{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Start Again (11)

Start Again (11)

چند روز بعد، پروژه تقریباً تمام شده بود.

یونا از نتیجه کار راضی بود.

البته نه به خاطر خودش...

بلکه چون جیمین این بار واقعاً کمک کرده بود.

زنگ تفریح، یونا در کلاس نشسته بود که جیمین با دو نوشیدنی وارد شد.

یکی را روی میزش گذاشت.

ـ بفرما.

یونا با شک نگاهش کرد.

ـ این بار مسموم نیست؟

ـ هنوز اون قضیه رو فراموش نکردی؟

ـ نه.

ـ ناراحت شدم.

ـ مهم نیست.

جیمین روی صندلی کناری نشست.

ـ پروژه رو که خوب پیش بردیم، نه؟

ـ آره.

ـ پس باید جشن بگیریم.

ـ برای یه پروژه؟

ـ برای اینکه بالاخره فهمیدی من آدم مفیدی‌ام.

یونا خندید.

ـ هنوز مطمئن نیستم.

ـ ظالم.

در همان لحظه یکی از دخترهای کلاس وارد شد.

دختری که یونا قبلاً چند بار دیده بود.

دختر مستقیم سمت جیمین رفت.

ـ جیمین، میشه یه لحظه بیای بیرون؟

جیمین متعجب شد.

ـ من؟

ـ آره.

ـ باشه.

و از کلاس خارج شد.

یونا ناخودآگاه از پنجره به حیاط نگاه کرد.

دختر چیزی به جیمین داد.

بعد با خجالت سرش را پایین انداخت.

یونا لبخند کوچکی زد.

ـ باز یکی دیگه...

چند دقیقه بعد، جیمین برگشت.

ـ چی می‌خواست؟

ـ هیچی.

ـ هیچی؟

ـ یه نامه داد.

ـ و؟

ـ و هیچی.

ـ جوابش چی بود؟

ـ گفتم نه.

یونا جا خورد.

ـ نه؟

ـ آره.

ـ چرا؟

جیمین شانه بالا انداخت.

ـ دوستش ندارم.

برای چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

بعد جیمین با لبخند گفت:

ـ چرا انقدر کنجکاوی؟

ـ نیستم.

ـ هستی.

ـ نیستم.

ـ هستی.

ـ خفه شو.

هر دو خندیدند.

اما یونا برای اولین بار به این فکر کرد...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Start Again (12)چند روز بعد...همه مشغول حرف زدن بودند که معل...

فالوشه؟ @wenxc

این پیج دوممه اگه مسدود شدم بریم اونور فالوش کنین🎤🎀@mrs.jeon...

Start Again (10)بعد از تمام شدن کلاس، یونا با ناراحتی کیفش ر...

Start Again (8)صبح روز بعد، یونا طبق عادت وارد کلاس شد.اما ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط