{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی زخما خونی بود و گاهی زخما ترقه داشت گاهی هم بدون زخم

گاهی زخما خونی بود و گاهی زخما ترقه داشت گاهی هم بدون زخم درد داشت ..
کجا نوشته بود ؟.. در آخر به لبخندی می‌رسی ولی با وجود این که تقاص اون لبخند رو پس بدی...
و درست بود تهیونگ رو مبل نشسته بود بدون هیچ رویا و خوابی .. کنار پسرش.. درس اش با محبت و دلتنگی دور شانه های پسرکش حلقه کرده بود با دست دیگرش هر گاه نوازش میکرد و آنا را بهم می‌ریخت پیشانیش را می‌بوسید همراهش موهای خرمایی مانندش باورش هنوز سخت بود ولی ممکن بود
تاریکی شب از پنجره کوچیک سالن مهتاب میزد گاه گاهی در آن سالن سکوت میشد به خصوص در مقابل ات.. ولی اما ات شکست خورد از اتاق خارج شد حالا لباسش را با یک زیرپوش آستین کوتاه مشکی و دامن قهوه ای با طره زمین مشکی موهایش جوری جمع بودند تا زخمش را پانسمان میکرد آن ها را جمع کرده بودند عینک های شکسته اش حالا تعویض با عینک سالم کرده بود با همان رنگ صورت پریده و لب های خشکش روبه روی تهیونگ به دیوار تکیه داد با فاصله بسیار زیاد .. انگار یه چیزی مانع بود به چیز بزرگ مانند کوه یا دیوار .. اجازه نمی‌داد که پیشتر به تعیونگ نزدیک بشه ..نگاهش ناخودآگاه با افکار به پایین دوخته شد..
امروز مثل خیال و خواب براش بود چه سخت چه بد بلاخره گذشت ولی حالا تهیونگ اونجاست درست مقابل هر دو بود .. ریشه افکارش با صدای بلند جانک شکست : دخترم ات من میریم یه چیزایی بخرم برای شام دیر وقته باید یه شام خوشمزه برای آقای کیم تهیونگ آماده کنم
تهیونگ مقابل برای تشکر لبخند زد جانگ رفت و یونهی بعد از شستن دست هایش سمت مبل ها رفت سپس نشست و خطاب به دوستش گفت : آت‌شی بیا بشین چرا وایستادی؟...
نگاه چس‌هیونگ و تهیونگ سمت دخترک کشیده شدند هر دو با چشم های کشیده و بزرگ پر از اخم و جدیت زل زده بودند چی‌هیونگ نگران بود و تهیونگ گیچ... در نهایت دخترک سکوت را به صدای لرزاند شکافت : من؟... همین جا راحتم میریم یه چیزایی آماده کنم برای خوردن
چرخید و دامنش را باد زد و سمت آشپزخونه هجوم برد اپن درست در سالن وجود داشت و باعث میشد تمام اخم و جدیت اش برای تهیونگ قشنگ معلوم بشه ولی این تهیونگ بود که بیشتر ناراحت و اخم میکرد با خود تکرار می‌کرد ٫ من تازه اومدم بعد از ۷ سال ولی نمیاد کنارم نمی‌شینه بیا بوسم بهم اهمیت بده اوف لجباز و پرو ٫ در اخم مرد با موهای بلند بیشتر اخم کرد ولی وقتی صدای بچگانه ای به گوشش خورد ...
ـ مامانی ببین بهترین توت‌فرنگی ها رو آوردم
جیهو وقتی وارد خونه شد سبد در دست خشک ایستاد یونهی بلند شد و با خنده سبد را از دست جیهو قاپید ..
تهیونگ وقتی چشم های جیهو را دید یک لبخند خبیثی زد سپس دست اش که دور چی‌هیونگ افکار برداشت و رو مبل گذاشت : وای این همون جیهو نیست که خودم میبرمش دوش بگیره ؟..
جیهو لبخند خجالتی زد سپس سمت تهیونگ رفت کمی سر خم کرد و با لحن آرامی گفت : مشتاق دیدار آقای کیم
موهای بلند و مشکی جیهو توی چشم هایش ریخته شده بودند تهیونگ حاضر بود قسم بخوره که این کپی کانگ هو بود ولی رنگ چشم هایش عجیب بود عجیب و غریبه ای که از آشنا های تهیونگ بود .. بلاخره با صدای محکم و آرام گفت : مشتاق دیدار چوی‌ جیهو.. و صدام کن تهیونگ بیا اینجا... در اهر لبخند محکمی زد و دستش را سمت جیهو گرفت .. پسرک مو مشکی آرام پلک زد سپس کنار تهیونگ نشست
ولی مرد با حلقه کردن دست هایش دور شانه ها کوچیک جیهو حلقه شدند سپس موهای جیهو را بوسید متوجه بود که به جیهو کم زیاد تر از چی‌هیونگ علاقه ندارد وقتی بوسه گرمش را برداشت دستش را دور موهای جیهو کشید و کمی سمتش چرخید چی‌هیونگ از امروز در شوک بود ولی این حرکت تهیونگ کمی دلخوری کرد چون هیچ آشنایی ازش نداشت ..
.....
تهیونگ به سمت کوسن روبه رو ای چرخید به همسر ای که ۷ سال در انظارش بود نگاه کرد.. تیله های عسلیش رو ترقوه اش لیز خورد آب دهنش را به سختی قورت داد در آن میز امشب خیلی سکوت بود ...
تا وقتی تهیونگ افکارش را کنار زد و آرام گفت :.. ام.. اینجا جایی هست که بشه دوش گرفت آخه همه بدنم بوی بیمارستان میده ..
دخترک سر بلند کرد اول پلک زد سپس آرام گفت : خب...راستش آره من.. قبل از شام دوش رو ادامه کردم.. گفتم شاید نیاز داشته باشی... ولی لباسی نیست چون مرد خونه ما فقد ۸ سالشه
تهیونگ سمت جیهو نگاه کرد سپس موهای جیهو را بهم ریخت و پسرک لبخند زد این نشان میداد که از این حرکت خوشش آمده تهیونگ هم آرام پرسید : منظورت ؟.. جیهوه ؟. آره
دخترک سری تکون داد ولی چی‌هیونگ را بلافاصله چشم دوخت اون پسر گان رفتاری.. همش سر پایین بود آرام و بیصدا سکوت داشت پسر شیطون ای که هر شب سر همین میز همه را اذیت میکرد امشب خیلی آروم بود و در فکر .. شاید هم ناراحت
وقتی ات به این موضوع فکر کرد قلبش لرزید فکر میکرد اومدن تهیونگ خوب تر‌میشه ولی این بد تر شد...
دیدگاه ها (۰)

وقتی ات به این موضوع فکر کرد قلبش لرزید فکر میکرد اومدن تهیو...

دخترک اخم کرد و از شدت عصبانیت به مرد روبه رو خیره شد سپس با...

این بود و لحظه ای که تهیونگ منتظری بود قلبش سوست شد چشم هایش...

چه عجب... این زندگی بود زندگی اون زندگی که ۷ سال براش خواب ش...

باز هم دست هایش را بلند کرد سپس نیز دو طرف گونه هایش قرار گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط