{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Start Again (10)

Start Again (10)

بعد از تمام شدن کلاس، یونا با ناراحتی کیفش را برداشت.

ـ چرا باید هم‌گروه تو بشم؟

جیمین کنار میزش ایستاد.

ـ منم خوشحال شدم که می‌بینمت.

ـ جدی میگم.

ـ منم جدی میگم.

یونا آه کشید.

ـ پروژه رو خراب نکنی.

ـ انقدر بهم بدبین نباش.

ـ دلیلش خودتی.

جیمین دستش را روی قلبش گذاشت.

ـ هر روز داری قلبمو می‌شکنی.

ـ نگران نباش، زنده می‌مونی.

جیمین خندید.

آن دو تصمیم گرفتند بعد از مدرسه در کتابخانه روی پروژه کار کنند.


---

یک ساعت بعد...

یونا مشغول نوشتن بود.

اما جیمین به جای کار کردن، مدام اطراف را نگاه می‌کرد.

ـ تمرکز کن.

ـ دارم می‌کنم.

ـ نه، نمی‌کنی.

ـ دارم.

ـ جیمین!

ـ باشه بابا.

چند دقیقه گذشت.

این بار جیمین واقعاً مشغول نوشتن شد.

یونا با تعجب نگاهش کرد.

ـ واو.

ـ چی؟

ـ داری کار می‌کنی.

ـ فکر کردی نمی‌تونم؟

ـ یکم.

ـ خیلی بی‌ادبی.

یونا خندید.

در همان لحظه، جیمین مدادش را روی میز گذاشت.

ـ تموم شد.

یونا برگه را برداشت.

چند ثانیه نگاه کرد.

ـ صبر کن...

ـ چی؟

ـ این خیلی خوبه.

جیمین لبخند مغروری زد.

ـ معلومه.

ـ انتظار نداشتم.

ـ دوباره قلبمو شکستی.

ـ خفه شو.

هر دو خندیدند.

برای اولین بار، کار کردن کنار هم آنقدرها هم سخت نبود.

و برای اولین بار...

یونا متوجه شد که جیمین فقط یک پسر شیطون و دردسرساز نیست.

گاهی اوقات، می‌تواند رویش حساب کند.

ادامه دارد...

شرط: 5 فالور
10 بازنشر
دیدگاه ها (۳)

فالوشه؟ @bts.army.fic

Start Again (9)چند روز بعد...یونا وارد کلاس شد و متوجه شد هم...

Start Again (8)صبح روز بعد، یونا طبق عادت وارد کلاس شد.اما ب...

Start Again (6)زنگ تفریح بود.یونا در کتابخانه مدرسه نشسته بو...

start again (3) زنگ تفریح بود و یونا با خیال راحت روی نیمکت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط