عقل ودل روزى زهم دلخورشدند،هردو ازاحساس نفرت پرش
عقل ودل روزى زهم دلخورشدند،هردو ازاحساس نفرت پرشدند،دل به چشمان كسی وابسته بود،عقل ازاین بچه بازى خسته بود، حرف حق باعقل بود اماچه سود،پیش دل حقانیت مطرح نبود، دل به فكرچشم مشكی فام بود، عقل آگاه ازخیال خام بود،عقل بااو منطقی رفتاركرد، هرچه دل اصرار عقل انكاركرد، كش مكش مابینشان شدبیشتر، عاقبت عقل ازسرعاشق پرید، بعدازآن چشمان مشكی راندید، تابه خودآمد بیابان گرد بود، خنده برلب ازغم این درد بود....
- ۸۵۲
- ۲۳ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط