نگاه ممنوعه
«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟝
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒:
** Almost Like Peace**
بعد از رفتن میرا، مدت زیادی همانجا نشسته بودم.
حلقه هنوز روی میز بود.
و من حتی جرئت لمس کردنش را نداشتم.
احساس میکردم وزن تمام اتفاقهایی که افتاده، داخل آن حلقه جمع شده.
وقتی بالاخره از کافه بیرون آمدم، هوا بارانی شده بود.
قطرههای سرد روی صورتم میافتادند، اما ذهنم هنوز درگیر آخرین جملهی میرا بود.
«کاری نکن که یه روز مثل من بشکنی.»
تمام راه به آن فکر کردم.
و وقتی به خانه رسیدم، تهیونگ جلوی ساختمان منتظرم بود.
به محض اینکه مرا دید، اخمهایش جمع شد.
«چرا خیس شدی؟»
قبل از اینکه جواب بدهم، کتش را روی شانههایم انداخت.
و همان حرکت ساده باعث شد بغض گلویم بدتر شود.
تهیونگ فوراً متوجه شد.
دستش آرام بازویم را گرفت.
«چی شده؟»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد حلقه را از داخل کیفم بیرون آوردم.
وقتی چشمش به آن افتاد، نگاهش تغییر کرد.
سکوت سنگینی بینمان نشست.
آرام پرسید:
«میرا اینو بهت داد؟»
سرم را تکان دادم.
تهیونگ نگاهش را از حلقه نگرفت.
و برای اولین بار، چیزی شبیه درد واقعی در چشمهایش دیده میشد.
آرام گفت:
«من هیچوقت نخواستم اینطوری تموم بشه.»
صدایش خسته بود.
واقعی بود.
اما گذشته دیگر قابل تغییر نبود.
آهسته گفتم:
«اون داره میره.»
این بار نگاهش فوراً به من برگشت.
«کجا؟»
«خارج از کشور.»
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد فقط آرام نفسش را بیرون داد و سرش را پایین انداخت.
انگار بالاخره واقعیت کامل به او ضربه زده بود.
میرا واقعاً داشت از زندگیشان حذف میشد.
برای همیشه.
تهیونگ آرام گفت:
«شاید این برای اون بهتر باشه.»
اما حتی خودش هم مطمئن نبود.
باران شدیدتر شد.
او در ماشین را باز کرد و گفت:
«بیا بریم داخل.»
آن شب، برای اولین بار بعد از هفتهها، هیچ دعوا یا ترسی بینمان نبود.
فقط خستگی بود.
و سکوت.
من روی کاناپه نشسته بودم و تهیونگ روبهرویم.
نور کم خانه روی صورتش افتاده بود.
نگاهش آرامتر از همیشه بود.
بعد از چند دقیقه سکوت، آرام گفت:
«هنوز فکر میکنی اشتباه بودم؟»
قلبم لرزید.
چون جوابش ساده نبود.
آرام گفتم:
«فکر میکنم… زمانش اشتباه بود.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام نزدیکتر شد.
دستش را روی صورتم گذاشت.
«ولی خودمون اشتباه نبودیم.»
نفس در سینهام گیر کرد.
و این بار، وقتی مرا بوسید، هیچ عجلهای در کار نبود.
دیگر شبیه رابطهای مخفی و ممنوعه نبود.
شبیه دو نفر بود که بعد از تمام آشوبها…
بالاخره داشتند راه نفس کشیدن کنار هم را یاد میگرفتند.
:::
یک هفته بعد، روز رفتن میرا رسید.
من فرودگاه نرفتم.
فکر نمیکردم حقش را داشته باشم.
اما تهیونگ رفت.
و وقتی شب برگشت، از لحظهای که وارد خانه شد فهمیدم چیزی درونش تغییر کرده.
خستهتر به نظر میرسید.
ساکتتر.
کتش را روی مبل انداخت و چند ثانیه همانجا ایستاد.
آرام پرسیدم:
«خوبی؟»
نگاهش بالا آمد.
و برای اولین بار بعد از مدتها، آن نگاه سرد و مطمئن همیشگی را نداشت.
فقط آرام گفت:
«هواپیماش که بلند شد… فهمیدم واقعاً تموم شده.»
قلبم فشرده شد.
به سمتش رفتم.
اما قبل از اینکه چیزی بگویم، خودش آرام مرا در آغوش گرفت.
محکم.
انگار به آن آغوش احتیاج داشت.
صورتش را کنار گردنم پنهان کرد و آرام گفت:
«نمیدونم آدم خوبی هستم یا نه.»
چشمهایم را بستم.
«تهیونگ…»
«ولی یه چیزو مطمئنم.»
کمی فاصله گرفت و مستقیم داخل چشمهایم نگاه کرد.
«وقتی کنار توام، برای اولین بار حس میکنم دارم واقعی زندگی میکنم.»
ضربان قلبم تند شد.
این مرد…
همان مردی بود که زمانی فقط با نگاهش مرا میترساند.
و حالا اینطور مقابلم ایستاده بود.
شکسته.
واقعی.
و عاشق.
دستم آرام روی صورتش نشست.
«ما گذشته رو نمیتونیم پاک کنیم.»
آرام ادامه دادم:
«ولی شاید بتونیم از این به بعد… بهتر زندگی کنیم.»
نگاهش نرم شد.
و لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
لبخندی که انگار مدتها گمش کرده بود.
آن شب کنار پنجره نشستیم.
چراغهای شهر زیر پایمان روشن بود و سکوت آرامی خانه را پر کرده بود.
تهیونگ انگشتانش را بین انگشتهایم قفل کرد.
و برای اولین بار، سکوت بینمان سنگین نبود.
شبیه آرامش بود.
شبیه شروع چیزی که برایش جنگیده بودیم.
حتی اگر رسیدن به آن، همهچیز را تغییر داده بود:
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟝
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒:
** Almost Like Peace**
بعد از رفتن میرا، مدت زیادی همانجا نشسته بودم.
حلقه هنوز روی میز بود.
و من حتی جرئت لمس کردنش را نداشتم.
احساس میکردم وزن تمام اتفاقهایی که افتاده، داخل آن حلقه جمع شده.
وقتی بالاخره از کافه بیرون آمدم، هوا بارانی شده بود.
قطرههای سرد روی صورتم میافتادند، اما ذهنم هنوز درگیر آخرین جملهی میرا بود.
«کاری نکن که یه روز مثل من بشکنی.»
تمام راه به آن فکر کردم.
و وقتی به خانه رسیدم، تهیونگ جلوی ساختمان منتظرم بود.
به محض اینکه مرا دید، اخمهایش جمع شد.
«چرا خیس شدی؟»
قبل از اینکه جواب بدهم، کتش را روی شانههایم انداخت.
و همان حرکت ساده باعث شد بغض گلویم بدتر شود.
تهیونگ فوراً متوجه شد.
دستش آرام بازویم را گرفت.
«چی شده؟»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد حلقه را از داخل کیفم بیرون آوردم.
وقتی چشمش به آن افتاد، نگاهش تغییر کرد.
سکوت سنگینی بینمان نشست.
آرام پرسید:
«میرا اینو بهت داد؟»
سرم را تکان دادم.
تهیونگ نگاهش را از حلقه نگرفت.
و برای اولین بار، چیزی شبیه درد واقعی در چشمهایش دیده میشد.
آرام گفت:
«من هیچوقت نخواستم اینطوری تموم بشه.»
صدایش خسته بود.
واقعی بود.
اما گذشته دیگر قابل تغییر نبود.
آهسته گفتم:
«اون داره میره.»
این بار نگاهش فوراً به من برگشت.
«کجا؟»
«خارج از کشور.»
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد فقط آرام نفسش را بیرون داد و سرش را پایین انداخت.
انگار بالاخره واقعیت کامل به او ضربه زده بود.
میرا واقعاً داشت از زندگیشان حذف میشد.
برای همیشه.
تهیونگ آرام گفت:
«شاید این برای اون بهتر باشه.»
اما حتی خودش هم مطمئن نبود.
باران شدیدتر شد.
او در ماشین را باز کرد و گفت:
«بیا بریم داخل.»
آن شب، برای اولین بار بعد از هفتهها، هیچ دعوا یا ترسی بینمان نبود.
فقط خستگی بود.
و سکوت.
من روی کاناپه نشسته بودم و تهیونگ روبهرویم.
نور کم خانه روی صورتش افتاده بود.
نگاهش آرامتر از همیشه بود.
بعد از چند دقیقه سکوت، آرام گفت:
«هنوز فکر میکنی اشتباه بودم؟»
قلبم لرزید.
چون جوابش ساده نبود.
آرام گفتم:
«فکر میکنم… زمانش اشتباه بود.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام نزدیکتر شد.
دستش را روی صورتم گذاشت.
«ولی خودمون اشتباه نبودیم.»
نفس در سینهام گیر کرد.
و این بار، وقتی مرا بوسید، هیچ عجلهای در کار نبود.
دیگر شبیه رابطهای مخفی و ممنوعه نبود.
شبیه دو نفر بود که بعد از تمام آشوبها…
بالاخره داشتند راه نفس کشیدن کنار هم را یاد میگرفتند.
:::
یک هفته بعد، روز رفتن میرا رسید.
من فرودگاه نرفتم.
فکر نمیکردم حقش را داشته باشم.
اما تهیونگ رفت.
و وقتی شب برگشت، از لحظهای که وارد خانه شد فهمیدم چیزی درونش تغییر کرده.
خستهتر به نظر میرسید.
ساکتتر.
کتش را روی مبل انداخت و چند ثانیه همانجا ایستاد.
آرام پرسیدم:
«خوبی؟»
نگاهش بالا آمد.
و برای اولین بار بعد از مدتها، آن نگاه سرد و مطمئن همیشگی را نداشت.
فقط آرام گفت:
«هواپیماش که بلند شد… فهمیدم واقعاً تموم شده.»
قلبم فشرده شد.
به سمتش رفتم.
اما قبل از اینکه چیزی بگویم، خودش آرام مرا در آغوش گرفت.
محکم.
انگار به آن آغوش احتیاج داشت.
صورتش را کنار گردنم پنهان کرد و آرام گفت:
«نمیدونم آدم خوبی هستم یا نه.»
چشمهایم را بستم.
«تهیونگ…»
«ولی یه چیزو مطمئنم.»
کمی فاصله گرفت و مستقیم داخل چشمهایم نگاه کرد.
«وقتی کنار توام، برای اولین بار حس میکنم دارم واقعی زندگی میکنم.»
ضربان قلبم تند شد.
این مرد…
همان مردی بود که زمانی فقط با نگاهش مرا میترساند.
و حالا اینطور مقابلم ایستاده بود.
شکسته.
واقعی.
و عاشق.
دستم آرام روی صورتش نشست.
«ما گذشته رو نمیتونیم پاک کنیم.»
آرام ادامه دادم:
«ولی شاید بتونیم از این به بعد… بهتر زندگی کنیم.»
نگاهش نرم شد.
و لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
لبخندی که انگار مدتها گمش کرده بود.
آن شب کنار پنجره نشستیم.
چراغهای شهر زیر پایمان روشن بود و سکوت آرامی خانه را پر کرده بود.
تهیونگ انگشتانش را بین انگشتهایم قفل کرد.
و برای اولین بار، سکوت بینمان سنگین نبود.
شبیه آرامش بود.
شبیه شروع چیزی که برایش جنگیده بودیم.
حتی اگر رسیدن به آن، همهچیز را تغییر داده بود:
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۵۶
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط