{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز يه بابايي پسرش فارغ التحصيل ميشه ..هيچي هم بارش نب

یه روز يه بابايي پسرش فارغ التحصيل ميشه ..هيچي هم بارش نبوده.
زنگ ميزنه به پارتيش ميگه : دمت گرم واسه پسرم يه شغلي پيدا کن.
پارتيه ميگه : ميخواي سفيرش کنم؟
باباهه ميگه : نه بابا اون خيلي زياده..
پارتيه ميگه : ميخواي وزيرش کنم ؟
... ... ... ... باباهه ميگه : اوووووووف نه...
پارتيه ميگه : ميخواي وکيلش کنم ؟
پارتیه میگه: میخوای فرمانده اش کنم ؟
باباهه ميگه : نه بابا يه جايي کارمندي،،، چيزيش کن..
پارتيه ميگه : شرمنده اون ديگه سواد ميخواد...
دیدگاه ها (۲)

بعضی وقتها اصرار به داشتن چیزی میکنیم، در صورتیکه خدا بهترش...

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت : بشکن وبخور وبرای من دعا ک...

عقل ودل روزى زهم دلخورشدند،هردو ازاحساس نفرت پرشدند...

♣☜امشب... بعضٔـــــــــــــــيا تو بغل ﻋﺸﻘــــــشونن ...بعضٔ...

پارت یک یون: قربان اون جنگلی که میگین اصلا امنیت داره نامجون...

سناریو مایکی پارت۶

وقتی ا ن تو رو به سرپرستی میگیره و...p23 ا.ت . کبودی ؟ کو ک...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

رمان عشق ممنوع

رمان عشق ممنوع

ابلیس

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط