{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی کلاه های مرد کلاه فروشی دست میمون ها افتاد ....

روزی کلاه های مرد کلاه فروشی دست میمون ها افتاد ....
می دانست میمون ها تقلید کارند .پس کلاهش را روی زمین انداخت و میمون ها نیز کلاه ها را از روی درخت به سمت زمین پرداخت کردند ....
سالها بعد مرد تجربه اش را به نوه اش گفت نوه نیز در جنگل به این مشکل برخورد و مانند پدربزرگ کلاهش را به زمین انداخت ....
میمونی پایین آمد و به پسر گفت"""""""فکر کردی فقط خودت پدر بزرگ داری؟؟؟"""""""
دیدگاه ها (۲)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️یک راه‌پله‌ی مارپیچ در تاریکی ظاهر شد.از پ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p۳۸دو جفت چشم سرخ...بعد سه جفت...بعد یکی ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۹

کمی بهتر شد. بعد به پایین نگاه کرد.همه منتظر بودند ببینند چه...

✦ اولین گناه ✦فصل سیزدهم: جایی که سایه‌ها زندگی می‌کنند---را...

LESSON

داستان عاشقانه جدید

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁸﴿ویو ات﴾دستم را محکم به نرده گرفتم و دو...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط