{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه ما در صور زیبا بود؛

خانه ما در صور زیبا بود؛
دو طبقه با حیاط و یک بالکن رو به دریا که بعدها اسرائیل خرابش کرد.
شب ها در این بالکن می نشستم ، گریه می کردم و می نوشتم.

شب در تنهایی همانطور که داشتم می نوشتم ، چشمم رفت روی این تقویم . دیدم دوازده نقاشی دارد برای دوازده ماه که همه شان زیبایند ، اما اسم و امضایی پای آنها نبود . یکی از نقاشی ها زمینه ای کاملاً سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی می سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود . زیر این نقاشی به عربی شاعرانه ای نوشته بود:

«من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم ، ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان میدهم و کسیکه بدنبال نور است این نور هرچقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود»

کسیکه بدنبال نور است ، کسی مثل من . آن شب تحت تاثیر آن شعر و نقاشی خیلی گریه کردم . انگار این نور همه وجودم را فراگرفته بود . اما نمی دانستم چه کسی این را کشیده

مصطفی تقویمی آورد.. گفتم: من این را دیده ام . مصطفی گفت: همه تابلوها را دیدید؟ از کدام بیشتر خوشتان آمد؟ گفتم: شمع، شمع خیلی مرا متاثر کرد . توجه او سخت جلب شد و با تاکید پرسید: شمع؟ چرا شمع؟ من خود به خود گریه کردم ، اشکم ریخت . گفتم: نمی دانم . این شمع ، این نور ، انگار در وجود من هست ، من فکر نمی کردم کسی بتواند معنی شمع و از خودگذشتگی را به این زیبایی بفهمد و نشان دهد . مصطفی گفت: من هم فکر نمی کردم یک دختر لبنانی بتواند شمع و معنایش را به این خوبی درک کند. پرسیدم: این را کی کشیده؟ من خیلی دوست دارم ببینمش، و با او آشنا شوم . مصطفی گفت: من . بیشتر از لحظه ای که چشمم به لبخندش و چهره اش افتاده بود تعجب کردم شما! شما کشیده اید؟ مصطفی گفت: بله ، من کشیده‌ام. گفتم: شما که در جنگ و خون زندگی می کنید ، مگر می شود؟ فکر نمی کنم شما بتوانید این قدر احساس داشته باشید . بعد اتفاق عجیب تری افتاد . مصطفی شروع کرد به خواندن نوشته های من . گفت: هر چه نوشته اید خوانده ام و دورا دور با روحتان پرواز کرده‌ام . و اشکهایش سرازیر شد.
این اولین دیدار ما بود و سخت زیبا بود.

#شهید_چمران
#به_روایت_همسر_شهید
#شمع #نور #لبنان #صور
#شاعرانه #عاشقانه
دیدگاه ها (۰)

ماهِ لورنزو 🌙🥀پارت 4 لورنزوداشتم تو خونه استراحت می‌کردم که...

و دوباره دست به نوشتن برداشتم، چیزی که براش به دنیا اومده بو...

🍂 ناطق نوری بعد از نماز جماعت، برای جوراب ریش ریش آقا گریه ک...

قسمت ۸(بخش دو)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

کامنت تهیونگ زیر پست یکی از آرمی ها در ویورس:🐻💌💜: سطح اسپانی...

این فیک هم تموم شد خیلی ازتون ممنونم که فیکمو خوندین و حتی ب...

سلامی دوباره🌚 بعد اینکه اومدم شرایطمو بهتون گفتم و گفتم که د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط