𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟱
تهیونگ: مامان گفتم که مهم نیست، بذار هر کاری میخوان بکنن. فکر میکنه با مسدود کردن کارتها و بستن حسابهای بانکیِ من میتونه من رو دستبسته برگردونه لندن. اما کور خونده. من تموم پولهایی که میشد رو قبل از پروازتون نقد کردم و دیگه برنمیگردم
کمی مکث کرد، انگار داشت به حرفهای پشت خط گوش میداد. بعد با پوزخندی تلخ ادامه داد..
تهیونگ: طرد شدن برام فرقی نداره. لارا هم هر چقدر میخواد جیغوداد راه بندازه. من تموم پلهای پشتم رو شکستم و اینجا توی پاریس میمونم و از صفر شروع میکنم، دیگه به اون زندگیِ اجباری برنمیگردم پس دیگه به من زنگ نزن و به پدر بگو تهیونگ دیگه مهرهی بازی اون نیست
چند لحظه سکوت کرد. فقط صدای آروم مادرش از پشت خط شنیده میشد.
تهیونگ پلکهاش رو بست و خیلی آروم گفت..
تهیونگ: آره، مامان. میدونم همه فکر میکنن دیوونه شدم
مکث کوتاهی کرد
تهیونگ: ولی حقیقت اینه،همهی این کارها رو به خاطر ا.ت کردم
صدای نفس عمیقی از پشت خط اومد.
سرش رو به دیوار تکیه داد و با لبخند محوی ادامه داد..
تهیونگ: من برای اولین بار دارم زندگیای رو انتخاب میکنم که خودم میخوام، نه زندگیای که پدر برام نوشته
چند ثانیه به حرفهای مادرش گوش داد
تهیونگ: نگران من نباش..کنار ا.ت بودن، تنها تصمیمیه که هیچوقت ازش پشیمون نمیشم
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای نفسهای لرزونم بیرون نره
زانوهام سست شد و بیاختیار به دیوار سرد راهرو تکیه دادم
تموم بدنم از شوک میلرزید.
اون طرد شده بود؟
حسابهاش رو بسته بودن؟
خانوادهش رو..زندگیای که سالها توش بزرگ شده بود..فقط برای اینکه کنار من بمونه، پشت سر گذاشته بود؟
اشک بیاختیار گوشهی چشمام جمع شد.
تا همین چند دقیقهی پیش، فقط میدونستم دوستم داره
اما حالا تازه فهمیده بودم عشقش فقط چند جملهی قشنگ یا چند نگاهِ دلتنگ نبود
اون برای عشقش، از همهچیز گذشته بود
از ثروتش، از جایگاهش، از خانوادهش و حتی از آیندهای که سالها براش ساخته بودن
هیچوقت تصور نمیکردم کسی
بتونه برای موندن کنار من، چنین بهای سنگینی رو بپردازه.
بغض گلوم رو فشرد.
هرچی بیشتر عشقش رو میفهمیدم، سنگینیِ عذاب وجدانم هم بیشتر روی قلبم مینشست؛ چون تازه میفهمیدم برای کنارم موندن، از چه چیزهایی گذشته بود.
_ _ _
بعد از شنیدن اون مکالمهی تلفنی، دیگه اون آدمِ سابق نبودم
پوانهای صورتی و ابریشمی رو پام کرده بودم؛ انگار دقيقا از روی قالب پاهای من ساخته شده بودن
مچ پام، بعد از مدتها، بدون اون درد آزاردهنده و سوزش همیشگی، تو یه کفش احساس راحتی و رهایی میکرد
با این حال...
آرامشی که پاهام پیدا کرده بودن، درست نقطهی مقابل آشوبی بود که توی قلبم جریان داشت.
هر بار که نگاهم روی روبانهای صورتی پوانها میافتاد، بیاختیار حرفهای تهیونگ توی راهروی هتل توی ذهنم تکرار میشد.
_ _ _
امشب، شبِ کریسمس بود. از صبح، برف بیوقفه باریده بود و حالا پاریس رو به تابلویی سفید، درخشان و رویایی تبدیل کرده بود.
تموم خیابونها با ریسههای نورانیِ زرد و سبز تزیین شده بودن و صدای سرودهای کریسمس از هر طرف به گوش میرسید
بچهها از عصر اصرار داشتن که به مناسبت امشب، باید برای شام به یه رستوران فرانسوی معروف و شلوغ، نزدیک میدان تروکادرو روبروی برج ایفل بریم
اصلا دل و دماغش رو نداشتم،بعد از اتفاقات صبح، آخرین چیزی که دلم میخواست، حضور بین اون همه آدم و جشن و خنده بود. اما راشل و سومین انقدر اصرار کردن که مجبور شدم پالتوی پشمی سفیدم رو بپوشم و همراهشون برم
وقتی به محوطهی نزدیک برج ایفل رسیدیم، جمعیت به طرز غافلگیرکنندهای متراکم و فشرده بود.
هزاران توریست و شهروند پاریسی برای تماشای نورافشانی بزرگ شب کریسمس به خیابون ها اومده بودن.. و جا برای سوزن انداختن نبود.
بچهها جلوتر از من حرکت میکردن و لیام مدام برمیگشت تا مراقبم باشه.
لیام دستش رو بلند کرد و از بین شلوغی فریاد زد..
لیام: گو وون ! دستت رو بده به من، اینجا خیلی شلوغه. الان همو گم میکنیم!
خواست دستم رو بگیره، اما درست در همین لحظه ، جمعیتِ هیجانزده که برای دیدن نمایش خیابونی هجوم آورده بودن، بین من و بچهها فاصله انداخت
ا.ت: لیام! راشل!
صدام در بین شلوغی، خندهها و صدای موزیک گم شد.
جمعیت، بیرحمانه مثل موجی خروشان من رو با خودش کشید و از بچهها جدا کرد و یه کوچهی فرعی و کمی خلوتتر تو حاشیهی میدان برد
وقتی به خودم اومدم، دور و برم پر از غریبه بود. بچهها رو کاملا گم کرده بودم
سرمای زمستونِ پاریس به صورتم شلاق میزد و بخار نفسم تو هوا پخش میشد.
شرط:۲۰۰کامنت
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟱
تهیونگ: مامان گفتم که مهم نیست، بذار هر کاری میخوان بکنن. فکر میکنه با مسدود کردن کارتها و بستن حسابهای بانکیِ من میتونه من رو دستبسته برگردونه لندن. اما کور خونده. من تموم پولهایی که میشد رو قبل از پروازتون نقد کردم و دیگه برنمیگردم
کمی مکث کرد، انگار داشت به حرفهای پشت خط گوش میداد. بعد با پوزخندی تلخ ادامه داد..
تهیونگ: طرد شدن برام فرقی نداره. لارا هم هر چقدر میخواد جیغوداد راه بندازه. من تموم پلهای پشتم رو شکستم و اینجا توی پاریس میمونم و از صفر شروع میکنم، دیگه به اون زندگیِ اجباری برنمیگردم پس دیگه به من زنگ نزن و به پدر بگو تهیونگ دیگه مهرهی بازی اون نیست
چند لحظه سکوت کرد. فقط صدای آروم مادرش از پشت خط شنیده میشد.
تهیونگ پلکهاش رو بست و خیلی آروم گفت..
تهیونگ: آره، مامان. میدونم همه فکر میکنن دیوونه شدم
مکث کوتاهی کرد
تهیونگ: ولی حقیقت اینه،همهی این کارها رو به خاطر ا.ت کردم
صدای نفس عمیقی از پشت خط اومد.
سرش رو به دیوار تکیه داد و با لبخند محوی ادامه داد..
تهیونگ: من برای اولین بار دارم زندگیای رو انتخاب میکنم که خودم میخوام، نه زندگیای که پدر برام نوشته
چند ثانیه به حرفهای مادرش گوش داد
تهیونگ: نگران من نباش..کنار ا.ت بودن، تنها تصمیمیه که هیچوقت ازش پشیمون نمیشم
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای نفسهای لرزونم بیرون نره
زانوهام سست شد و بیاختیار به دیوار سرد راهرو تکیه دادم
تموم بدنم از شوک میلرزید.
اون طرد شده بود؟
حسابهاش رو بسته بودن؟
خانوادهش رو..زندگیای که سالها توش بزرگ شده بود..فقط برای اینکه کنار من بمونه، پشت سر گذاشته بود؟
اشک بیاختیار گوشهی چشمام جمع شد.
تا همین چند دقیقهی پیش، فقط میدونستم دوستم داره
اما حالا تازه فهمیده بودم عشقش فقط چند جملهی قشنگ یا چند نگاهِ دلتنگ نبود
اون برای عشقش، از همهچیز گذشته بود
از ثروتش، از جایگاهش، از خانوادهش و حتی از آیندهای که سالها براش ساخته بودن
هیچوقت تصور نمیکردم کسی
بتونه برای موندن کنار من، چنین بهای سنگینی رو بپردازه.
بغض گلوم رو فشرد.
هرچی بیشتر عشقش رو میفهمیدم، سنگینیِ عذاب وجدانم هم بیشتر روی قلبم مینشست؛ چون تازه میفهمیدم برای کنارم موندن، از چه چیزهایی گذشته بود.
_ _ _
بعد از شنیدن اون مکالمهی تلفنی، دیگه اون آدمِ سابق نبودم
پوانهای صورتی و ابریشمی رو پام کرده بودم؛ انگار دقيقا از روی قالب پاهای من ساخته شده بودن
مچ پام، بعد از مدتها، بدون اون درد آزاردهنده و سوزش همیشگی، تو یه کفش احساس راحتی و رهایی میکرد
با این حال...
آرامشی که پاهام پیدا کرده بودن، درست نقطهی مقابل آشوبی بود که توی قلبم جریان داشت.
هر بار که نگاهم روی روبانهای صورتی پوانها میافتاد، بیاختیار حرفهای تهیونگ توی راهروی هتل توی ذهنم تکرار میشد.
_ _ _
امشب، شبِ کریسمس بود. از صبح، برف بیوقفه باریده بود و حالا پاریس رو به تابلویی سفید، درخشان و رویایی تبدیل کرده بود.
تموم خیابونها با ریسههای نورانیِ زرد و سبز تزیین شده بودن و صدای سرودهای کریسمس از هر طرف به گوش میرسید
بچهها از عصر اصرار داشتن که به مناسبت امشب، باید برای شام به یه رستوران فرانسوی معروف و شلوغ، نزدیک میدان تروکادرو روبروی برج ایفل بریم
اصلا دل و دماغش رو نداشتم،بعد از اتفاقات صبح، آخرین چیزی که دلم میخواست، حضور بین اون همه آدم و جشن و خنده بود. اما راشل و سومین انقدر اصرار کردن که مجبور شدم پالتوی پشمی سفیدم رو بپوشم و همراهشون برم
وقتی به محوطهی نزدیک برج ایفل رسیدیم، جمعیت به طرز غافلگیرکنندهای متراکم و فشرده بود.
هزاران توریست و شهروند پاریسی برای تماشای نورافشانی بزرگ شب کریسمس به خیابون ها اومده بودن.. و جا برای سوزن انداختن نبود.
بچهها جلوتر از من حرکت میکردن و لیام مدام برمیگشت تا مراقبم باشه.
لیام دستش رو بلند کرد و از بین شلوغی فریاد زد..
لیام: گو وون ! دستت رو بده به من، اینجا خیلی شلوغه. الان همو گم میکنیم!
خواست دستم رو بگیره، اما درست در همین لحظه ، جمعیتِ هیجانزده که برای دیدن نمایش خیابونی هجوم آورده بودن، بین من و بچهها فاصله انداخت
ا.ت: لیام! راشل!
صدام در بین شلوغی، خندهها و صدای موزیک گم شد.
جمعیت، بیرحمانه مثل موجی خروشان من رو با خودش کشید و از بچهها جدا کرد و یه کوچهی فرعی و کمی خلوتتر تو حاشیهی میدان برد
وقتی به خودم اومدم، دور و برم پر از غریبه بود. بچهها رو کاملا گم کرده بودم
سرمای زمستونِ پاریس به صورتم شلاق میزد و بخار نفسم تو هوا پخش میشد.
شرط:۲۰۰کامنت
- ۲۱.۶k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط