ضربه ی خودش رو بهم زد.
چطور تونست خواهرش رو بکشه؟
چطور تونست من رو یتیم کنه؟
حالم از هیولایی که رو به رومه بهم میخوره.
"میدونی چرا؟ چون اون مرد عاشقش بود. ولی مادرت اون رو نمی خواست. پس تصمیم گرفت بدبختش کنه."
خواهش میکنم بس کن.
"اون روزی که مادرت به اون اتاق عمل رفت، همون روزی که همه فکر کردن هیون وو مرده، در واقع ما فقط بهش داروی بیهوشی داده بودیم. قصدمون همین بود. از همون اول."
که من رو بدبخت کنید.
"اون رو از عمد به اتاق عمل کشوندیم. من کشوندمش رینا. من با همین دست های خودم مادرت رو بدبخت کردم. حالا هم جون تک دخترش که حاضر شد به خاطر اون زندگی پدر و مادر مون رو سیاه کنه میگیرم."
اشک از گوشه چشمم پایین چکید.
یک چیز در نگاهم بود.
چرا؟
و برای اولین بار، مثل آدم جوابم رو داد.
"خب معلومه رینا. چون عشق اون مرد رو کور کرده بود."
نه.
عشق واقعی هیچ وقت اینطور نیست.
"ازم خواست تا مادرت رو بدبخت کنم. همونطور که مادرت قلبش رو شکونده بود، ازم خواست قلبش رو بشکنم."
خنده ی هیستریکی کرد.
"و چه قلب شکوندنی بدتر از اینکه اون رو از علاقه اش دور کنیم؟ از پزشکی؟"
از کشوی میز یه فندک بیرون آورد و سیگاری روشن کرد.
دوباره به سمتم پا پیش کرد.
"من در ازای نابودی زندگی خواهرم به ثروتی که امروز میبینی رسیدم. من هر روز بعد از اینکه اون فروشگاه درب و داغون رو ترک میکرد گوشه ای از خیابان کتکش میزدم. آره رینا. من اینکار رو کردم. با همین دست های خودم."
دود سیگار رو درست جلوی صورتم خالی کرد.
"و من رینا، هیچ وقت اون روز هایی که مادرت سیاه بختم کرد رو فراموش نمیکنم. اون روز هایی که فقط به خاطر آینده ی تو اون مرد ثروتمند رو رها کرد و باعث مرگ پدر و مادرم شد. میدونی چیه؟ اون حتی بعدش با بی شرمی سر مراسم خاکسپاری شون هم اومد. رینا، مادرت زندگیم رو خراب کرد. من هم دخترش، که روزی قبل از مرگش زندگیش بود رو نابود میکنم."
ناباور نگاهش کردم.
"من پیشمون نیستم رینا. نه الان، نه هیچ وقت دیگه. نه برای تو، و نه برای هانول."
خواستم بگم اسم من و مادرم رو روی زبونت نیار.
اما ناگهان اتاقک کوچیک توی آتش شعله ور شد.
دیدگاه ها (۹)

خوشگل منو فالو کنید 🌝💅🏻🎀@fate.suga7

هرچی از خوبیش بگم کم گفتم 🫠🤧🙎🏻‍♀️@nova.tti1

★彡   Part 20 彡★ آخخخ. من باز هم برای این خنده هاش ضعف رفتم.ا...

مهمونی پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط