فیک کوک پارت : ۹
فیک کوک پارت : ۹
خواستم از اتاق برم بیرون که یه صدایی باعث توقف شد
بله درسته اون صدای برادر لنا بود
سرش را از برگه ها بالا آورده بود و مستقیم داشت بهم نگاه میکرد، واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم یا چی بگم که خودش گفت
- نمیخوای چیزی در مورد امروز بگی ؟
+ عااام ... مثلا چی بگم؟
_ توی اتاق من چیکار میکردی ؟ حالا اتاق رو بگذریم توی حمام من چیکار میکردی ؟
+ راستش... یه سوء تفاهم به وجود اومده ، من همچین قصدی نداشتم ولی آخر مجبور شدم
- پس میگی تو هیچ اشتباهی نداشتی ؟ ( با کمی داد )
( سرشو میندازه پایین و شروع میکنه به هق هق کردن )
+ واقعا ببخشید نمیدونستم باید چیکار کنم
ویو کوک
با دیدن مروارید های با ارزش چشم هاش عذاب وژدانی بهم دست داد و احساس کردم الانه که قلبم از جا کنده بشه ، اههههه پسر چی میگی با خودت ، که رفتم سمتش و مقابلش وایستادم و همچنان که داست گریه میکرد از چونه اش گرفتم و و بالا دادم تا صورتشو واضح ببینم و گفتم
- اگه یه کارمند به این زودی بخواد شکست بخوره توی شرکت من کاری نداره ، پس تو هم گریه نکن چون ... چون ... اگه گریه کنی من پیش لنا معذب میشم
+ باشه ( و اشک هاش رو پاک کرد)
- خوب که اینطور حالا برو به خانم پارک پرونده ات رو بده و از فردا شروع کن اون خودش اطلاع کامل رو میده
+ چشم ... و از کارم از شما بازم معذرت میخوام
- مشکلی نیست
و ات از اتاق میره بیرون
و بعد کار های لازم میره خونه واسه اینکه هنوز چیزی نخورده بود کمی دل درد بهش دست داده بود ، خودش هم حوصله ی غذا درست کردن رو نداشت پس یه پیتزا سفارش داد. خورد
ویو لنا
بعد ا. اینکه ا.ت از خونه رفت داشتم خدا خدا میکردم که قبولش کرده باشن و همچنان نمیخواستم زنگ بزنم چون میترسیدم وسط مراجعه زنگ بزنم پس رفتم اتاقم و با گوشیم ور رفتم که توی برنامه ای با یکی آشنا شدم که اون توی عکس هاش فوق العاده به نظر میرسید کمی باهاش چت کردیم که پشنهاد رابطه داد من از کوک میترسیدم که اگه اینا رو ببینه زنده ام نمیذاره ولی هر چیزی امتحان اولی داست دیگه پس قبول کردم و باهاش واسه فردا قرار گذاشتیم که الان جای نگرانی نبود چون فردا کوک توی شرکت هیت بعد سریع پیام ها رد حذف کردم تا کوک جونم منو نکشه ( انتظارت بالاست خواهر من 😁)
ویو کوک
بعد از اینکه ا.ت از اتاق خارج شد احساس کردم یه بار سنگین رو از دوره من برداشته حتما داشتم اسکل میشدم خیلی دلم میخواست دوباره ببینمش ولی جلوی خودمو گرفتم که در همین خیال ها بودم که تهیونگ بدون در زدن وارد اتاقم شد و گفت
# سلام خوبی ( همچنان سرش توی گوشیه )
- سلام من خوبم ولی فک کنم تو مریضی
# چه طور
- چون چیزی به نام در اختراع شده که باید قبل از وارد شدن بزنی
# اههههه پسر اینقدر حساس نباش
- خوب چرا اومدی
# خواستم واست تبریک بگم کارمند پیدا کردی واسه بخش طراحی
- اهه اون ... آره خوب ولی دوست خواهرمه
# جالبه
- تهیونگ تو توی اون گوشی داری چه گوهی میخوری دو ساعته داری باهاش بازی میکنی
# خوب راستش با یه دختر آشنا شدم خیلی شیرنه
- تبریک میگم
# خوب تو چی
- چی .من
# منظورم کسی تو زندگیت هست
- اول خواستم بگم از یکی خوشم میاد ولی میدونستم تهیونگ ما دهن لق پس گفتم نه کسی نیست البته فعلا
# البته فعلا
بعد از چند ساعت راهی خونه شدم میخواستم با لنا حرف بزنم ولی انگار چیزی جلومو میگرفتم توی همبن فکر ها بودم که رسیدم خونه و لا دیدن لنا که داشت بهم مات نگاه میکرد تعجب کردم احتمالا داشت یچیزی رو قایم میکرد چون من اونو میشناسم رفتم و نشستم روی مبل تک نفره که لنا آروم پاشد خواست از پله ها بره بالا که ...
.ادامه دارد
خواستم از اتاق برم بیرون که یه صدایی باعث توقف شد
بله درسته اون صدای برادر لنا بود
سرش را از برگه ها بالا آورده بود و مستقیم داشت بهم نگاه میکرد، واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم یا چی بگم که خودش گفت
- نمیخوای چیزی در مورد امروز بگی ؟
+ عااام ... مثلا چی بگم؟
_ توی اتاق من چیکار میکردی ؟ حالا اتاق رو بگذریم توی حمام من چیکار میکردی ؟
+ راستش... یه سوء تفاهم به وجود اومده ، من همچین قصدی نداشتم ولی آخر مجبور شدم
- پس میگی تو هیچ اشتباهی نداشتی ؟ ( با کمی داد )
( سرشو میندازه پایین و شروع میکنه به هق هق کردن )
+ واقعا ببخشید نمیدونستم باید چیکار کنم
ویو کوک
با دیدن مروارید های با ارزش چشم هاش عذاب وژدانی بهم دست داد و احساس کردم الانه که قلبم از جا کنده بشه ، اههههه پسر چی میگی با خودت ، که رفتم سمتش و مقابلش وایستادم و همچنان که داست گریه میکرد از چونه اش گرفتم و و بالا دادم تا صورتشو واضح ببینم و گفتم
- اگه یه کارمند به این زودی بخواد شکست بخوره توی شرکت من کاری نداره ، پس تو هم گریه نکن چون ... چون ... اگه گریه کنی من پیش لنا معذب میشم
+ باشه ( و اشک هاش رو پاک کرد)
- خوب که اینطور حالا برو به خانم پارک پرونده ات رو بده و از فردا شروع کن اون خودش اطلاع کامل رو میده
+ چشم ... و از کارم از شما بازم معذرت میخوام
- مشکلی نیست
و ات از اتاق میره بیرون
و بعد کار های لازم میره خونه واسه اینکه هنوز چیزی نخورده بود کمی دل درد بهش دست داده بود ، خودش هم حوصله ی غذا درست کردن رو نداشت پس یه پیتزا سفارش داد. خورد
ویو لنا
بعد ا. اینکه ا.ت از خونه رفت داشتم خدا خدا میکردم که قبولش کرده باشن و همچنان نمیخواستم زنگ بزنم چون میترسیدم وسط مراجعه زنگ بزنم پس رفتم اتاقم و با گوشیم ور رفتم که توی برنامه ای با یکی آشنا شدم که اون توی عکس هاش فوق العاده به نظر میرسید کمی باهاش چت کردیم که پشنهاد رابطه داد من از کوک میترسیدم که اگه اینا رو ببینه زنده ام نمیذاره ولی هر چیزی امتحان اولی داست دیگه پس قبول کردم و باهاش واسه فردا قرار گذاشتیم که الان جای نگرانی نبود چون فردا کوک توی شرکت هیت بعد سریع پیام ها رد حذف کردم تا کوک جونم منو نکشه ( انتظارت بالاست خواهر من 😁)
ویو کوک
بعد از اینکه ا.ت از اتاق خارج شد احساس کردم یه بار سنگین رو از دوره من برداشته حتما داشتم اسکل میشدم خیلی دلم میخواست دوباره ببینمش ولی جلوی خودمو گرفتم که در همین خیال ها بودم که تهیونگ بدون در زدن وارد اتاقم شد و گفت
# سلام خوبی ( همچنان سرش توی گوشیه )
- سلام من خوبم ولی فک کنم تو مریضی
# چه طور
- چون چیزی به نام در اختراع شده که باید قبل از وارد شدن بزنی
# اههههه پسر اینقدر حساس نباش
- خوب چرا اومدی
# خواستم واست تبریک بگم کارمند پیدا کردی واسه بخش طراحی
- اهه اون ... آره خوب ولی دوست خواهرمه
# جالبه
- تهیونگ تو توی اون گوشی داری چه گوهی میخوری دو ساعته داری باهاش بازی میکنی
# خوب راستش با یه دختر آشنا شدم خیلی شیرنه
- تبریک میگم
# خوب تو چی
- چی .من
# منظورم کسی تو زندگیت هست
- اول خواستم بگم از یکی خوشم میاد ولی میدونستم تهیونگ ما دهن لق پس گفتم نه کسی نیست البته فعلا
# البته فعلا
بعد از چند ساعت راهی خونه شدم میخواستم با لنا حرف بزنم ولی انگار چیزی جلومو میگرفتم توی همبن فکر ها بودم که رسیدم خونه و لا دیدن لنا که داشت بهم مات نگاه میکرد تعجب کردم احتمالا داشت یچیزی رو قایم میکرد چون من اونو میشناسم رفتم و نشستم روی مبل تک نفره که لنا آروم پاشد خواست از پله ها بره بالا که ...
.ادامه دارد
- ۶۶
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط