{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟐


والریا با یاد کار های بچگی اش خنده اش میگرفت و هعی عمیقی میکشید...
او همیشه در سن کمش کل قصر را بهم میریخت جوری که سربازان و خدمتکاران بدبخت اشک میریختند..
او برای اینکه از این زندان خلاص بشود از طریق یک راه مخفی بدون انکه کسی متوجه شود از قصر خارج میشد و با پسر و دخترانی که در خیابان ها پرسه میزدند دوست میشد و با انها بازی میکرد...
اهه یادش بخیر چه بچگی بسیار زیبا و خوبی داشت..
حتا وقتی تازه پا داخل سن ۱۶ سالگی گذاشته دست از شیطنت و خرابکاری برنمیدارد..
او بر خلاف خواهرش بسیار پر حرف بود و جوری طرف را با حرف هایش خورد میکرد که دهان مسیح باز میماند..
البته که او بی دلیل کسی را مثل شیشه خورد نمیکرد صد در صد طرف کاری کرده بود که حرفای سنگین والریا حقش بود..
والریا دلتنگ جنگلی شده بود که هروقت دلش میگرفت به انجا میرفت و داخل ان قدم میزد..
تنها شباهتی که با خواهر بزرگترش داشت این بود که هردو به طرز مرگباری عاشق جنگل بودن و قدم زدن در ان را دوست داشتن..
هرچند خواهرش همیشه با سبد گنده ای که در دست داشت با شنلی سبز رنگ تنهایی به جنگل میرفت..
یکبار برای رفع کنجکاوی درونش درحالی که خواهرش در اتاق حظور نداشت سبد را چک کرد ..
حدس میزنید داخل ان چه دیده بود که چشمانش درشت شده بود؟
داخل ان سبد بزرگ مقداری غذا و یه کیسه سکه طلا همراه با یک نامه دیده بود..
البته والریا قصد داشت ان نامه را باز کند اما صدای قدم های خواهرش به گوش رسیده بود و سریع در سبد را بست و روی تختش نشست که وانمود کند اتفاقی نیوفتاده است.
اما چرا خواهرش همیشه با شنل سبز رنگش با سبد همیشگی اش به اعماق جنگل میرفت ؟
یعنی او در جنگل کسی را میدید؟
بهتر بود خواهر عزیزش را قضاوت نکند و به جاش به سمت اتاق خواهرش برود و عروس شدن او را تبریک بگوید.
والریا با ذوق خاصی بی توجه به اینکه پرنسس این کشور هست یا نه در قصر با تمام توانش میدوید تا هرچه زودتر به اتاق خواهرش برسد..
والریا بی توجه به افراد زیادی که در قصر حضور و با تعجب به دویدن او نگاه میکردند با قدم های سریعی از پله های اونجا بالا میرفت..
بعد از طی کردن ۱۵۰ تا پله به راهرویی که در اتاق خودش همراه با در اتاق خواهرش در انجا جا داشتن رسید و با نفس نفس زدن سعی کرد ضربان قلبش را کنترل کند..
بعد از انکه نفس هایش منظم شد مثل خواهرش اروم راه میرفت جوری که اگر یک غریبه او را میدید فکر میکرد یک دختر با وقار است..
با لبخندی شیطانی بدون در زدن خودش را داخل اتاق پرتاب کرد و خواست حرف مغزش را به زبان بیاورد که با صورت قرمز و خیس ویکتوریا روبه رو شد و سرجا اش خشکش زد..
ویکتوریا با چشمانی پف کرده که نشان از چند ساعت گریه کردنش را میداد خیره چهره بهت زده خواهرش شد...
ویکتوریا با یاد موضوع هق هق هایش در اتاق شدت گرفت جوری که والریا با شنیدن ان گوش هایش کر و گوشت تنش ریش ریش شد.
والریا با دیدن حال خواهرش لبخندش را جمع کرد و در را اروم پشت سرش بست و با برداشتن یک صندلی روبه رو خواهرش نشست تا بفهمد قضیه از چه قراره و چه موضوعی او را در این حد ناراحت کرده که اندازه ابر بهار اشک بریزد..
والریا ساق پا اش را روی زانو گذاشته و دست لرزان خواهرش را گرفته و محکم فشار میدهد تا به دختر بفهماند که همه چیز را برای او توضیح دهد..


میدونم خیلی کمه ولی ببخشید😭
راجب ویدیو دوم بگم که اهنگش وایب داستانو میده..
اهنگ golden brown هست ولی این نسخه اهسته و کمی ریمیکس شدس هرکسی هم خواست میتونه از اهنگش اسکی بره...
شرط : ۴۵ لایک ۷۰ کامنت

#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونگ #جونگکوک #انگلیس #فرانسه #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #گرگینه #بین_تاج_قلب
دیدگاه ها (۹۰)

https://wisgoon.com/lavender_10

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟏دختر با لبخند مص...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 152✦..........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط