Our dark romance
Our dark romance
Part 18
*پارتی*
ا/ت: الان چه گوهی بخوریم
کوک: نمیدونم.بزار شام رو بخوریم و برگردیم ببینیم چیکار میکنیم!
ا/ت
بعد نوشیدنی و دسر کم کم غذا ها رو اوردن و بشقاب و قاشق و چنگال ها رو اوردن که هر کس هرچی دلش میخواد بکشه وقتی غذا رو خوردیم خداحافظی کردیم و از اونجا خارج شدیم..چون من خسته بودم رفتم بخوابم کوک و ایلیان و بابای کوک و لورا جونگیمین موندن تا جلسه بگیرن
*جلسه*
کوک: توطئه بزرگی در راهه..
ایلیان: اون حرومزداه فقط بخاطر من میخواد میخواد جون ادم های بیگناه رو بگیرع؟!.. اصلا غیر منطقیع!
لورا: شاید میخواد به یک چیزی برسه..ولی چی!
ب/ک: اینا رو ولش کنید باید یک نقشه بکشید
...
لورا: کوک یک دقیقه بیا اینجا *کشوندمش یک جایی* بنظرت این روزا رفتار ا/ت عجیب نشده؟!
کوک: لورا..بببین حوصله این حرف های خیانت و میانت اینا ندارم.. وقتم رو نگیر.. خودتم میدونی ا/ت چقدر دوستم داره *میخواستم برم که مانعم شد*
لورا: اونو نمیگم خنگول!.. حس میکنم ا/ت حامله اس!
کوک: حس تو غلط...چییی؟!
لورا: از اون روزی که رفتع..حس و حال عجیبی گرفتع!
کوک: تو از کجا میدونی شاید بخاطر دوری از.
لورا: یک دقیقه چرت و پرت گفتن رو تموم کن..منطقی باش!.. حال تهوع صبحگاهیی..بد شدن حال حین غذا خوردن..دل درد گرفتن..تغییر در حالت راه رفتن!
*روز عملیات*
Part 18
*پارتی*
ا/ت: الان چه گوهی بخوریم
کوک: نمیدونم.بزار شام رو بخوریم و برگردیم ببینیم چیکار میکنیم!
ا/ت
بعد نوشیدنی و دسر کم کم غذا ها رو اوردن و بشقاب و قاشق و چنگال ها رو اوردن که هر کس هرچی دلش میخواد بکشه وقتی غذا رو خوردیم خداحافظی کردیم و از اونجا خارج شدیم..چون من خسته بودم رفتم بخوابم کوک و ایلیان و بابای کوک و لورا جونگیمین موندن تا جلسه بگیرن
*جلسه*
کوک: توطئه بزرگی در راهه..
ایلیان: اون حرومزداه فقط بخاطر من میخواد میخواد جون ادم های بیگناه رو بگیرع؟!.. اصلا غیر منطقیع!
لورا: شاید میخواد به یک چیزی برسه..ولی چی!
ب/ک: اینا رو ولش کنید باید یک نقشه بکشید
...
لورا: کوک یک دقیقه بیا اینجا *کشوندمش یک جایی* بنظرت این روزا رفتار ا/ت عجیب نشده؟!
کوک: لورا..بببین حوصله این حرف های خیانت و میانت اینا ندارم.. وقتم رو نگیر.. خودتم میدونی ا/ت چقدر دوستم داره *میخواستم برم که مانعم شد*
لورا: اونو نمیگم خنگول!.. حس میکنم ا/ت حامله اس!
کوک: حس تو غلط...چییی؟!
لورا: از اون روزی که رفتع..حس و حال عجیبی گرفتع!
کوک: تو از کجا میدونی شاید بخاطر دوری از.
لورا: یک دقیقه چرت و پرت گفتن رو تموم کن..منطقی باش!.. حال تهوع صبحگاهیی..بد شدن حال حین غذا خوردن..دل درد گرفتن..تغییر در حالت راه رفتن!
*روز عملیات*
- ۷.۸k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط